كميل
 تولد :در تاریخ 24 اسفند سال 1258 هجری شمسی ,در شهر اولم آلمان Ulm
- نام پدر: هرمان انشتین (1226-1281 ه. ش/وی 55 سال روی این سیاره زیست)
- نام مادر: پائولین کخ (1237-1299ه.ش/وی 63 سال روی این سیاره زیست.)
- مادر انشتین 11 سال از شوهرش هرمان جوانتر بود و آلبرت هنگامیکه پدرش 32 ساله و مادرش 21 ساله بود بدنیا آمد.
- هرمان یک مهندس برق بود که البته در کارهای اقتصادی زیاد وارد نبود.
- پائولین هم خانه دار بود و گهگاهی ویولن ی تدریس می کرد.

1259 : در یک سالگی، انشتین به همراه خانواده مونیخ هجرت کرد.
1260: در دو سالگی، خواهرش ماجا (ماریا - مریم) بدنیا آمد. (او در سال 1330 هجری شمسی در سن 70 سالگی از دنیا رفت.)
1267 : به مدرسه ی لوئیت پولد مونیخ وارد شد. (در سن 9 سالگی)
1273: در حالی که انشتین 15 ساله دانش آموز کلاس ششم بود، خانواده اش به ایتالیا هجرت کردند و انشتین در مدرسه ی شبانه روزی لوئیت پولد ماند.
1274 : انشتین 16 ساله به خانواده اش در پاویا ملحق شد و سپس به مدرسه ی کانتونال در شهر آرا واقع در سوئیس رفت.
1275: تابعیت آلمانی اش را رسما انکار کرد. و تابعیت سوئیس را پذیرفت. در هفده سالگی از مدرسه ی شهر آرا دیپلم گرفت و سپس در مرکز صنعتی فدرال ETH در شهر زوریخ در رشته ی ریاضی و فیزیک ثبت نام کرد.
1279: پس از چهار سال در سن 21 سالگی از مرکز صنعتی فدرال ETH فارغ التحصیل شد و دیپلما گرفت.
1280: در سن 22 سالگی شهروند سوئیس شد.
1281: در سن 23 سالگی در مؤسسه ای که امتیاز ثبت اختراعات را ارائه می کرد در شهر برن، استخدام شد. در این سال پدرش در سن 54 سالگی درگذشت.
1282: در سن 24 سالگی با میلوا ماریک (1254-1323/ وی 69 سال در این سیاره زندگی کرد) - که 4 سال بزرگتر از انشتین بود- ازدواج کرد. در آن زمان میلوا دختری 28 ساله بود. آنها دو پسر داشتند. هانس آلبرت (1283-1352/ وی 69 سال روی این سیاره زیست) که مهندسی مکانیک شاخه ی هیدرولوژی خواند و در کارش موفق بود. و ادوارد (1289-1344/وی 55 سال روی این سیاره زیست) و دچار بیماری شیزوفرنی علاج ناپذیری بود. آنها یک دختر هم داشتند بنام لیزرل (1281-نامعلوم؟) که قبل از ازدواج آنها از مادر و پدر دیگری بدنیا آمده بود و آنها او را به فرزند خواندگی قبول کردند. سرنوشت او نا معلوم است.
1284: در سن 26 سالگی، در مجله ی Annalen der Physik آلمان مقاله ی مربوط به کوانتومهای نور و اثر فوتوالکتریک، مقاله ی مربوط به حرکت براونی ذرات در نظریه ی اتمی ، مقاله ی نسبیت خاص، مقاله ی همسانی انرژی و جرم، مقاله ی نظریه ی کوانتومی برای مواد حالت جامد در رابطه با گرمای ویژه و مقاله ی اصول نسبیت عام که اذعان می کرد که گرانش همانند شتاب است، را بچاپ رساند.
1288: در سن 30 سالگی، در دانشگاه زوریخ دانشیار شد. کارهای بیشتری روی نظریه ی کوانتومی کرد.
1290: در سن 32 سالگی، در دانشگاه کارل - فردیناند در شهر پراگ استاد کامل شد. خمیدگی نور در نور ستاره ها را هنگام خورگرفت (خورشید گرفتگی) پیش نیبنی کرد. (هرچند که مقداری که پیش بینی کرد غلط بود.)
1291: در سن 33 سالگی، در ETH (مرکز صنعتی فدرال/ یعنی همانجایی که چهار سال درس خوانده بود و دیپلما گرفته بود) استاد کامل شد.
1293: در سن 35 سالگی، در دانشگاه برلین استا کامل شد. میلوا و فرزندانش را ترک کرد. این هنگامی بود که جنگ جهانی اول شروع شد.
1294: در سن 36 سالگی، ”بیانیه ای به اروپائیان“ را با دیگران هم امضا شد که طبق آن خود را از نظامیگری آلمان جدا می دانست. مقاله ی معادلات نسبیت عام را بچاپ رساند.
1295: در سن 37 سالگی، کتابی در رابطه با نسبیت عام بچاپ رساند. رئیس انجمن فیزیک آلمان شد. تکانه ی کوانتاهای نور را محاسبه کرد که در سال 1296 مقاله ای با همین عنوان در رابطه با شبیه سازی گذار اتمی بچاپ رساند. 1296: در سن 38 سالگی، مدیر مرکز قیصر- ویلهلم آلمان شد، (مؤسسه ای که تحقیقات آلمان را حمایت می کند.) مقاله ی معادلات کیهانشناسی با ثابت کیهانی را بچاپ رساند وانبساط جهان را از معادلات فوق استخراج کرد.
1297: هنگامی که 39 سال داشت، پایان جنگ جهانی اول و انقلاب در آلمان.
1298: در 40 سالگی، از میلوا طلاق گرفت و با الزا انشتین لووتنتال(دختر خاله اش) (1255-1315/که 60 سال روی این سیاره زندگی کرد) هنگامی که او 43 سال داشت، ازدواج کرد. الزا از شوهر سابقش دو دختر داشت. الیزه (1276-1313/که37 سال روی این سیاره زندگی کرد) و مارگوت (1278-1365/که 77 سال روی این سیاره زندگی کرد). هنگام ازدواج مادر این دو دختر با انشتین آنها به ترتیب 22 ساله و 20 ساله بودند. بنابر قانون این دو دختر فامیلی انشتین را پس از ازدواج اخذ کردند. در این سال خمیدگی نوری در یک خور گرفت (خورشیدگرفتگی) مشاهده شد.
1299: همزمان با 41 سالگی، اذهان عمومی، با تحریک ضد یهودها، به نظریه ی نسبیت عام و انشتین تاختند. در این سال مادرش در سن 63 سالگی در گذشت.
1300: در42 سالگی، اولین دیدارش از آمریکا.
1301: در 43 سالگی، کار بر روی نظریه ی میدانهای واحد. دیدار از کشورهای خاور دور. برنده ی جایزه ی نوبل در فیزیک ”به پاس خدمات در فیزیک نظری و بویژه کشف قانونمندی اثر فوتو الکتریک."
1303: در 45 سالگی، افتتاح مرکز انشتین در برج انشتین در پوتزدام. چاپ مقاله ی نظریه ی بوز- انشتین (بوز فیزیکدان هندیست) در باب افت و خیزهای آماری.
1306: در سن 48 سالگی، آغاز بحث با نیلس بور (فیزیکدان اتریشی) در باب تفسیر نظریه ی کوانتومی، در پنجاهمین همایش سالوی.
1308: در سن 50 سالگی، مقاله ای برای اذهان عمومی در رابطه با وحدت نظریه ی میدان گرانشی و میدان الکترومغناطیسی بچاپ رساند.
1309: در سن 51 سالگی، دیدارش گشترده ای از آمریکا بخصوص در مرکز صنعتی کالیفرنیا داشت.
1311: در سن 53 سالگی، بعنوان استاد کامل در مرکز تحقیقات مطالعات پیشرفته ی پرینستون انتخاب شد. با رعایت این مسأله که بعنوان استاد نیمه وقت در دانشگاه برلین هم باشد.
1312: در سن 54 سالگی، نازیها در آلمان بر سر قدرت آمدند. انشتین ابتدا به انگلستان رفت و سپس از آنجا به آمریکا رفته و مقیم آمریکا شد.
1313: دختر اول الزا بنام الیزه انشتین درگذشت. در این سال انشتین 55 ساله بود.
1314: در سن 56 سالگی، چاپ مقاله ای بزبان انگلیسی تحت عنوان: ”آیا توصیف مکانیک کوانتومی از حقیقت واقعی می تواند کامل باشد؟“ بهمراه ب. پوذولسکی و نیلس بور که بحث بی انتهایی را روی تفسیر کوانتوم بوجود آورد.
1315: در سن 57 سالگی، مرگ همسرش الزا.
1318: در سن 60 سالگی، وقوع جنگ جهانی دوم. انشتین نامه ای به ریاست جمهوری آمریکا، روزولت، نوشت از احتمال ساخت بمب اتمی او را آگاه کرد.
1319: در سن 61 سالگی، تابعیت آمریکا را پذیرفت ولی تابعیت سوئیس را از دست نداد.
1323: همسر اول انشتین، میلوا ماریک در 69 سالگی گذشت. در این زمان انشتین 65 ساله بود.
1324: در سن 66 سالگی، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی. پایان جنگ جهانی دوم.
1325: در سن 67 سالگی، بعنوان سرگروه کمیته ی فوری دانشمندان اتمی خدمت کرد.
1327: در سن 69 سالگی، چاپ مقاله ی: ”تعمیم نسبیت عام“ بعنوان یک نمونه از تلاشها برای دست یابی به دیدگاه ریاضی جهانشمول برای نظریه ی میدانها.
1330: در سن 72 سالگی، خواهر انشتین در سن 70 سالگی در گذشت.
1331: در سن 73 سالگی، ریاست جمهوری به او پیشنهاد شد ولی او نپذیرفت.
1334: در 30 فروردین 1334 در سن 76 سالگی در بیمارستانی در شهر پرینستون بر اثر تصلب شرائین در گذشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:40  توسط كميل  | 

 

زندگی نامه


حافظ شیرازی، شمس الدین محمد

(سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز)

شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود.

با وجود شهرت والای این شاعران گران مایه در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت.

خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.

امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون
سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.

اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.

سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.



تصویر

اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ ----- که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.

وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.

نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش
غزل های بسیار زیباست.

ویژگی های شعر حافظ


برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

رمز پردازی و حضور
سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.
چنان که در بیت زیر "شب تاریک" و "گرداب هایل" و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها


2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) "
مراعات النظیر" نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:

ز شوق نرگس مست بلند بالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست
کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم


3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

***

من و انکار شراب این چه حکابت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

***

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ به
طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.
پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام، ولی به ز مال او قافست

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد


5- ایهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.
نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:
اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.
دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.

سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست


ایهام در کلمه "عهد" به معنای "زمانه" و "پیمان"

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست


ایهام در ترکیب "نقد قلب" به معنای "نقد دل" و "سکه قلابی"

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما


ایهام در کلمه "دوران" به معنای "عهد و دوره" و "دورگردانی ساغر"

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

جهان بینی حافظ


از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم

2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست


تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش


4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق


فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن


5- انتظار و طلب موعود،

انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:



تصویر

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که از انفاس خوشش بوی کسی می آید


***

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


***

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


***

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط كميل  | 

توماس آلوا اديسون در روز يازدهم فوريه سال 1847 در شهر ميلان در ايالت اوهايوى آمريكا به دنيا آمد. بحق مى توان گفت كه اديسون يكى از آن افرادى بود كه از اقشار پائين اجتماع منشاء گرفت و بعدها به شهرت و ثروت فراوان رسيد (توماس اديسون در آمريكا تحت عنوان «از ظرف شويى به ميليونرى رسيدن» ناميده مى شود). توماس اديسون بدون شك امروزه يكى از قهرمانان ملى آمريكا به شمار مى آيد.

در مورد اديسون نقل قول ها و داستان هاى بسيارى وجود دارد كه نمى توان به دقت گفت كداميك واقعيت دارند. به همين دليل هنوز هم در صحت برخى از موارد شك و ترديد وجود دارد. براى مثال هنوز هم مشخص نيست كه آيا علت سنگينى گوش اديسون سانحه اى در حين انجام آزمايش هايش با مواد شيميائى بوده يا بر اثر يك بيمارى بروز كرده است. مسلم اين است كه اديسون اين نقص شنوايى خويش را با ميل تمام و اغلب به سود خود به كار مى گرفت.

اديسون در كل زندگى خود تنها چند ماهى به مدرسه رفت. اسناد موجود مويد آن است كه او در خانه و توسط والدينش آموزش ديد. زمانى كه اديسون 7 ساله بود خانواده اش به ميشيگان نقل مكان كرد. 4 سال بعد، توماس به عنوان پسر بچه فروشنده روزنامه و شيرينى، در قطار بين «پورت هورون» و «ديترويت» مشغول به كار شد. از قرار معلوم اين شغل وقت چندانى از وى نمى گرفت و او مى توانست به اندازه كافى به كارهاى ديگر مشغول شود. او در سال 1862 هفته نامه خود به نام «هرالد هفتگى» را منتشر ساخت. علاوه براين، اديسون يك دوره كارآموزى به عنوان تلگرافيست را گذراند و طى سال هاى 1863 تا 1868 در همين رشته به كار خود ادامه داد.

اديسون نخستين اختراع خود را كه يك دستگاه شمارش برگه هاى راى بود، در سال 1868 به ثبت رساند. اما اين دستگاه، در كنگره آمريكا مورد استفاده قرار نگرفت چرا كه اين هراس وجود داشت كه بتوان در كار آن تقلب كرد. يك سال بعد، او در نيويورك مدير كمپانى «استاك اند گولد» شد، شركتى را به اسم خود تاسيس كرد و از اين زمان به سرعت در كارهايش ترقى كرد.

توماس اديسون در سال 1871 با خانم «مرى استيل ول» (M .Stillwell) ازدواج كرد و در همين سال هم نخستين ماشين تحرير قابل استفاده را اختراع كرد. در اين دوره او در يك آزمايشگاه در نيوجرسى كار مى كرد. در تاريخ هجدهم ژوئيه سال 1877 اديسون فونوگراف يا دستگاه ثبت صدا را اختراع كرد و نخستين انسانى بود كه صداى ثبت شده خود را شنيد.

در سال 1879 لامپ اختراعى او كه از يك رشته ذغالين ساخته شده بود بيش از 40 ساعت درخشيد. علاوه بر اين اديسون كار دستگاه تلفن را به وسيله يك ميكروفون حاوى ذرات ذغال بهبود بخشيد. در سال 1880 در «منلوپارك»، نخستين كارخانه لامپ سازى، شروع به كار كرده و در كنار اين كار به اختراعات ديگر خود از جمله، فيوز الكتريكى، دستگاه هاى اندازه گيرى، تكامل ديناموهاى ماشين هاى بخار پرداخت. در سال،1883 اثر اديسون كه بعدها به اختراع رشته هاى درخشان و لامپ هاى الكتريكى منجر شد، رسماً به نام او ثبت شد.تا سال 1890 اديسون كار فونوگراف را بهبود بخشيد و شركت اديسون جنرال الكتريك را تاسيس كرد. برخلاف شايعات موجود اديسون مخترع صندلى الكتريكى نبود. اين صندلى توسط يكى از همكاران او به نام «هارولد پى براون» اختراع شد.

در سال 1891 اديسون دستگاه «سينماتوگراف» يكى از مراحل ابتدايى تكامل دوربين فيلمبردارى را اختراع كرد. بايد متذكر شويم كه اختراعات اديسون كه فهرست آن پايانى ندارد، از جمله تلفن، تلگراف، ميكروفون و لامپ الكتريكى در واقع تنها بهبود و تكامل كار دستگاه هاى اختراع شده پيشين بودند.

اما در وصف شخصيت اديسون نيز بايد اذعان كرد كه او انسانى بسيار سخت كوش بود. اديسون نه تنها يك پژوهشگر توانا بود، بلكه هنر او بيشتر در حيطه عرضه و فروش زيركانه توليدات جلوه گر مى شدند و متاسفانه در رقابت با ديگر شركت هاى توليد و فروش اجناس مشابه، از هيچ تلاشى فروگذار نمى كرد. دعواهاى قضايى او در برابر شركت هاى ديگر رقمى اعجاب برانگيز دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:37  توسط كميل  | 

 

چارلی چاپلین

سر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ - ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

فیلمهای چاپلین کمدی و اکثر آنها صامت و در سبک انجام شیرین‌کاری می‌‌باشند.

بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد، بخشی از تم موسیقی لایم لایت. به قسمت اول مطلبی که یکی از دوستان برای سایت گفتگوی هارمونی ارسال داشته است توجه کنید. چارلی اسپنسر چاپلین مهم‌ترین و تأثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنه‌های سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایشهای وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصهٔ غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهرهٔ آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه یی داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحهٔ چاپلین برای سبک ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابرین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه یی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته یی ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد. شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است بهترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل، بانک، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفته‌ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد. بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارت‌انداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش ۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار کردند. هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین را نزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمهٔ آزادی نگاه می‌کند و نوشته‌ای ظاهر می‌شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.

نامه چارلی چاپلین به دخترش 

ژرالدین دخترم:

اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را چارلی چاپلین

یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می ش * ک ند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:35  توسط كميل  | 

شيخ‌ مشرف‌الدين‌ ابن‌ مصلح‌ بن‌ عبدا... شيرازي‌ موسوم‌ به‌ شيخ‌ سعدي‌ از بزرگ‌ترين‌ ستارگان‌ و برجستگان‌ درجه‌ اول‌ آسمان‌ ادب‌ ايران‌ زمين‌ است‌ كه‌ با تسلط وصف‌ ناپذير خود بزرگترين‌ شاهكارهاي‌ ادبي‌ ايران‌ را در سرتاسر تاريخ‌ ادبي‌ اين‌ كشور خلق‌ نموده‌ است‌. تاريخ‌ زندگي‌ اين‌ شاعر و سخن‌سراي‌ بزرگ‌ چندان‌ معلوم‌ نيست‌ و اقوال‌ متعددي‌ در كتاب‌هاي‌ تاريخي‌ ذكر شده‌ است‌ ولي‌ ظاهرا در بين‌ سالهاي‌ 600 تا 610 ه. ق‌ در شهر شيراز به‌ دنيا آمده‌ است‌.سعدي‌ در خانواده‌اي‌ اهل‌ علم‌ و ادب‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود(1) و از اوان‌ كودكي‌ تحت‌ نظارت‌ دقيق‌ پدرش‌ به‌ آموختن‌ علوم‌ و معارف‌ روزگار خويش‌ پرداخت‌. محبت‌ و ارشاد خردمندانه‌ پدر در سال‌هاي‌ كودكي‌ مشوق‌ اين‌ كودك‌ خردسال‌و سرشار از هوش‌ و استعداد بود و وي‌ در مدتي‌ كوتاه‌ به‌ اطلاعات‌ وافري‌ در باب‌ تاريخ‌ و ادبيات‌ ايران‌ دست‌ يافت‌. سعدي‌ در 12 سالگي‌ پدرش‌ را از دست‌ داد و با سرپرستي‌ مادرش‌ تحصيلات‌ خود را ادامه‌ داد. استاد در سال‌ 621ه.ق رهسپار بغداد كه‌ مركز علمي‌ و ادبي‌ بزرگ‌ آن‌ روز جهان‌ اسلام‌ بود گشت‌ ودر مدرسه‌ معروف‌ نظاميه‌ بغداد و ديگر محافل‌ علمي‌ آن‌ شعر مشغول‌ به‌ تحصيل‌ شد. اين‌ دوران‌ مواجه‌ بود با هجوم‌ وحشيانه‌ مغولان‌ به‌ ايران‌ و پايمال‌ گشتن‌ ايالات‌ مختلف‌ ايران‌ در زير سم‌ اسب‌هاي‌ اين‌ قوم‌ وحشي‌ و درنده‌ خو. زادگاه‌ سعدي‌ اگرچه‌ از تهاجمات‌ مغولان‌ مصون‌ ماند ولي‌ استان‌ فارس گرفتار كشمكش‌هاي‌ سختي‌ بين‌ احفاد ‌خوارزمشاهيان و اتابكان‌ شد و آرامش‌ و امنيتي‌ كه‌ بر شيراز حاكم‌ بود رخت‌ بربست‌. سعدي‌ كه‌ در اين‌ ايام‌ به‌ خوشه‌ چيني‌ از محضر دو تن‌ از بزرگترين‌ مشايخ‌ بزرگ‌ صوفيه‌ آن‌ روزگار ابوالفرج‌ بن‌ جوزي‌ و ‌شيخ‌ شهاب‌ الدين‌ سهروردي مشغول‌ بود همزمان‌ با اين‌ اوضاع‌ و احوال‌ دل‌ از زادگاه‌ زيباي‌ خود بركشيد و به‌ پيروي‌ از روح‌ بي‌آرام‌ و بيقرار خود به‌ شوق‌ جهانگردي‌ عازم‌ سفري‌ دور و دراز گشت‌ كه‌ بين‌ سي‌ تا چهل‌ سال‌ به‌ طول‌ كشيد. وي‌ در طول‌ اين‌ سفرهاي‌ طولاني‌ ولايات‌ و ايالاتي‌همچون‌ عراق‌، شام‌ و حجاز را در نورديد و تا شمال‌ آفريقا نيز پيش‌ رفت‌ و علاوه‌ بر مشاهده‌ شهرها و ملتهاي‌ مخلتف‌، با مذاهب‌ و فرق‌ گوناگون‌ آشنايي‌ يافت‌ و يا طبقات‌ مردم‌ مخلوط و ممزوج‌ گشت‌. نقل‌ شده‌ است‌ وي‌ در طي‌سفرهاي‌ خود حتي‌ كاشمر و هند و تركستان‌ را نيز در نورديد كه‌ البته‌ اكثر محققان‌ فعلي‌ سفر سعدي‌ به‌ اين‌ سرزمين‌هاي‌ دور دست‌ را مردود دانسته‌ و آن‌ را حاصل‌ تخيلات‌ شاعرانه‌ وي‌ مي‌دانند. حكيم‌ پس‌ از اين‌ مسافرت‌ طولاني‌ و در حالي‌ كه‌ از جواني‌ خام‌ و بي‌تجربه‌ به‌ پيري‌ دنيا ديده‌ و شيخي‌ اخلاق‌گرا با كوله‌باري‌ از تجارب‌ معنوي‌ و افكار ورزيده‌ بدل‌ گشته‌ بود به‌ شيراز بازگشت‌. اين‌ زمان‌ كه‌ حدود سال‌ 655 ه.ق‌ بوده‌ است‌ مقارن‌ بود با ايام‌ حكومت‌ اتابك‌ ابوبكر بن‌ سعدبن‌ زنگي‌ سلغري‌ ((623 ـ 668 ه.ق‌) و اين‌ حاكم‌ انديشمند درسايه‌ عدل‌ و رأفت‌ خود آرامش‌ و امنيت‌ كاملي‌ را در ايالت‌ فارس‌ حكمفرما ساخته‌ بود.(2) سعدي‌ پس‌ از ورود به‌ شيراز مورد عنايت‌ اتابك‌ ابوبكر قرارگرفت‌ و در شمار نزديكان‌ وي‌ درآمد. ولي‌ نه‌ به‌ عنوان‌ شاعري‌ ممدوح‌ و درباري‌ بلكه‌ به‌ عنوان‌ مشاوري‌ فرزانه‌ و دانشمندي‌ جهان‌ ديده‌ و قطب‌ صوفيان‌ كه‌ با شهامتي‌ شگفت‌ امير وساير بزرگان‌ را به‌ عدل‌ و نيكوكاري‌ مي‌خواند و با اندرزهاي‌ خردمندانه‌ خود سپري‌ شدن‌ روزگار و گذشتن‌ جاه‌ و جلال‌ و تغيير احوال‌ را به‌ آنان‌ گوشزد مي‌ساخت‌.(3) حكيم‌ پس‌ از مرگ‌ امير ابوبكر بن‌ سعد به‌ ارائه‌ پندهاي‌ حكيمانه‌ خود به‌ ساير امراء اتابكان‌ فارس‌ و دانشمنداني‌ همچون‌ خواجه‌ شمس‌الدين‌ محمد جويني‌ صاحب‌ ديوان‌ وزير هلاكو و عطاملك‌ جويني‌ و سايرفضلا و دانشمندان‌ عصر خويش‌ پرداخت‌. وي‌ اگرچه‌ در برخي‌ اشعار خود اين‌ امرا و بزرگان‌ رامدح‌ و ستايش‌ نيز نمود ولي‌ هيچگاه‌ شيوه‌ شاعران‌ درباري‌ پيش‌ از خود را پيروي‌ ننمود و همواره‌ راه‌ اندرز و نصيحت‌ را به‌ جاي‌ اغراق‌ و مضمون‌سازي‌ در مدح‌ در نظر داشت‌. سعدي‌ در اين‌ دوران‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را ايام‌ گوشه‌نشيني‌ وي‌ دانست‌ در شيراز شهر محبوبش‌ اقامت‌ گزيد و در حالي‌ كه‌ در سراسر عالم‌ اسلامي‌ آن‌ روزگار شهره‌ عام‌ و خاص‌ گشته‌ بود به‌ سرايش‌ اشعار خويش‌ و خلق‌ شاهكارهايي‌ همچون‌ گلستان‌ و بوستان‌ پرداخت‌. بوستان‌ اولين‌ اثر بزرگ‌ هنري‌ او بود كه‌ آن‌ را درسال‌ 655 به‌ پايان‌ رساند و اين‌ منظومه‌ تعليمي‌ بزرگ‌ را به‌ اتابك‌ مظفر الدين‌ ابوبكر بن‌ سعد زنگي‌ هديه‌ نمود.سعدي‌ يك‌ سال‌ بعد گلستان‌ را كه‌ آميخته‌اي‌ از نثر و نظم‌ بود به‌ پايان‌ رساند و آن‌ را به‌ پسر ابوبكر به‌ نام‌ سعد بن‌ ابوبكر بن‌ سعد زنگي‌، كه‌ سعدي‌ تلخص‌ خويش‌ را از نام‌ وي‌ گرفته‌ است‌، تقديم‌ نمود. اواخر عمر سعدي‌ در عزلت‌ و گوشه‌نشيني‌ سپري‌ شد و وي‌ در انزوايي‌ چون‌ اعتكاف‌ صومعه‌نشينان‌ خود را وقف‌ مراقبه‌ و شعر نمود; شيخ‌ در اين‌ روزها از تجارب‌ فراواني‌ كه‌ در سفرهايش‌ اندوخته‌ بود مواعظي‌ براي‌ پادشاهان‌ و رعايا و شاگردان‌ و ستايندگان‌ مي‌فرستاد و به‌ نوبه‌ خويش‌ از خيرانديشي‌، هدايا و معاشي‌ كه‌ آنان‌ براي‌ او فراهم‌مي‌كردند بهره‌مند مي‌گشت‌. اين‌ دوره‌ از زندگي‌ نسبتا دراز مدت‌ اين‌ شاعر بزرگ‌ در بر گيرنده‌ تصنيف‌ بيشتر اشعارغنايي‌ او اعم‌ از غزليات‌ و مدايح‌ تعليمي‌ در قالب‌ قصيده‌ بود كه‌ در آن‌ سران‌ و بزرگان‌ را پند مي‌داد و وقايع‌ جاري‌ راتفسير مي‌كرد. سخن‌سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ در سال‌ 691 ه. ق‌ در شيراز بدرود حيات‌ گفت‌ و در زاويه‌ خود كه‌ امروز آرامگاه‌ سعدي‌ يا سعديه‌ خوانده‌ مي‌شد دفن‌ گرديد. شهرت‌ شيخ‌ اجل‌ سعدي‌ در دوره‌ زندگي‌ او مرزها را در نورديد و به‌ دورترين‌ مناطق‌ نيز رسيد.او كه‌ در جواني‌ نيز به‌ گفته‌ خود شهره‌ آفاق‌ بود پس‌ از سپري‌ نمودن‌ سفرهاي‌ طولاني‌ خويش‌ و پيوستن‌ به‌ دربار اتابك‌ ابوبكر و سرايش‌ بوستان‌ و گلستان‌ به‌ شهرت‌ عظيمي‌ دست‌ يافت‌. مهارت‌ غير قابل‌ توصيف‌ شيخ‌ در آميختن‌ تجربه‌هاي‌ تلخ‌ و شيرين‌ و باز نمودن‌ زواياي‌ روح‌ ودل‌ آدميان‌ با بهره‌گيري‌ از ظريف‌ترين‌ عواطف‌ عاشقانه‌ و توصيف‌ زيبايي‌هاي‌ طبيعت‌ و لحظه‌هاي‌ شوق‌ و هجران‌ چنان‌ شكوه‌ و جلالي‌ به‌ او بخشيد كه‌ حتي‌ در دوره‌ حياتش‌ نيز آثارش‌ سرمشق‌ شاعران‌ و نويسندگان‌ قرار گرفت‌ و سخن‌سرايان‌ بعد از او بارها طبع‌ خود را در بوجود آوردن‌ آثاري‌ همچون‌ گلستان‌ و بوستان‌ آزمودند. سعدي‌ در انواع‌ قالب‌هاي‌ شعري‌ همچون‌ قصيده‌ و رباعي‌ و غزل‌ طبع‌ آزمايي‌ نمود و در هر يك‌ از اقسام‌شعري‌ شاهكارهاي‌ بزرگي‌ پديد آورد. شهرت‌ عمده‌ وي‌ در سرايش‌ قصيده‌هايي‌ روشن‌ و روان‌ و ساده‌ و بي‌تكلف‌ است‌ كه‌ در اين‌ قصايد بيشتر به‌ نعت‌ خداوند و پند و اندرز و حكم‌ و مراثي‌ و مدايح‌ پرداخته‌ است‌. همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد حكيم‌ شيراز شاعري‌ درباري‌ نبود و اگرچه‌ با تعداد زيادي‌ از دربارها تماس‌ داشت‌ ولي‌ هيچ‌گاه‌ از اعتقاد خود به‌آزادي‌ انديشه‌ و قلم‌ دست‌ نكشيد و هرگز دست‌ تكدي‌ پيش‌ كسي‌ دراز ننمود. مدايح‌ او محدود مي‌باشند و او روي‌ هم‌ رفته‌ مايل‌ بود قصايد خود را از مواعظ دلنشين‌ و سخنان‌ حكمت‌آموز خطاب‌ به‌ پادشاهان‌ پرسازد. سعدي‌ علاوه‌ بر اينكه‌ درجه‌ مداحي‌ قصيده‌ را كاهش‌ داد به‌ آرايش‌ غزل‌ پرداخت‌ و تحول‌ يكصد ساله‌ غزل‌ را تا پيش‌ از ظهور حافظ،به‌ اوج‌ خود رساند. وي‌ غزل‌ را كه‌ بيشتر احساسات‌ شاعر را تعبير مي‌نمايد ترجيح‌ داد و در غزليات‌ پرشورش‌ خود را به‌ دست‌ احساسات‌ عشقي‌ سپرد كه‌ به‌ راستي‌ تجربه‌ گرديده‌ است‌. در غزلهاي‌ سعدي‌ دل‌ با دماغ‌ و حسن‌ با خرد مبارزه‌ نمود و عشق‌ و ذوق‌ و شور و شوق‌ جاي‌ قياس‌ و نكته‌پردازي‌ و مضمون‌سازي‌ را گرفت‌ و از اين‌ روي‌ مي‌توان‌ گفت‌ غزل‌ از زمان‌ سعدي‌ در رديف‌ اول‌ اقسام‌ شعر فارسي‌ قرار گرفت‌. نثر شيرين‌ و روان‌ سعدي‌ كه‌ دقيقا برابر با نظم‌ وشعر او بود از ديگر ويژگي‌هاي‌ منحصر به‌ فرد اين‌ شاعر به‌ شمار مي‌رود و وي‌ از اين‌ طريق‌ بخصوص‌ نثر مسجع‌ و آهنگ‌دار حسن‌ انتخاب‌ و حسن‌ وزن‌ و تناسب‌ خود را وارد زبان‌ فارسي‌ نمود. هنر بزرگ‌ سعدي‌ در نثر مسجع‌ آن‌ بودكه‌ بدون‌ آنكه‌ از شيوه‌ پيشينيان‌ همچون‌ عطار نيشابوري و ابوالمعالي نصرا... منشي‌ در استفاده‌ از جملات‌ مصنوع‌ و پيچيده‌ استفاده‌ كند عباراتي‌ شيرين‌ و گوشنواز و دلفريب‌ و در عين‌ حال‌ ساده‌ و روان‌ به‌ كار برد كه‌ شهرت‌ او را دوچندان‌ ساخت‌.(4) از ابتكارات‌ زيباي‌ سعدي‌ در نثر، به‌ كارگيري‌ اشعار و شواهد مناسب‌ در مواقع‌ خاص‌ است‌ كه‌ تأثيري‌ جاودانه‌ به‌ سخن‌ او بخشيده‌ است‌ و نمونه‌ آن‌ در گلستان‌ جلوه‌گر است‌. از جمله‌ اين‌ شواهد ذكر عباراتي‌ است‌كه‌ معني‌ آيات‌ قرآن‌ كريم‌ را با نظم‌ شيوايي‌ روشن‌ ساخته‌ است‌.(5) از ديگر هنرهاي‌ بزرگ‌ استاد سخن‌ ايران‌ بيان‌ حقايق‌ از طريق‌ تمثيل‌ با عباراتي‌ شيرين‌ و كوتاه‌ است‌ كه‌ بدون‌ ورود به‌ استدلال‌ و طول‌ مقال‌ منظور نظر خود را بيان‌ داشته‌ است‌. سعدي‌ علاوه‌ بر شعر فارسي‌ در ادبيات‌ عربي‌ نيز تسلط بي‌چون‌ و چرايي‌ داشت‌ و اقامت‌ و تحصيل‌ او درديار عرب‌ و مطالعه‌ آثار برخي‌ از شاعران‌ و نويسندگان‌ عرب‌ موجب‌ شد كه‌ اشعار پخته‌ و رسايي‌ نيز در زبان‌ عربي‌ بسرايد كه‌ بعدها مورد تحسين‌ شعراي‌ عرب‌ زبان‌ نيز قرار گرفت‌. شيخ‌ اجل‌ آثار بزرگي‌ از خود به‌ يادگار گذاشت‌ كه‌ بخش‌ اعظم‌ اين‌ آثار شامل‌ غزليات‌، سخنان‌ موجز و گفته‌هاي‌ اخلاقي‌ موسوم‌ به‌ صاحبيه‌ و قطعات‌ (رباعيات‌ ومفردات‌) در مجموعه‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ كليات‌ سعدي‌ جمع‌آوري‌ شده‌ است‌. بزرگ‌ترين‌ يادگار هنري‌ اين‌ شاعر والامقام‌ دو كتاب‌ جاوداني‌ بوستان‌ و گلستان‌ است‌ كه‌ تمامي‌ هنر خود را در اين‌ كتابها جلوه‌گر ساخته‌ است‌. گلستان‌ كتابي‌ كوچك‌ با نثر بسيار روان‌ و آميخته‌ با شعر است‌ كه‌ شاعر در يك‌ ديباچه‌ و هشت‌ باب‌ مجموعه‌ داستان‌هايي‌ را روايت‌ مي‌كند كه‌ در هر يك‌ از اين‌ حكايت‌ها به‌ نوعي‌ چشم‌ خواننده‌ به‌ زشتي‌هاي‌ و زيبايي‌هاي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ گشوده‌مي‌شود. هر يك‌ از داستان‌هاي‌ گلستان‌ سرشار از نكات‌ نغز اجتماعي‌ و اخلاقي‌ و ترتيبي‌ است‌ كه‌ هر كدام‌ حتي‌ به‌ تنهايي‌ نيز مي‌تواند سرمشق‌ زندگي‌ انسان‌ها قرار گيرد. بوستان‌ يا سعدي‌نامه‌ منظومه‌اي‌ در 4500 بيت‌ است‌ كه‌ جداي‌ از حمد و ثناي‌ آغازين‌ به‌ ده‌ باب‌ تقسيم‌ شده‌ و اساس‌ و مبناي‌ آن‌ تعليم‌ و تربيت‌ است‌. شاعر درباب‌هاي‌ مختلف‌ كه‌ هر يك‌ به‌ مضاميني‌ همچون‌ عدل‌ و تدبير، احسان‌، عشق‌ و شور مستي‌، تواضع‌، رضا، قناعت‌، تربيت‌،عافيت‌، توبه‌ و صواب‌ و مناجات‌ اختصاص‌ يافته‌ است‌ عقايد گرانبهاي‌ خود را كه‌ حاصل‌ عمري‌ انديشه‌ و مطالعه‌ افاق‌و انفس‌ و سير و سفر و آميزش‌ با اقسام‌ ملل‌ و نحل‌ و مشاهده‌ وقايع‌ تاريخي‌ است‌ در حكايات‌ و اشعاري‌ زيبا بيان‌ نموده‌ و مجموعه‌اي‌ از بهترين‌ دستورهاي‌ اخلاقي‌ و اجتماعي‌ و نمونه‌ شيواي‌ فارسي‌ ادبي‌ را بوجود آورده‌ است‌.حكيم‌ مجموعه‌اي‌ از شعر و نثر خويش‌ را نيز در قالب‌ هنري‌ و شوخي‌ و انتقاد به‌ تصوير كشيده‌ كه‌ تحت‌ عنوان‌ غزليات‌، مضحكات‌ و خبثيات‌ در كليات‌ او جاي‌ گرفته‌ است‌. توصيف‌ شخصيت‌ واقعي‌ حكيم‌ سعدي‌ در قالب‌ مقاله‌اي‌ كوتاه‌ كاري‌ دشوار است‌ و تنها مي‌توان‌ گفت‌ او يكي‌ از با روح‌ترين‌ و بلند پايه‌ترين‌ بزرگان‌ ادب‌ ايران‌ و جهان‌ است‌ كه‌ مشوق‌ بزرگ‌ اخوت‌ و برادري‌ در بين‌ انسان‌ها بوده‌ و بزرگوارانه‌ درصدد اجراي‌ اين‌ آرمان‌ بزرگ‌ در بين‌ ملت‌ها گام‌ برداشته‌ است‌.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:35  توسط كميل  | 

شیخ الرئيس نواسه علي سينا، ‌معروف ب

ه ابن سينا . به قولي در ماه صفر سال 370 هجري قمري مطا بق 980 ميلادي  از پدر بلخي ايي بنام عبدالله و مادر بخارايي بنام ستاره در قريه خورميثن قريه اي ميان بلخ و بخاراچشم به جهان گشود .كه نامش را حسين گذاشتند .

 

شركت در جلسات بحث از دوران كودكي ، به واسطه پدر كه از پيروان آنها بود . بوعلي را خيلي زود با مباحث و دانش هاي مختلف زمان خود آشنا ساخت . استعداد وي در فراگيري علوم ، پدر را بر آن داشت تا به توصيه استاد وي ابو عبدالله ابراهيم بن حسين ناتلي ، ‌ابن سينا را به جز تعليم و دانش اندوزي به كار ديگري مشغول نكند . و چنين شد كه وي به دليل حافظه قوي و نبوغ خود در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت يافت .

تا آنجا كه پادشاه بخارا ، نوح بن منصور به علت بيماري خود ، وي را به نزد خود خواست تا او را مداوي نمايد ابو علي سينا بعد از تداوي از نوح تقاضا كرد تا به كتابخانه عظيم دربار ساماني دست يابد و از آن استفاده نمايد اين تقاضا مورد قبول نوح قرار گرفت . به اين ترتيب وي توانست با استفاده از اين كتابخانه در علوم مختلف از جمله حكمت ،‌ منطق و‌ رياضيات تسلط يابد

وي با وجود پرداختن به كار سياست در دربار منصور ، پادشاه ساماني و دستيابي مقام وزارت ابوطاهر شمس الدوله ديلمي و نيز درگير شدن با مشكلات ناشي از كشمكش امرا كه سفرهاي متعدد و حبس چند ماهه وي توسط تاج الملك ، حاكم همدان ، را به دنبال داشت . بيش از صدها جلد كتاب و تعداد بسياري رساله نگاشته كه هر يك با توجه به زمان و احوال او به رشته تحرير در آمده است . وقتي در دربار امير بود و آسايش كافي داشت و دسترسي اش به كتب ميسر بود ،‌ به نوشتن كتاب قانون در طب و كتاب الشفا يا دائره المعارف بزرگ فلسفي خود مشغول مي شد كه اوج كمال تفكر قرون وسطي است كه بدان دست يافت و در تاريخ تفكر انساني از تحقيقات معتبر جهان بشمار مي رود .

اما در هنگام سفر فقط يادداشت ها و رساله هاي كوچك مي نوشت از ميان تاليفات ابن سينا ،‌ شفا در فلسفه و قانون در طب شهرتي جهاني يافته است . كتاب شفا در هجده جلد در بخش هاي علوم و فلسفه ، يعني منطق ، رياضي ، طبيعيات و الاهيات نوشته شده است . منطق شفا امروز نيز همچنان به عنوان يكي از معتبرترين كتب منطق مطرح است و طبيعيات و الاهيات آن هنوز مورد توجه علاقمندان است . كتاب قانون در طب در هفت جلد نيز كه تا قرن ها از مهمترين كتب طبي به شمار مي رفت . شامل مطالبي درباره قوانين كلي طب ، دواهاي تركيبي و غير تركيبي و امراض مختلف مي باشد .

ابن سينا در زمينه هاي مختلف علمي نيز اقداماتي ارزنده به عمل آورده است . او اقليدس را ترجمه كرد . رصدهاي نجومي را به عمل درآورد و در زمينه حركت ، نيرو ، فضاي بي هوا ( خلا ) ، نور ، حرارت تحقيقات ابتكاري داشت . رساله وي درباره معادن و مواد معدني تا قرن سيزدهم در اروپا مهمترين مرجع علم زمين شناسي بود . در یکی از کتاب های او فصلي به نام اصل كوه ها كه بسيار جالب توجه است . در آنجا ابن سينا مي گويد : ممكن است كوه ها به دو علت به وجود آمده باشند . يكي برآمدن قشر زمين . چنان كه در زمين لرزه هاي سخت واقع مي شود و ديگر جريان آب كه براي يافتن مجرا ، سبب حفر دره ها و در عين حال سبب برجستگي زمين مي شود . زيرا بعضي از زمين ها نرم هستند و بعضي سخت . آب و باد قسمتي را مي برند و قسمتي را باقي مي گذارند . اين است علت برخي از برجستگي هاي زمين .

 

او به موجوديت جن وزنده شدن بعد از مرگ معتقد نبود .....سينا ميگفت افعال و حوادث مستقيما از خدا بوجود نمي آيد بلكه در نتيجه عمل غايي داخلي تكامل ميابد . سينا كوشش زياد كرد تا نظريات فلسفي خود را با عقايد عامه مسلمانان توافق دهد سينا همه قضايا را تنها به روش عقلي و كاملا مستقل از قرآن مورد بحث قرار     مي داد از اين سبب بود كه تا قرن ها از طرف خلافت ها و هيت هاي حاكم ارتجاعي او را مظهر كفر و الحاد ميدانستند و سوزاندن كتابهايش از سياستهاي متداول طي چند قرن در كشور هاي اسلامي منطقه بود زمانيكه اورا كافر و ملحد گفتن او گفت . ((كفري چو مني گزاف و اسان نبود محكم تر از ايمان من ايمان نبود در دهر چو من يكي و ان هم كافر پس در همه دهر يك مسلمان نبود))

 

او با ارائه نظر خود در مورد نحوه ارتباط و نسبت بين مفاهيم كلي مثل انسان ،‌ فضيلت و جزئيات حقيقي به يكي از پرسشهاي علماي قرون وسطي كه مدت هاي طولاني ذهن آنها را به خود مشغول كرده بود پاسخ داد . تاثير آراي فلسفي ابن سينا ، ‌همچون آموزه هاي طبي او ، ‌بر علاوه قلمرو اسلامي ، ‌در اروپا نيز امري قطعي است . آلبرتوس ماگنوس ،‌ دانشمند آلماني فرقه دومينيكي (1200 تا 1280 ميلادي) ‌نخستين كسي بود كه در غرب تفسير و شرح جامعي بر فلسفه ارسطو نوشت . به همين دليل اغلب او را پايه گذار اصلي ارسطوگرايي مسيحي مي دانند . وي كه جهان مسيحيت را با سنت ارسطويي الفت داد ،‌ در شناخت آثار ارسطو سخت به ابن سينا متكي و معتقد بود. .فلسفه و حكمت را حذف كردند وجاي آنرا به تفسير قران.احاديث. و اصول فقه واگذار كردند . علما مورد تكفير اربابان مذهب قرار گرفت از جمله كسانيكه كه با تمام قوا بر ضد فلسفه و علم طغيان كرد حجته اسلام غزالي(450 الي 505هجري) بود كه عمري فلسفه را اموخت و به علت ياس و حیرت واهمه عجيبي كه به او دست داد از مدرسه به خانقاه رفت و دامن عرفان را محكم گرفت و از جمله دشمنان سر سخت فلسفه .علم و حكمت گرديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:32  توسط كميل  | 

      

 

ویلیام هنری گیتس سوم مشهور به بیل گیتس (Bill Gates) رئیس و موسس شرکت مایکروسافت. در حال حاضر مایکروسافت با بیش از چهل هزار کارمند در شصت کشور جهان و با درآمد خالص ۲۵.۳ میلیارد دلار در پایان سال مالی ۲۰۰۱ یکی از موفقترین شرکتهای ایالات متحده امریکا و یکی از راهبران صنعت کامپیوتر بوده است

.بیل گیتس در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۵۵ در یک خانواده متوسط در شهر سیاتل امریکا متولد شد.پدر بیل , ویلیام هنری گیتس دوم وکیل دادگستری و یکی از سرشنایان شهر سیاتل است و مادر او آموزگار مدرسه و یکی از اعضا هیئت مدیره United Way International بود که در امور خیره نیز فعالیت داشت. بیل گیتس در این خانواده و در کنار دو خواهر خود رشد کرد. گیتس در کودکی بیشتر وقت خود را در کنار مادربزرگ خود گذراند و از او تاثیر بسیار گرفت. او از همان دوران کودکی خود روحیه رقابت طلبی خود را نشان داد و سعی می کرد تا در هر زمینه ای از دوستان خود پیش باشد. گیتس تحصیلات ابتدای خود را در مدرسه عمومی Lakeside پشت سر گذاشت و در آنجا بود که با کامپیوتر آشنا شد.در آغاز یکی سالهای تحصیلی مسئولان مدرسه Lakeside تصمیم گرفتند با کمک خانواده دانش آموزان, یک ترمینال کامپیوتر اجاره کنند و در اختیار دانش آموزان قرار بدهند. در این هنگام بیل گیتس با کامپیوتر آشنا شد و به سرعت در استفاده از آن مهارت کسب کرد و در سیزده سالگی اولین نرم فزار خود را که یک بازی ساده بود نوشت. گیتس به همراه دوست خود پل آلن (Paul Allen ) که دو سال از گیتس بزرگتر بود و در زمینه سخت افزار کامپیوتر هم مهارت داشت , بیشتر وقت خود را به برنامه نویسی در اطاق کامپیوتر Lakeside میگذراند. گیتس در سال ۱۹۷۳ وارد دانشگاه هاروارد شد و در آنجا با استیو بالمر (Steve Ballmer) که در حال حاضر رئیس قسمت اداری مایکروسافت است آشنا شد. گیتس زمانی که در هاروارد بود یک نسخه از زبان BASIC را برای کامپیوتر MITS Altair طراحی کرد. بیل گیتس در سال ۱۹۷۵ به همراه دوست دوران کودکی خود پل آلن شرکت کوچکی بنام Microsoft با شعار "در هر خانه یک کامپیوتر" ایجاد کرد. مایکروسافت انواع زبانهای برنامه سازی را برای کامپیوترهای مختلف تولید میکرد. در آن زمان مایکروسافت فقط ۴۰ کارمند داشت که شبانه روز بشدت کار میکردند و کل فروش آن فقط ۲.۴ میلیون دلار در سال بود.در سال ۱۹۸۰ شرکت IBM برای اینکه از بازار کامپیوترهای شخصی عقب نماند تصمیم گرفت تا کامپیوتر خود را که PC نام گرفت و کامپیوترهای امروزی نیز مبتنی بر آن هستند , بسازد و وارد بازار کند. IBM تصمیم گرفت تا کار نرم افزار آن را به عهده شرکت دیگری بگذارد. این بود که شاهین خوشبختی بر دوش مایکروسافت نشست و IBM قراردی با شرکت کوچک مایکروسافت بست تا نرم افزارهای سازگار با کامپیوترهای شخصی IBM تولید کند.کامپیوتر های جدید IBM از پردازنده های ۱۶ بیتی ۸۰۸۸ شرکت اینتل استفاده میکرد. بنابراین مایکروسافت برای فروش زبانهای برنامه سازی خود به یک سیستم عامل ۱۶ بیتی نیاز داشت.در آن زمان شخصی بنام تیم پاترسون در کارگاه خانه خود یک کامپیوتر ۱۶ بیتی کوچک ساخته بود و برای آن یک سیستم عامل ساده ۱۶ بیتی نوشت که نام DOS ۸۶ را برای آن انتخاب کرده بود. بیل گیتس کلیه حقوق سیستم عامل DOS ۸۶ را با قیمت ۷۵ هزار دلار بدست آورد. بیل گیتس و پل آلن سیستم DOS ۸۶ را متناسب با کامپیوتر های شخصی IBM تغییر دادند و امکانات بیشتری را به آن افزودن و از آن یک سیستم عامل قوی ۱۶ بیتی ساختند. مایکروسافت این سیستم عامل را MS-DOS نامید. MS-DOS برروی کامپیوترهای شخصی IBM جای گرفتند و IBM درصدی از فروش کامپیوترهای PC خود را برای استفاده از MS-DOS به مایکروسافت می پرداخت. و رفته رفته امپراتوری آقای بیل گیتس بر روی MS-DOS بنیان نهاده شد. بعدها مایکروسافت با تولید سیستم عامل گرافیکی Windows و محصولات موفق دیگر گامهای بزرگتری بسوی موفقیت برداشت.طبق آخرین آمار بیش از ۹۵ درصد از دارندگان کامپیوترهای شخصی در سراسر جهان از محصولات مختلف مایکروسافت استفاده میکنند. درحال حاضر بیل گیتس با بیش از ۵۰ میلیارد دلار, ثروتمندترین مرد دنیا شناخته شده است.او این مقام را چندین سال است که حفظ کرده. یکی از دلایل موفقیت مایکروسافت به گفته خود گیتس استخدام افراد با هوش در این شرکت است. گیتس زمانی که فقط ۱۹ سال داشت مایکروسافت را مدیریت میکرد.او بقدری کار میکرد که حتی گاهی چند روز محل کار خود را ترک نمی کرد و به همراه کارمندان خود بسختی برروی پروژه های مختلف و سفارش مشتریان کار میکرد. گیتس در سال ۱۹۹۴ با ملیندا فرنج گیتس ازدواج کرد که حاصل آن سه فرزند بوده است.بیل گیتس راه مادر خود را ادامه داد و بهمراه همسر خود چندین موسسه خیره در سراسر دنیا تاسیس کرد.هم اکنون بیل گیتس همراه همسر و فرزندان خود در شهر سیاتل ساکن است.

این همون بیل گیتس ی هستش که ما می شناسیم یک پولدار دوست دار بشریت!

 

نکته جالب در مورد بیل گیتس

 

  • کتاب های زیادی در مورد بیل گیتس نوشته شده است، آمازون 137,632 نتیجه در این مورد ارائه می دهد.

  • اولین شرکتی که او تاسیس کرده است شرکت Traf-O-Data می باشد.

  • جد بزرگ او یک قانونگذار و شهردار، پدربزرگش رئیس بانک ملی، و پدرش یک وکیل موفق بود.

  • در سال 1968 اولین کامپیوترها در آکادمی Lakeside نصب شدند، که در نتیجه نمرات او افت کردند چرا که او روزها و شب ها را بر سر یادگیری این دستگاه جدید می گذراند.

  • گیتس، پال آلن و دوستانشان به علت فعالیت روی کارهای Hack باعث Crash کردن کامپیوترها در آکادمی Lakeside شدند.

  • وقتی جوان بود عادت داشت که به عقب و جلو تکان بخورد. البته هنوز هم وقتی عمیقا در فکر است این کار را انجام می دهد.

  • در هاروارد احساس کسالت و بی حوصلگی می کرد و بیشتر وقت خود را با برنامه نویسی و بازی پوکر می گذراند.

  • گیتس به اساتید خود در دانشگاه گفته بود که او حدود 30 سالگی یک میلیونر خواهد بود.

  • گیتس در 31 سالگی به یک میلیونر تبدیل شد یعنی یک سال دیرتر از آنچه خود پیش بینی کرده بود.

  • یکی از اساتید او درباره او می گوید: " بیل یک برنامه نویس متحیرکننده بود، اما در عین حال یک فرد منزجر کننده".

  • زندگی همراه با بی اعتنایی او در هاروارد او را در طول تابستان 1974 بیمار ساخت و او تحصیلاتش را رها کرد.

  • اولین کار برنامه نویسی او در دبیرستان برای ساخت برنامه ای بود که یک جدول زمان بندی مناسب را سازماندهی می کرد. بیل از آن برای ثبت نام در کلاس هایی که بهترین و تحریک کننده ترین دختران و نیز جمعه های کم کاری را داشت، استفاده می کرد. اینجا باید گفت که آقای گیتس شما هم؟؟!!

  • گیتس با همسرش، ملیندا، در ژانویه 1994 در جزیره ای در هاوایی که برای مراسم جشن عروسی اجاره کرده بود، ازدواج کرد.

  • + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:31  توسط كميل  | 

    اهل كاشانم

    پيشه ‏ام نقاشي است

    گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ, مي‏فروشم به شما

    تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

    دل تنهايي ‏تان تازه شود

    چه خيالي, چه خيالي, ... مي‏دانم

    پرده ام بي‏جان است.

    خوب مي دانم, حوض نقاشي من بي ‏ماهي است.

     سهراب سپهريپانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد و چند ماهي پيش از كودتاي 28 مرداد, در خردادماه 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا را به پايان رسانيد؛ علاقه به شعر و نقاشي در سهراب به موازات هم رشد يافت چنان كه پا به ‏پاي مجموعه شعرهايي كه از او به چاپ مي‏رسيد, نمايشگاه ‏هاي نقاشي او هم در گوشه و كنار تهران برپا مي‏شد و او گاهي در كنار اين نمايشگاه‏ ها شب شعري هم ترتيب مي‏داد؛ تلفيق شعر و نقاشي در پرتو روح انزوايي و متمايل به گونه‏اي عرفان قرن بيستمي, هم به شعر او رقت احساس و نازك بيني هنرمندانه ‏اي مي ‏‏بخشيد و هم نقاشي او را به نوعي صميميت شاعرانه نزديك مي‏كرد.

    تخيل آزاد, سوررئاليسم خفيف, جستجوي روابط متعارف اشياء, مفاهيم آميخته با خيال پردازي از مشخصه ‏هاي آشكار شعر سپهري است. همين ويژگي‌‏‌‏ هاست كه در نظر برخي وي را به تمايلات سبك هندي و قابليت مقايسه با بيدل دهلوي, شاعر عارف و خيال پرداز سده دوازدهم هند نزديك كرده است.

    سفرهاي سهراب به غرب و شرق عالم و ديدار از رم, آتن, پاريس و قاهره, تاج محل و توكيو براي او بشتر سلوك روحي و معنوي و سير در انفس به حساب مي‏آمد تا گشت و گذار و جهان ديدگي و سير در آفاق.

    پيشتر از آن كه به هند و ژاپن سفر كند با فكر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت, اين سفر آشنايي و علاقه او را ژرف تر كرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد.

    سفر به ژاپن كه به قصد آموختن حكاكي روي چوب, آهنگ آن كرده بود, به او چيزهايي ديگر نيز آموخت؛ اينكه شعرهاي سهراب سپهري را گاهي در حال و هواي "هايكو" يافته ‏اند, اين كه سپهري به داشته ‏هاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت  رهاي اطراف شهر خود كاشان پاي بند است, هر چند اندك مي‏تواند نتيجه تاثير اين گونه سفرها باشد, چنان كه توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر نيز از اين تاثير بلكي دور نمانده است.
    او چشم به طبيعت داشت و از پيرامونيان خود, كه شايد تنها اندكي از آنان از صداقت و صميميت انساني بالايي برخوردار بودند, پرهيز مي‏كرد:

    به سراغ  من اگر مي‏آييد

    نرم  و آهسته بياييد,  مبادا كه ترك بردارد

    چيني  نازك  تنهايي  من

    علاقه سهراب به هنر و مكتب‏هاي فلسفي شرق دور, معروف است. اين علاقه را وي با آگاهي توام كرده بود. او به مطالعه در فلسفه و اديان بسيار علاقمند بود.

    سهراب ابتدا در دهه 1330 به عنوان نقاشي نوپرداز به شهرت رسيد, كار شعر را هم از همان ايام آغاز كرده بود. نخستين مجموعه شعر او "مرگ رنگ" در سال 1330 به چاپ رسيد.

    " زندگي خواب ها" را در سال 1332 و " آوار آفتاب" و" شرق اندوه" هر دو را به سال 1340 عرضه كرد. در اين مجموعه هاي نخستين او گه‌‏ گاه طنين صداي نيما يوشيج  به گوش مي‏رسيد؛ اما مجموعه هاي  بعدي  يعني " صداي پاي آب", "مسافر" و به ويژه "حجم سبز" كه در سال 1346 انتشار يافت, هيچ صدايي جز صداي آشناي خود او نيست؛ هر چند برخي در واپسين شعرهاي سپهري رنگي از زبان انديشه فروغ را ديده و در نتيجه از پاره‏اي جهات شهرت آن دو را قابل مقايسه دانسته‏ اند.
    مجموعه اين هفت كتاب به همراه يك كتاب ديگر او به نام " ما هيچ, ما نگاه", كه قبلاً نيز منتشر شده بود در سال 1356 يك جا در مجموعه ‏اي با عنوان هشت كتاب به چاپ رسيده كه بعد از آن بارها تجديد چاپ شده است.
    شعر سهراب در ابتدا با انكار و انتقاد مواجه شد. شاعران و منتقدان ملتزم پيش از انقلاب, شعر و شيوه شاعري او را نكوهيدند و او را منفي ‏نگر, بي‏ مسئوليت و رويگردان از جامعه و مردم معرفي كردند. اما سهراب بي ‏توجه به اين نكوهش‏ها و جار و جنجال‏ها به كار خود ادامه داد و سر به شعر و نقاشي خود فرود آورد.


    او به قضاوت ديگران كاري نداشت. گويي مي‏دانست روزي فرا خواهد رسيد كه شعرش قبول عام پيدا مي‏كند. از اين رو آرام و بي ‏سر و صدا سر به كار خويش داشت و آنچه را كه به اشراق و ادراك هنري دريافته بود. به پرده رنگ و به واژه‏اي به نرمي آب و لطافت آبي آسمان‏ها تسليم مي‏كرد, برترين ويژگي شعر سهراب غناي آن از نظر جوهر شعري است, چيزي كه در آثار كمتر شاعري به اين زلالي مي‏توان يافت.

    از لحاظ ساخت و قالب, شعر او در اكثر موارد آهنگين ارائه شده است. سهراب با استفاده از صداها و كلمات, موسيقي مي‏آفريند, موسيقي نرم و رويا برانگيز شعر سهراب با هيچ شاعر, ديگري اشتباه نمي‏شود و همين امر هنجار برجسته سبك او را به ويژه در كارهاي اخيرش مشخص مي‏كند. پيوند كلمات و همنشيني تصويرها در شعرهاي او بديع و پاكيزه از كار در آمده است.

    اين تصويرها بيشتر از آن كه در طبيعت قابل لمس باشد, در ذهن و روح خواننده حس مي‏شود و با ادراك انساني او در مي‏آميزد. سهراب سپهري در ميان انبوه شاعران نيمايي پيش از انقلاب, شاعري استثنايي بود كه از همه جنجال‏ها روشنفكرانه و غرب گرايانه پا كنار كشيد. او براي بسياري بهترين نمونه يك هنرمند واقعي بود. انساني وارسته كه به استعداد و توانايي ذاتي خويش تكيه داشت, تنها زيست و در اين تنهايي از نيرنگ, دورويي و تقلب دور بود, گويي تمام فضيلت‏هاي يك هنرمند اصيل و نجيب ايراني را در خود داشت.

    سپهري روز اول ارديبهشت ماه 1359 در اثر ابتلاي به بيماري سرطان خون درگذشت. با آن كه شعر وي حاوي فضيلت‏هاي گمشده انساني بود در زمان حياتش مقبوليت عام پيدا نكرد, اما بعد از انقلاب و به ويژه از دهه 1360 به بعد گروهي از شاعران و منتقدان به شعر وي روي آوردند و بر شعرش نقد و تفسير نوشتند.

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:30  توسط كميل  | 

     

    ایزاک نیوتن که در روز 25 دسامبر 1642 یعنی سال مرگ گالیله متولد شد از خانواده ای است که افراد آن کشاورز مستقل بودند و مجاور دریا در قریه وولستورپ می زیستند نیوتن قبل از موعد متولد شد و زودرس به دنیا آمد و چنان ضعیف بود که مادر گمان برد او حتی روز اول زندگی را نتواند به پایان برد پدرش نیز در عین حال اسحق نام داشت و در 30 سالگی و قبل از تولد فرزندش در گذشت. پدرش مرد ضعیف، با رفتار غیر عادی زودرنج و عصبی مزاج بود مادرش هانا آیسکاف زن خانه داری بود صاحب کفایت و صنعتگری با لیاقت ، آیزاک در دوره کودکی شادی نداشت او سه ساله بود که مادرش با کشیش مرفهی با سنی دو برابر سن خود ازدواج کرد جدایی از مادر ظاهراٌ سخت بر شخصیت او اثر گذاشت و تقریباٌ مسلم است که رفتار بعدی وی نسبت به زنان را نیز شکل داد نیوتن هیچگاه ازدواج نکرد اما یک یا دو بار نامزد کرد به نظر می آمد که تمرکز او منحصراٌ روی کارش بود نه سالی که نیوتن در وولستورپ جدا از مادر گذرانید برای وی سالهای دردناکی بود داستانهایی بر سر زبان است که نیوتن جوان از قبه کلیسا بالا می رفت تا نورث ویتام ده مجاور را که مادرش اینک در آن زندگی می کرد، از دور ببیند آموزش ابتدایی رسمی را نیوتن در دو مدرسه کوچک گذراند که هر دو برای رفت و آمد روزانه به خانه او نزدیک بودند چنین به نظر می رسد که اول بار دایی او متوجه شد که در نیوتن استعدادی مافوق کودکان عادی وجود دارد. بدین ترتیب دایی او مادر را مجاب کرد که کودک را به دانشگاه کمبریجکه خودش نیز از شاگردان قدیمی این دانشگاه بود بفرستد مادر نیوتن قصد داشت وی را در خانه نگهدارد تا در کارهای مزرعه به او کمک کند در این هنگام نیوتن 15 ساله بود کمبریج در آن زمان دیگر آکسفورد را از مقام اولی که داشت خلع کرده به قلب پیوریتانیسم انگلیس و کانون زندگی روشنفکری آن کشور بدل شده بود. نیوتن در آنجا مانند هزاران دانشجوی دیگر دوره کارشناسی، خود را غرق مطالعه آثار ارسطو و افلاطون می کرد نیوتن در یکی از روزهای سال 1663 یا 1664 شعار زیر را در کتابچه یادداشت خود وارد کرد. افلاطون دوست من و ارسطو هم دوست من است، اما بهترین دوست من حقیقت است او از کارهای دکارت در هندسه تحلیلی شروع کرده سریعاٌ تا مبحث روشهای جبری پیش آمده بود در آوریل 1665 که نیوتن درجه کارشناسی خود را گرفت، دوره آموزشی او که می توانست چشمگیرترین دوره در کل تاریخ دانشگاه باشد بدون هیچگونه شناسایی رسمی به اتمام رسید. در حدود سال 1665 مرض طاعون شیوع یافت و دانشگاه دانشجویان خود را مرخص کرد نیوتن به زادگاه خود مراجعت کرد همین موقع بود که هوش و استعداد نابغه بزرگ آشکار گشت زیرا تمام کتابها و جزوه های خود را در دانشگاه جا گذاشته بود فکر خود را آزاد گذاشت که به تنهایی از منابع خاص خود استفاده نماید در این هنگام نیوتن بیش از 22 سال نداشت ولی بیش از ارشمیدس و دکارت در باره معرفت ساختمان جهان دقیق شده بود نیوتن ضمن دو سالی که در وولستورپ بود حساب عناصر بی نهایت کوچک قانون جاذبه عمومی را کشف کرد و تئوری نور را بنیان گذاشت این داستان که سقوط سیبی از درخت نیوتن را به فکر کشف جاذبه عمومی انداخته است به نظر درست می آید او از آن لحظه این پرسشها را برای خود مطرح کرد: چرا سیب به پایین و نه بالا سقوط می کند؟ و چرا ماه بر زمین نمی افتد؟ این اندیشه ها بعدها او را به کشف قانون نیروی گرانش رهنمون شدند هنگامی که نیوتن چندین سال بعد پاسخ این پرسش را توانست بیابد در واقع یکی از قانونهای فیزیک راکشف کرده بود که بر تمام عالم حکمفرماست قانون نیروی گرانش او پس از شیوع طاعون و بازگشت به ملک مزروعی مادرش، طی 18 ماه به آگاهیها و کشفهایی بیش از آنچه که دانشمندان دیگر در طول عمر خود دست می یابند، دست یافت او در این مدت ساخت و ساز قانون نیروی گرانش را آغاز کرد او در باره نور و رنگهای آن پژوهش کرد دلیل جزر و مد را کشف کرد قوانین و حرکات بخصوصی را به درستی تشخیص دادو معادله هایی برای آن نوشت که بعدها اساس و بنیان دانش مکانیک شد در مورد نیروی گرانش نیوتن معتقد بود که نه تنها زمین چنین نیروی گرانشی دارد بلکه تمام اجسام و اجرام چنین خصوصیتی دارند روزی که او منشوری را در دست گرفت واجازه داد تا پرتو نور خورشید از میان آن بتابد او با این کار کشف کرد که نور سفید به هنگام ورود به منشور شیشه ای منحرف می شود و به 7 پرتو نور اصلی با رنگهای گوناگون تجزیه می شود آنها رنگهای رنگین کمان هستند که طیف یا بیناب نامیده می شوند و عبارتند از: سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش او تمام این کشفیات را در یک دوره زمانی 18 ماهه به انجام رسانید بالاخره طاعون ریشه کن شد و او به لندن برگشت تا تحصیلات خود را به پایان برساند او 3 سال پس از آن را صرف کاوش و پژوهش در ماهیت و طبیعت نور کرد او همچنین نخستین دوربین نجومی آیینه ای را ساخت تلسکوپ آیینه ای رصد خانه مونت پالومار در کالیفرنیا نیز، که آیینه آن 5 متر قطر دارد بر اساس اصول و قواعد نیوتن بنا شده است. نیوتن در اثر مطالعات فراوان مبتلا به ناراحتی عصبی شد از دو ناراحتی عصبی مه نیوتن پیدا کرد اولی ظاهراٌ در سال 1678 و دومی در سال بعد از فوت مادر او بود در این دره وی مدت 6 سال از هر گونه مکاتبه مربوط به تلاشهای ذهنی دست کشید به هر صورت عالم کیهانی بود. دوران مابین 1684 و 1686از نظر تاریخ فکری بشر مقام ارجمندی دارد در این دوران هالی توانست با تدبیر بسیار نیوتن را وادارد که اکتشافات خویش را در نجوم و علم حرکات به منظور انتشار تدوین کند و نیوتن نیز به این کار رضایت داد در سال 1686 در 45 سالگی قانون جاذبه زمین و سه قانون در باره حرکت را در کتابش مه به زبان لاتین نوشته شده بود با خرج هالی منتشر کرد نیوتن به مطالعات عظیم دیگری پرداخت که حتی امروزه نیز کامل نشده است و آن اینکه با به کار بردن قوانین علم الحرکات و قانون جاذبه عمومی فرورفتگی زمین را در دوقطب آن که نتیجه دوران روزانه زمین به دور محورش می باشد محاسبه کرد و به کمک این محاسبه درصدد برآمد سیر تکامل تدریجی سیاره را مورد مطالعه قرار دهد. نیوتن تغییرات وزن اجسام را برحسب تغییر عرض جغرافیایی مکان به دست آورد و نیز ثابت کرد که هر جسم تو خالی که به سطوح مروی متحدالمرکز و متجانس محدود شده باشد نمی تواند هیچگونه نیرویی بر اجسام با ابعاد کوچک که در نقطه غیر مشخصی در داخل آن قرار داشته باشند اعمال کند نیوتن در پاییز سال 1692 هنگامیکه به 50 سالگی رسید نزدیک می شد به سختی مریض و بستری شد به طوریکه از هر گونه قوت و غذایی بیزار شد و دجار بی خوابی مفرط گردید که به تدریج به بی خوابی کامل تبدیل شد خبر کسالت شدید نیوتن در قاره اروپا انتشار یافت. لیکن بعد از آنکه خبر بهبودی او را دادند دوستانش شادمان گردیدند. حکمت بریتانیا به منظور قدردانی از خدمات این دانشمند برگ یک منصب بسیار بالای دولتی به وی اعطاء کرد و او در سال 1700 میلادی به عنوان خزانه دار کل سلطنتی منصوب شد منصبی که تا آخر عمرش آن را حفظ کرد در همان سال به عضویت آکادمی علمی فرانسه نیز اتنخاب شد در سال 1705 علیا حضرت ملکه (ملکه انگلستان) به وی عنوان سر اعطاء کرد و به احتمال قوی اعطای این افتخار بیشتر به مناسبت خدمات او در ضرب مسکوکات بوده است تا به علت تقدم فضل او در معبد عقل و کمال. وی چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی طولانی گذشته اش از آن این خلاصه را بدست داد: من نمی دانم به چشم مردم دنیا چگونه می آیم اما در چشم خود به کودکی می مانم که در کنار دریا بازی می کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صافتر یا صدفی زیباتر منعطف می کند در حالیکه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان نامکشوف مانده در جلوی او گسترده است آخرین روزهای زندگی وی تاثر برانگیز و از جنبه انسانی قوی و عمیق بوده است اگر چه نیوتن نیز مانند سایر افراد بشر از رنج فراوان بی بهره نماند لیکن بردباری بسیاری که در مقابل درد و شکنجه دائمی دو سه سال اخیر زندگانی خویش نشان داد شکوفه های دیگری بر تاج گلی که بر فرق او قرار دارد می افزاید. در آخرین روزهای زندگی از درد جانگداز آسوده بود در نهایت آرامش در 20 مارس 1727در 84 سالگی در لندن در گذشت و با عزت و شرف بسیار در وستمینستر آبی به خاک سپرده شد برای قدردانی از این دانشمند بزرگ واحد نیرو را نیوتن نامیده اند بدون تردید می توان گفت در تاریخ بشریت نامی از مافوق نیوتن وجود نداشته و هیچ اثری از لحاظ عظمت و بزرگی مانند کتاب(اصول) او نخواهد بود

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:30  توسط كميل  | 

    زندگی نامه - خانواده - نام واقعی بروسلی یکی از معروفترین رزمی کاران وهنر پیشگان بوده است. وی در اواخر دهة 60 واوایل دهة 70 میلادی به علّت اجرای ضربات عالی وتکنیک های برتر در مبارزه در محافل گونگ فوی بین المللی معروف ومشهور شد. او همیشه تکنیکی را که خودش ابداع کرده تمرین می نمود وبه نمایش می کذاشت. فیلم های گونگ فوی بروسلی بسیار هیجان آور وشگفت انگیز بود. بروسلی یکی از 7 نفر معروف در محافل کونگ فوی جهان به شمار می رفت و به علّت هنرمند وهنرپیشه بودن وی شرکت هالیوود آمریکا بعد از مرگش یک موزة یادبود برای او درست کرد. بروسلی در بازیگری مهارت زیادی داشت وتکنیک های بوکس چینی را خیلی خوب اجرا می کرد، علت کسب این همه موفّقیّت این بود که وی سبکی به نام جیت کان دو که حرکات، ضربات وتکنیک های موثر سبکهای دیگربودرا ابداع نمود. اینمیراث گرانهایی بود که او به ووشوی چینی داد. بروسلی ،جیت کان دو را بر اساس تکنیک های ووشو و برخی سبک های خارجی بوجود آورد وبعد ان را به یک سبک مبارزه ای تبدیل کرد . بنیان گذاشتن جیت کان دو روح انقلابی بروسلی را ظاهر می کرد. او حرکات و تکنیک هایی را که در کونگ فوی چینی ( ووشو) برتر بود ، انتخاب می کرد. وی از نظریات محافل ووشوی سنّتی تخطّی می کرد واز تکنیکها وضربات متعلّق به رشته های دیگر که کاربرد خوبی داشت نیز استفاده می نمود. حرکات این سبک ، ساده وضربات آن کاربردی وتکنیک هایش خیلی شدید وخشن می باشد. نتیجة کار بروسلی ، در جمع آوری سبک های ووشو در جیت کان دو ظاهر می باشد . بروسلی می گفت : از بی قانونی تا قانون ، از بی محدودیتی تا محدودیت که این عالی ترین گوهر ایدئولوژی جیت کان دو است. در جیت کان دو، تکنیک وحرکات مخصوصی برای دست وپا وجود ندارد. جیت کان دوکار باید در مبارزه ، با توجّه به حرکت وتکنیک های اجرایی حریف، حرکت وتکنیک خود را عوض کند ، تا بتواند حریفش را شکست دهد. مبارز میتواند از هر محیط وشرایطی عبور کند و هیچ شرایط محیطی نمی تواند او را محدود کند . بنابراین کسی که جیت کان دو را به طور کامل اموزش دیده و با موفّقیّت تمام فنون این سبک را یاد گرفته باشد ، می تواند حریفش را به راحتی شکست دهد. این حقیقت کاربرد و خلاصه ومعنای جیت کان دو است . پدر بروسلی از ایالت « گوان دونگ نانگ های » چین بود و بروسلی در تاریخ 27 نوامبر 1940 در سال اژدها در بیمارستان چینی شهر جوجین شان (سان فرانسیسکو) – جایی که چینی های زیادی در آنجا زندگی می کنند – متولّد شد نام اصلی فوق ستارة سینما « لی جون فان » بود. ولی بعد ها در ادارة ثبت احوال اسم بروسلی را به عنوان نام هنری برای خود انتخاب کرد . اعضای خانوادة بروسلی هفت نفر بودند . اسم پدر او «لی هوی چوئن» و نام مادرش گریس می باشد. پدر او خوانندة اپرا بود و در ووشو مهارت زیادی داشت وبه همین خاطر در پیشرفت بروسلی تأثیر زیادی گذاشت. نام خواهر بزرگ بروس «اگنس» ، خواهر کوچکش«فیبی»، برادر بزرگش «لی جون شن» و برادر کوچکش «لی جون خوی» می باشد. بروس در ماه دوم (فوریه) سال 1964 میلادی با دختری مهربان، زیبا و دلسوز به نام لیندا ازدواج کرد. خانم لیندا در زندگی وکار پشتیبان خوبی برای همسرش بود . آنها بعد از ازدواج صاحب یک پسر به نام «براندون لی» ودختری به نام «شانون» شدند. توسعه دادن کونگ فوی چینی و مطرح کردن آن در فیلم های رزمی جهان دوران زندگی بروسلی کوتاه بود، ولی نتیجة کار او در سینما و ورزشهای رزمی به ویژه کونگ فوی چینی، موجب شگفتی همگان است. او پس از دو سال بازیگری ، در محافل فیلم جهانی نورانی و درخشان شد. بروس نه فقط در کونگ فو عالی بود ، بلکه استعداد خیلی خوبی هم در نمایش داشت. او تقریباً در یک سالگی در فیلم « جینگ مانگ نیو»(دختر شهر دروازه طلایی)نقش داشت ودر شش سالگی در فیلم های « سرگذشت یک پسر بچه»و«اژدهای کوچک» و در دوران جوانی نیز در فیلم « ژن های گوهم » بازی نمود که مورد استقبال مردم واقع شد .او در این فیلم، فنون و تکنیک های برتر زیادی از کونگ فوی چینی را به نمایش گذاشت و به همین علّت بود که وی در زمینة فیلم مشهور شد و ستارة کودکی نام گرفت.در سال 1966 بروس در هالی وود آمریکا در سریال « چینگ فن شا» (زنبور سبز) به عنوان یک قهرمان و حامی، ایفای نقش کرد و توانست قدرت ونیروی ووشو (کونگ فوی چینی) را به خوبی نشان دهد . بعد از اینکه ووشو در سراسر جهان یک دگرگونی همچون موج بوجود آورد ، در یکی از مجلات و انتشارات فیلم آمریکا چنین نوشته بود : بروسلی از کشوری کهن ، با فرهنگ غنی وباستانی و پهناور آمده، مردم چین آداب ورسوم غنی دارند ، ودر چشم غربیها این کشور پر از رمز وراز است . اجرای حرکات وتکنیک های کونگ فوی چینی توسط برسلی واقعاً برای مردم شگفت انگیز بود .در سال 1967 او در هنگ کنگ در فیلم برادر بزرگ ( تانگ شان) نقش داشت و بار دیگر کونگ فو را به مردم جهان نشان داد.در سال 1971 با موفّقیّت عالی در فیلم خشم اژدها بازی کرد که در این فیلم او خشن ترین و جدی ترین هنر پیشه بود . او با تکنیک های عالی و مبارزة شگفت انگیزش ، بار دیگر جیت کان دو را به نمایش گذاشت . علی الخصوص در اجرای ضربات وفنون نانچکو و نمایش دادن سه تکنیک برتر پا موفق بود و مردم از بازی او لذّت بردند . در سال 1972 بروسلی برای خود یک شرکت فیلم سازی تأسیس کرد . بعد ها خودش نمایش نامه می نوشت و خودش هم بازی میکرد . به این ترتیب فیلم راه اژدها را ساخت و بار دیگر قدرت نانچکو را به مردم نشان داد . .او در این فیلم با قهرمان کاراته جهان (چاک نوریس) مبارزه کرد که این یک مبارزة شگفت انگیز بود . در سال 1973 وی با شرکت فیلم سازی برادران وارنر (حوانا هالی وود) همکاری نمود و در هنگ کنگ فیلم اژدها وارد می شود را ساختند. این آرزوی او که چند سال پیش قصد داشت فوق ستاره فیلم های هالی وود باشد با ساختن این فیلم به حقیقت پیوست و او به بازیگر درجه یک جهان تبدیل شد فیلم بازی با مرگ از شرکت تولید فیلم سکواویا (شی خو) آخرین فیلم بروس می باشد. وی در هنگ کنگ برای ساختن ابن فیلم از تکنیک ها ، ضربات و صحنه های جالب و بسیار دیدنی فیلم برداری می کرد . البته قبلاً تصمیم گرفته بود که بعضی از صحنه ها را در مناظر کرة جنوبی فیلم برداری کند ، امّا به علّت خستگی بیش از حد او این تصمیم اجرا نشد. وقتی که او دوباره سعی کرد تصمیمش را عملی کرده و این فیلم را تمام نماید ناگهان اتّفاق ناگواری موجب مرگ او شد . برای احترام گذاشتن به وی و یاد بود این ستارة بزرگ کونگ فوی چینی ـ بروسلی ـ در سال 1993 سازمانها و دانشکده های هنری شرکت فیلم سازی هالی وود آمریکا تابلویی درخشان و پر نور از پنج ستارة طلا و نقّاشی فیلمی که بروس در آن بازی کرده بود را در هالی وود نصب کردند
    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:28  توسط كميل  | 

    پهلوان تختي    پهلوان تختي

    امروز که خورشيد، تکرار پرتو افکني هر روزه اش را آغاز کرد، ورزش ايران و تاريخ پهلواني اين ديار بار ديگر همچون هرسال در چنين روزي، داغدار داغي کهنه اما در عين حال تازه شد. امروز بود که دل شير خون شد... پورياي ولي زمانه غلامرضا تختي در روز پنجم شهريور ماه 1309 در خانواده اي متوسط و مذهبي در محله خاني آباد تهران به دنيا آمد.رجب خان- پدرتختي- غير از وي دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند.حاج قلي، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف مي کنند که حاج قلي در دکانش بر روي تخت بلندي مي نشست و به همين سبب در ميان اهالي خاني آباد به حاج قلي تختي شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده هاي رجب خان منتقل شد و به  نام خانوادگي تبديل شد

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:27  توسط كميل  | 

    میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود.

     

    میرزا تقی خان امیر کبیر صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجاربود.

    نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌شد .عناوین و القاب وی بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد). محمد تقی پسر کربلایی قربان(آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود) در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول شد و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت


    و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراهیئتی سیاسی به روسیه فرستاد و طی نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

    خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

    در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

    دومین ماموریت ومسئولیت وی، رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب ،با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و خرمشهر و اراضی وسیع طرف چپ اروندرود را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

    چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز به امیرنظامملقب بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران فرستاد. اما درباریان ،حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت ،مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش محمدتقی می‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بسیار ارزنده انجام داد.

    نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن‌پرستی موج می‌زند.

    پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

    در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

    امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:

    ایجاد امنیت و استقرار دولت.

    تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

    ایجاد کارخانه‌های اسلحه‌سازی.

    اصلاح امور قضایی.

    جرح و تعدیل محاضر شرع.

    تأسیس چاپارخانه.

    تأسیس دارالفنون.

    نشر علوم جدید.

    فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

    استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

    ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

    ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

    ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

    بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

    مرمت ابنیه تاریخی.

    مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

    تقویت بنیه اقتصادی کشور.

    ترویج صنایع جدید.

    فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

    استخراج معادن.

    بسط فلاحت و آبیاری.

    توسعه تجارت داخلی و خارجی.

    کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

    تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

    اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

    اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌شد. با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌رسید در روزگار امیر مرتباً به آنها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.

    جلوی بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه می‌رسید جواب می‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

    در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌فرمائید ... زیاده جسارت نمی‌ورزد.

    امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می‌کرد.

    در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران - کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه ۱۰۰۰ تفنگ می‌ساخت.

    در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.

    اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی سود‌جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان و در ربیع الاوّل سال ۱۲۶۸ توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند. البته وی با نقشه ی مهد علیا به قتل رسید

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:26  توسط كميل  | 

    رازی یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی سده سوم هجری است. نیمه دوم سده سوم (ه- ق) را جورج سارتون در تاریخ علم، هم بدین عنوان "عصر" محمدبن زکریای رازی (251- 313 ه ق) (865-925) نامیده است. عصر رازی دوره اولین جنبش نوزایی فرهنگی اسلامی به شمار می‌رود که در وسیع‌ترین محدوده زمانی خود فاصله میان سده‌های سوم و چهارم را در بر می‌گیرد. این دوره را که اوج "تمدن اسلام" دانسته‌اند، شاهد ظهور یک طبقه متوسط دولت مند و متنفذی بود که با برخورداری از اشتیاق و امکانات کسب دانش و موقع اجتماعی به پرورش و پراکنش فرهنگ کهن مدد رساند. رازی یکی از بزرگترین آزاد اندیشان تمام دنیای اسلام نامید بوده است. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. در اینجا دو نظریه بنیادی از این اثر را باز خواهیم گفت: همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که انسان را قادر میسازد تا حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی "بزهای ریش بلند" میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از "گفتار ارباب" فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.*رازی معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را.*رازی آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.*رازی در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.*رازی و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی او با کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهد شد.*رازی از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی "که در جاهای دیگر در آن دوران وجود نداشته است" میدهد.*رازی نام و نشان رازی رازی پزشک کیمیایی و فیلسوف نامدار که چیز زیادی از زندگانی او دانسته نیست. طبق قول ابوریحان بیرونی در ماه شعبان سال 251ق _ 865م در ری زاده شد. نام نیای رازی یحیی بوده است و بدین نام و نسب "ابوبکرمحمدبن زکریا بن یحیی الرازی" یاد کرده است. در بعضی از منابع، پیشه زرگری اولین کار رازی شمرده شده است. گفته می‌شود که وی در روم شوشه‌های طلا معامله می‌کرد و شناخت کیمیا در نزد وی از همین داستان نتیجه گرفته شده است و بعدها رازی به طب پرداخته است. استادان زکریای رازی مورخان طب و فلسفه در قدیم به تفاریق استادان رازی را سه تن یاد کرده‌اند: ابن ربن طبری: زکریا در طب شاگرد وی بوده است. ابوزیذ بلخی: حکیم زکریای رازی در فلسفه شاگرد وی بوده است. ابوالعباس محمد بن نیشابوری: استاد محمد بن زکریا رازی در حکمت مادی (ماترلیسیم) یا گیتی‌شناسی بوده است. دانش شیمی و رازی رازی، پزشک و طبیعت شناس بزرگ ایرانی را پدر شیمی یاد کرده‌اند، از آن رو که دانش کیمیایی کهن را به علم شیمی نوین دگرگون ساخت. ابن ندیم از قول رازی گفته است: "روا نباشد که دانش فلسفه را درست دانست و مرد دانشمند را فیلسوف شمرد، اگر دانش کیمیا در وی درست نباشد و آن را نداند." مکتب کیمیا رازی مکتب جدیدی در علم کیمیا تأسیس کرده که آن را می‌توان مکتب کیمیای تجربی و علمی نامید. ژولیوس روسکا دانشمند برجسته‌ای که در شناسایی کیمیا (شیمی) رازی به دنیای علم بیشتر سهم و جهد مبذول داشته، رازی را پدر شیمی علمی و بانی مکتب جدیدی در علم دانسته، شایان توجه و اهمیت است که قبلا این لقب را به دانشمند بلند پایه فرانسوی لاوازیه داده بودند. به هر حال آنچه مسلم است تأثیر فرهنگ ایرانی دوران ساسانی در پیشرفت علوم دوران اسلامی و از جمله کیمیاست که در نتیجه موجب پیشرفت علم شیمی امروزه شده است. نظریه اتمی و رازی در فرآیند دانش کیمیا به علم شیمی توسط رازی، نکته‌ای که از نظر محققان و مورخان علم، ثابت گشته، نگرش "ذره یابی" یا اتمسیتی رازی است. کیمیاگران، قائل به تبدیل عناصر به یکدیگر بوده‌اند و این نگرش موافق با نظریه ارسطویی است که عناصر را تغییرپذیر یعنی قابل تبدیل به یکدیگر می‌داند. لیکن از نظر ذره گرایان عناصر غیر قابل تبدیل به یکدیگرند و نظر رازی هم مبتنی بر تبدیل ناپذیری آنهاست و همین علت کلی در روند تحول کیمیایی کهن به شیمی نوین بوده است. به تعبیر تاریخی زکریا، "کیمیا" ارسطویی بوده است و "شیمی" دموکریتی است. به عبارت دیگر، شیمی علمی رازی، مرهون نگرش ذره‌گرایی است، چنانچه همین نظریه را بیرونی در علم "فیزیک" کار است و بسط داد. در اروپا فرضیه اتمی را "دانیل سرت" Daniel Seer در سال 1619 از فلاسفه یونانی گرفت که بعدها "روبرت بویل" آن را در نظریه خود راجع به عنصرها گنجاند. با آنکه نظریه بویل با دیدگاه‌های کیمیاگران قدیم تفاوت آشکار دارد نباید گذشت که از زمان فیلسوفان کهن تا زمان او، تنها رازی قائل به اتمی بودن ماده و بقاء و قدمت آن بوده است و با ان که نظریه رازی با مال بویل و یا نگرش نوین تفاوت دارد، لیکن به نظریات دانشمندان شیمی و فیزیک امروزی نزدیک است. اکتشافات رازی در شیمی رازی توانست مواد شیمیایی چندی از جمله الکل و اسید سولفوریک (زیت الزاج) و جز اینها را کشف کرد. ارتباط رازی با دیگر دانش‌ها رازی در علوم طبیعی و از جمله فیزیک تبحر داشته است. ابوریحان بیرونی و عمر خیام نیشابوری، بررسی‌ها و پژوهش‌های خود را از جمله در چگال‌سنجی زر و سیم مرهون دانش "رازی" هستند. رازی در علوم فیزیولوژی و کالبدشکافی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی‌شناسی، زمین شناسی، هواشناسی و نورشناسی دست داشته است.

    سخنی از رازی

    اگر همه می‌توانستند از استعدادهای خود درست بهره بگیرند، دنیا همان بهشت موعود می‌شد که همه می‌خواهند .

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:21  توسط كميل  | 

    کودکی کوروش

    کورش از مادری مادی و پدری پارسی بود نام مادر کوروش ماندانا بود که پدرش آستیاگ(آژی دهاک) پادشاه ماد بود و پدرش کمبوجیه(کامبیز) پادشاه پارس بود.پدر بزرگ پدری کوروش که بنیان گذار سلسله هخامنشی بود کورروش اول نام داشت.کوروش در واقع یک شاهزاده واقعی بود زیرا از دو طرف از خاندن سلطنتی و اشرافی بود.

    داستان های مختلفی از تاریخ نویسان در مورد کودکی کوروش گفته شده اما داستان نزدیک تر به واقعیت کودکی کوروش را به صورت زیر نقل شده است.

    آستیاگ که به آژی دهاک معروف بود(آژی دهاک به معنی اژدها)پادشاهی ظالم و خونخوار بود.آستیاگ در روز به دنیا آمدن کوروش خوابی دید که دخترش ماندانا به جای فرزند بوته تاکی به دنیا آورد که شاخ و برگهای آن سرتاسر خاک آسیا را پوشانده است.

    بعد از بیداری تمام مغان و معربان خواب را احضار کرد تا خواب وی را تعبیر کنندو آنها به او گفتند که سلسله او روزهای شوم و ناهنجاری در پیش خواهد داشت و این طور تفسیر کردند که فرزندی که از دختر پادشاه زاده می شود تمام آسیا را فتح خواهد کرد و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.

    فرزند به دنیا آمد آستیاگ که از این خواب وحشت کرده بود به زور کودک را از مادرش می ستاند و یکی از بستگان به نام هارپاگ را مامور کشتن کوروش می کند.کوروش را زینت می کنند و به خانه هارپاگ می فرستند اما هارپاگ نمی توانست این کار را انجام دهد برای همین از گاوچرانی به نام میتراداتس(مهرداد) که در جایی حوالی اکباتان زندگی می کرد درخواست کرد. او را احضار کرد و بچه را به او داد و دستور داد بچه را در بیابان رها کند و به او گفت: ((پادشاه مرا مامور کرده است به تو بگویم که اگر این بچه را نکشی خود تو به جای او به بدترین وضع کشته خواهی شد.))

    مهرداد کوروش را گرفت و به خانه آورد از قضا زن او مدتی بود که حامله بود و در غیاب وی که در خدمت هارپاگ بود بچه را زایید که مرده به دنیا آمد.

    مهرداد وقتی به خانه رسید زنش از او پرسید که هارپاگ با او چه کار داشت؟او پاسخ داد: (( من وقتی به شهر رسیدم آنچه دیدم و آنچه که شنیدم ای کاش که به لطف و عنایت مردوخ هرگز نمی دیدم!خانه هارپاگ پر از کسانی بود که همه ناله و شیون می کردند و من با ناراحتی بسیار بدانجا درآمدم.همین که درون رفتم کودک شیرخواره ای دیدم که دست و پا می زدو می گریست.لباسهای زرددوزی شده و پارچه های الوان بر او پوشانده بودند.هارپاگ به من گفت آن بچه را بردارم و ببرم در بیابان بگذارم،درجایی که جانوران درنده زیاد باشند.من هم بچه را برداشتم و با خود آورم ، به تصور اینکه بچه به یکی از افراد خانواده خود هارپاک تعلق دارد و به دلیلی که من نمی دانم می خواهند او را بشکند اما در بین راه متوجه شدم که این بچه نواده دختری پادشاه خودمان است.بیا این هم بچه ))

    بچه بسیار زیبا بود و زن گاوچران از بچه بسیار خوشش آمد و مهرش در دلش نشست. از شوهرش خواست که بچه را نکشد اما مهرداد حاضر نبود درخواست زنش را بپذیرد چون احتمال میداد هارپاگ جاسوسانی به دنبالش فرستاده اند تا بر او نظارت کنند.وقتی زن دید نمی تواند شوهرش را راضی کند گفت: ((حال که تو میخواهی بچه رابکشی پس آنچه می گویم بکن.من در غیاب تو بچه ای زاییدم که مرده به دنیا آمد.تو بچه مرده را به جای این زنده جای ده.و در بیابان که جانوران زیاد دارد رها کن،آن وقت این نوه پادشاه را به جای بچه خود بزرگ می کنیم.))

    مهرداد قبول کرد و جامه کوروش و زینتها را به تن کودک مرده کرد و او را در بیابان رها کرد.

    شاید همسر مهرداد هیچ وقت فکر نمی کرد بچه ای که می پرواند روزی عدل و صلح را در جهان رواج می دهد و پادشاه کشوری پهناور می شود.

    کوروش تا ده سالگی در خدمت مادرخوانده اش ماند.

    هرودوت دوران كودكي او را اينچنين وصف مي كند : « او كودكي بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالي از او مي كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب مي داد. در او نيز همچون همه ي كودكاني كه به سرعت رشد مي كنند و با اين وصف احساس مي شود كه كم سن هستند حالتي از بچگي درك مي شد كه با وجود هوش و ذكاوت غير عادي او از كمي سن و سالش حكايت مي كرد. بر اين مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشاني از خودبيني و كبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش حاكي از نوعي سادگي و بي آلايشي و مهر و محبت بود. بدين جهت همه بيشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببينند تا در سكوت و خاموشي . از وقتي كه با گذشت زمان كم كم قد كشيد و به سن بلوغ نزديك شد در صحبت بيشتر رعايت اختصار مي كرد ،‌ و به لحني آرامتر و موقرتر حرف مي زد. كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتي خويشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود مي يافت سرخ مي شد و آن جوش و خروشي كه بچه ها را وا مي دارد تا به پر و پاي همه بپيچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست مي داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بيشتر مهرباني از خود نشان مي داد. در واقع به هنگام تمرين هاي ورزشي ، از قبيل سواركاري و تيراندازي و غيره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت مي كنند ، او براي آنكه رقيبان خود را ناراحت و عصبي نكند آن مسابقه هايي را انتخاب نمي كرد كه مي دانست در آنها از ايشان قوي تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرين هايي را انتخاب مي نمود كه در آنها خود را ضعيف تر از رقيبانش مي دانست ، و ادعا مي كرد كه از ايشان پيش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روي مانع و نبرد با تير و كمان و نيزه اندازي از روي زين ، با اينكه هنوز بيش از اندازه ورزيده نبود ، اول مي شد. وقتي هم مغلوب مي شد نخستين كسي بود كه به خود مي خنديد. از آنجا كه شكست هايش در مسابقات وي را از تمرين و تلاش در آن بازيها دلزده و نوميد نمي كرد ، و برعكس با سماجت تمام مي كوشيد تا در دفعه ي بعد در آن بهتر كامياب شود ؛ در اندك مدت به درجه اي رسيد كه در سواركاري با رقيبان خويش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج مي داد تا سرانجام از ايشان هم جلو زد. وقتي او در اين زمينه ها تعليم و تربيت كافي يافت به طبقه ي جوانان هيژده تا بيست ساله درآمد ، و در ميان ايشان با تلاش و كوشش در همه ي تمرين هاي اجباري ، با ثبات و پايداري ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردايش از استان انگشت نما گرديد. »

    بازگشت به خانواده

    کورش و دوستانش بازیهای مختلفی انجام می دانند یکی از این بازی ها شاه بازی بود که در این بازی تمام مقررات درباری رعایت می شد. یک روز کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد از طرف دوستان به عنوان پادشاه انتخاب شد،کورش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری با به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود.هر کدام وظیفه خود را می دانست و طبق بازی دستورات فرامانروا را اجرا می کردند.یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود،چون با جسارت تمام از فرمانبری کورش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند.وقتی پس از این تنبیه که جزو مقررات بازی بود،ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود،چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با پسر یک روستایی حقیر می کنند.رفت وشکایت به پدرش برد.آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت نسبت فوق العاده ای نسبت به خود کرد.به پیش پادشاه شکایت کرد.پادشاه کوروش و پدرخوانده او را به جضور طلبید و خطابش به آنان بسیار تند وخشن بود.به کوروش گفت: (( این تویی،پسر روستایی حقیری چون این مردک،که به خود جرات داده و پسر یکی از نجبای طراز اول دربار مرا تنبیه کرده ای؟))

    کورش جواب داد: ((هان ای پادشاه،من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق با عدل و انصاف بوده است.بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند،چون به نظرشان بیش از همه بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم.باری در آن حال که همگان فرمانهای مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد.))

    در آن موقع که کورش ماجرا را می گفت آستیاگ به دقت به او می نگریست و گمانی فکرش را دستخوش نگرانی کرده بود.ندای اسرآمیز خون به او دروغ نمی گفت:خطوط چهره جوانک به نظرش می آمد که به خطوط چهره خودش شبیه است.

    پادشاه شاکی و پسرش را مرخص کرد و مهرداد را به کناری کشید و بی مقدمه از او توضیح خواست که این بچه را ادعا می کند از خودش است از کجا پیدا کرده است.مهرداد به تپ و پت افتاد و من من کنان چند کلمه نامفهومی گفت.تهدید شد که اگر راستش را نگوید در همان جا و همان دم پوستش را زنده زنده خواهد کند.او ماجرا را توضیح داد وطبیعی بوده نام هارپاگ به میان آمد.هارپاگ فوراً به دربار احضار شد و گفته های خدمتکارش را تایید کرد.پادشاه ماد که نشانه های مسلم دخالت خدایان را در همه این ماجرا درک کرد اندیشید که به هیچ وج نباید خود را در معرض خشم و غضب آنها قرار دهدوبار دیگر مغان و معربان خواب را خواست وبا ایشان به صحبت نشست که چه باید بکند.آنها انجمی با تشریفات تمام تشکیل دادند و مدتی در این باره با هم صحبت کردند تا آخر نظر قطعی خود را به این شرح به پادشاه گفتند: ((چون این جوان با وجود اعدامی که تو قبلاً درباره اش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان او بوده اند.با این حال،تو می توانی هر گونه بدگمانی و نگرانی را از ذهن خود بیرون کنی،چون او در میان همسالان خود پادشاه بوده و لذا خواب تو تعبیر شده است.او دیگر دوباره پادشاه نخواهد شد و همین اتفاقی که افتاده کافی و بسیار خوب است،چه اگر قدرت به دست این بچه که پارسی است می افتاد حکومت به ملت دیگری انتقال می یافت، و ما که از قوم ماد هستیم تبدیل به برده و بنده می شدیم.باز تکرار می کنیم که خواب تو تعبیر شده است،و تو دیگر موجبی نیست که از او بترسی.پس او را به پارس بفرست.))

    کوروش به نزد پدر و مادر خود به پارسموش فرستاه شد و آنان از بازگشت معجزه آسا بسیار حیرت کردند و خوشحال شدند و وقتی سرگذشتش را شنیدند همه پذیرفتند که این تنها ناشی از اراه خدا بوده است.

    پایان حکومت ماد و شروع امپراتوری ایران

    هارپاگ که مقدر بود نقش مهمی در زندگی کوروش بازی کند فراموش نکرده بود که آستیاگ(آژی دهاک)،برای تنبیه وی به جزای نافرمانی از دستور مبنی بر کشتن کوروش در آن روزهای نخستین پس از به دنیا آمدنش،فرمان داده بود تا پسرش را بکشند.با اینکه معبران خواب این واقعه را بر خواست خدایان گذاشتند آستیاگ این کار را انجام داد.حتی در این مورد،هرودوت تفصیلات بیشتری که بسیار حزن انگیز است نقل می کندو می گوید که پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و ((در دیگ بزرگی پختند))،آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه به سر سفره آوردند وبدیهی است که شاه هارپاگ را نیز به آن مهمانی دعوت کرد.پس از صرف غذا که با باده خواری مفصلی همراه بود،شاه از هارپاگ پرسید که آیا غذا به مذاقش خوش آمده و با اشتهای تمام از آن خورده است؟وهارپاگ پاسخ داد که در کاخ او هرگز مهمانی چنین شاهانه و غذاهای به آن خوبی و لذیذی سابقه نداشته است.آنگاه پادشاه ماد برای مهمان حیرت زده خویش فاش کرد که آن غذای لذیذ از گوشت پسرش خودش بوده است. با این کار غیر انسانی آستیاگ که دستور کشتن پسر هارپاگ و خوراندن آن را به پدرش انجام داد و و در پایان پدر را با گفتن حقیقت حیرت زده و خشمیگن کرد.آستیاگ بدون در نظر گرفتن قوانین انسانی یک انسان را به عنوان غذا انتخاب کردوپدری را غمگین نمود،کار او گناهی بس بزرگ بود.

    هارپاگ ضمن حفظ ظاهر آرام و مودبانه،با صبر و متانت هوش انتقامی کین توزانه در دل پخت و چون در این خیال نبود که شخصاً با شاه در بیفتد،زیرا می دانست که او بی محاکمه به حیاتش خاتمه خواهد داد،شرط احتیاط را بیشتر در آن دانست که این کار را با امن و اراده خدایان واگذارد،چه آنان خود می توانستند وسیله ای برای به کیفر رساندن این پادشاه ظالم برانگیزد.او که بر اثر یک پیش بینی غیر عادی و عجیب ناشی از تعبیر خواب فرمان یافته بود کوروش را در گهواره اش به قتل برساند به طوری که بعداً خواهیم دید تبدیل به عامل حیرت انگیز اقبال و کامیابی نجات یافته خویش گردید.به انتظاربه دست آوردن فرصت مناسب خشم خود را زیر ظاهر خوشرویی و لبخند فرو می خورد،با لجاج تمام می کوشید لطف و عنایت آستیاگ را نسبت به خود جلب کند و در تقدیم هدیه های سنتی به شاه کوتاهی نمی کرد.

    وقتی سرانجام فرصت مناسب بدست آورد تا با زدن ضربت به شاه کینه خود را فرونشاند،در دربار اکباتان به توطئه چینی پرداخت.این کار نسبتاً آسان بود،چون پارسیان از تحمل یوغی که به گردن داشتند و خود را در خور آن نمی دانستند ناراحت بودند.باد ملی گرایی در میان قبیله های مختلف وزیدن گرفته بود.کوروش بارها دلیل و برهان شایستگی خود را برای فرمانروایی و استعدادهای ذاتی خود را برای پرداختن به امور سیاسی نشان داده بود و پدرش هم که حاکم ولایت انزان بود می توانست داوطلبان وفاداری از میان قبیله هخامنشی به خدمت بگیرد تا در هر موقعیت مناسبی به تحقق آرمان های او کمک بکنند.

    واما آستیاگ که بیش از پیش وجهه خود را از دست می داد و کار به جایی رسیده بود که فداکارترین خدمتگزارانش نیز به خود جرئت می دادند بر بی کفایتی او و بر نارسایی اش در اداره مملکت خرده بگیرند.شاید هم هارپاگ مدت زیادی برای روشن کردن ایشان زحمت کشیده بود تا توانسته بود همراهانی فهمیده و با هوش از میان آنان برای خود دست و پا کند.

    مسئله ای که به ویژه در این مورد بیش از هر چیز مطرح بود پیدا کردن شخص شایسته ای بود که انتخاب کنند و در راس توطئه بگذارند.کوروش می توانست مرد مورد نظر باشد.هارپاگ وی را از نقشه های خود،از نقشی که برای قوم پارس در نظر گرفته بود و از فوریت این امر که باید هرچه زودتر خود را از شریک پادشاه مادی شهوتران و نالایق در اداره کشور برهانند،آگاه ساخت.وی پس از اینکه راز مقاصد خود را با دوستان خویش در میان نهاد تصمیم گرفت شروع به اقدام کند، فرمانروای اکباتان را از تخت سلطنت به زیر آورد و جای او را به کوروش واگذارد که از لحاظ ویژگی ها و استعدادهای ذاتی و وابستگی اش به خانواده هخامنشی و موقعیت اجتماعی وسیاسی پدرش که پادشاه انزان بود شایستگی این عنوان را داشت.یک متن تاریخی این گونه می گوید:بنابراین یکی از نزدیکان صمیمی و محرم خود را با این پیام به نزد کوروش فرستاد: ((ای پسرکمبوجیه،بیشک خدایان نظر عنایت به تو دارند،وگرنه در حال حاضر زنده نمی بودی.بیا و انتقام خود را از پادشاه ماد، که می خواست تو را پس از به دنیا آمدنت از میان بردارد،بگیر.تو اگر حاضر باشی به حرفهای من گوش بدهی بر کشوری که اکنون آستیاگ بر آن فرمان می راند سلطنت خواهی کرد.پارسیان به آسانی درک خواهند کرد که تو تنها امید آزادی و رهایی ایشان و مظهر قدرت و عظمتشان هستی.آنان به ندای تو سر به شورش برخواهند داشت و تو با همراهی ایشان و به کمک هوادارانی که خود من برایت در میان مادها پیدا خواهم کرد به آسانی خواهی توانست با این آژی دهاک نابکار که دشمن مشترکمان است بجنگی.اگرمن از طرف شاه به فرماندهی سپاهیانی برگزیده شوم که باید به مقابله با تو بیایند نخستین کسی خواهم بود که لشکر و مملکت را به تو تسلیم خواهم کرد؛و اگر کس دیگری از مشاهیر به سرداری لشکر منصوب گردد باز به همین شیوه،رفتار خواهد شد،زیرا ایشان نیز منتظر تنها اشاره ای از طرف من هستند تا از شاه خویش جدا شوند و جانب تو را بگیرند.در اکباتان همه چیز آماده است،بنابراین آنچه به تو می گویم بکن،وزود هم بکن.))

    کورش در فکر شورش بود و در میان قبایل پارسی به سخنرانی پرداخت.

    پارسیان که از مدها پیش در زیر ستم آستیاگ بودند از این شورش استقبال کردند.

    سرانجام با درگرفتن جنگ ميان پارسيان( به رهبري کوروش ) و مادها ( به سركردگي آستياگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

    هنوز جزئيات فراواني از اين نبرد بر ما پوشيده است. مثلاً ما نمي دانيم كه آيا اين جنگ بخشي از برنامه ي كلي و از پيش طرح ريزي شده ي کوروش بزرگ براي استيلا بر جهان آن زمان بوده است يا نه ؛ حتي دقيقاً نمي دانيم كه کوروش ، خود اين جنگ را آغاز كرده يا استياگ او را به نبرد واداشته است. يك متن قديمي بابلي به نام « سالنامه ي نبونيد » به ما مي گويد كه نخست استياگ – كه از به قدرت رسيدن کوروش در ميان پارسيان سخت نگران بوده است – براي از بين بردن خطر کوروش بر وي مي تازد و به اين ترتيب او را آغازگر جنگ معرفي مي كند. در عين حال هرودوت ، برعكس بر اين نكته اصرار دارد كه خواست و اراده ي کوروش را دليل آغاز جنگ بخواند.

    باري ، ميان پارسيان و مادها جنگ درگرفت. جنگي كه به باور بسياري از مورخين بسيار طولاني تر و توانفرساتر از آن چيزي بود كه انتظار مي رفت. استياگ تدابير امنيتي ويژه اي اتخاذ كرد ؛ همه ي فرماندهان را عزل كرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدين ترتيب خيانت هاي هارپاگ را – كه پيشتر فرماندهي ارتش را به او واگذار كرده بود – بي اثر ساخت. گفته مي شود كه اين جنگ سه سال به درازا كشيد و در طي اين مدت ، دو طرف به دفعات با يكديگر درگير شدند. در شمار دفعات اين درگيري ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد كه در نبرد اول استياگ حضور نداشته و هارپاگ كه فرماندهي سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش ميدان را خالي مي كند و مي گريزد. پس از آن استياگ شخصاً فرماندهي نيروهايي را كه هنوز به وي وفادار مانده اند بر عهده مي گيرد و به جنگ پارسيان مي رود ، ليكن شكست مي خورد و اسير مي گردد. و اما ساير مورخان با تصويري كه هرودوت از اين نبرد ترسيم مي كند موافقت چنداني نشان نمي دهند. از جمله ” پولي ين“ كه چنين مي نويسد :

    « کوروش سه بار با مادي ها جنگيد و هر سه بار شكست خورد. صحنه ي چهارمين نبرد پاسارگاد بود كه در آنجا زنان و فرزندان پارسي مي زيستند . پارسيان در اينجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوي مادي ها – كه در جريان تعقيب لشكر پارس پراكنده شده بودند – بازگشتند و فتحي چنان به كمال كردند كه کوروش ديگر نيازي به پيكار مجدد نديد. »

    نيكلاي دمشقي نيز در روايتي كه از اين نبرد ثبت كرده است به عقب نشيني پارسيان به سوي پاسارگاد اشاره دارد و در اين ميان غيرتمندي زنان پارسي را كه در بلندي پناه گرفته بودند ستايش مي كند كه با داد و فريادهايشان ، پدران ، برادران و شوهران خويش را ترغيب مي كردند كه دلاوري بيشتري به خرج دهند و به قبول شكست گردن ننهند و حتي اين مسأله را از دلايل اصلي پيروزي نهايي پارسيان قلمداد مي كند.

    به هر روي فرجام جنگ ، پيروزي پارسيان و اسارت استياگ بود. کوروش كبير به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اكباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس كرد و تاج او را به نشانه ي انقراض دولت ماد و آغاز حاكميت پارسيان بر سر نهاد. خزانه ي عظيم ماد به تصرف پارسيان درآمد و به عنوان يك گنجينه ي بي همتا و يك ثروت لايزال - كه بدون شك براي جنگ هاي آينده بي نهايت مفيد خواهد بود - به انزان انتقال يافت.

    کوروش بزرگ پس از نخستين فتح بزرگ خويش ، نخستين جوانمردي بزرگ و گذشت تاريخي خود را نيز به نمايش گذاشت. استياگ – همان كسي كه از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال كشتن وي بوده است – پس از شكست و خلع قدرتش نه تنها به هلاكت نرسيد و رفتارهاي رايجي كه درآن زمان سرداران پيروز با پادشاهان مغلوب مي كردند در مورد او اعمال نشد ، كه به فرمان کوروش توانست تا پايان عمر در آسايش و امنيت كامل زندگي كند و در تمام اين مدت مورد محبت و احترام کوروش بود.. پس از نبردي كه امپراتوري ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧ ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسيان داد و شهر پاسارگاد را براي يادبود اين پيروزي بزرگ و برگزاري جشن و سرور پيروزمندانه ي قوم پارس بنا نهاد.

    نبرد سارد سقوط امپراتوري قدرتمند ماد و سربرآوردن يك دولت نوپا ولي بسيار مقتدر به نام ” دولت پارس “ براي كرزوس ، پادشاه ليدي - همسايه ي باختري ايران ، سخت نگران كننده و باورنكردني بود. گذشته از آنكه امپراتور خودكامه ي ماد ، برادر زن كرزوس بود و دو پادشاه روابط خويشاوندي بسيار نزديكي با يكديگر داشتند ، نگراني كرزوس از آن جهت بود كه مبادا پارسيان تازه به قدرت رسيده ، مطامعي خارج از مرزهاي امپراتوري ماد داشته باشند و با تكيه بر حس ملي گرايي منحصر بفرد سربازان خود ، تهديدي متوجه حكومت ليدي كنند. كرزوس خيلي زود براي دفع چنين تهديدي وارد عمل گرديد و دست به كار تشكيل ائتلاف مهيبي از بزرگترين ارتشهاي جهان آن زمان شد ؛ ائتلافي كه اگر به موقع شكل مي گرفت بدون شك ادامه ي حيات دولت نوپاي پارس را مشكل مي ساخت.

    فرستادگاني از جانب دولت ليدي به همراه انبوهي از هدايا و پيشكش هاي شاهانه به لاسدمون ( لاكدومنيا ، پايتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن كشور بخواهند براي كمك به جنگ با امپراتوري جديد ، سربازان و تجهيزات نظامي خود را در اختيار ليدي قرار دهد. از نبونيد ( پادشاه بابل ) و آميسيس ( فرعون مصر ) نيز درخواست هاي مشابهي به عمل آمد. واحدهايي از ارتش ليدي نيز ماموريت يافتند تا با گشت زني در سرزمين تراكيه ، به استخدام نيروهاي جنگي مزدور براي نبرد با پارسيان بپردازند. ناگفته پيداست كه چنين ارتش متحدي تا چه اندازه مي توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عين حال ، كرزوس براي محكم كاري كساني را نيز به معابد شهرهاي مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسيد و دودون - فرستاد تا از هاتفان غيبي معابد ، نظر خدايان را نيز در مورد اين جنگ جويا شود. از آنچه در ساير معابد گذشت بي اطلاعيم ولي پاسخي كه هاتف غيبي معبد دلف به سفيران كرزوس داد اينچنين بود :

    « خدايان ، پيش پيش به كرزوس اعلام مي كنند كه در جنگ با پارسيان امپراتوري بزرگي را نابود خواهد كرد. خدايان به او توصيه مي كنند كه از نيرومندترين يونانيان كساني را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او مي گويند كه وقتي قاطري پادشاه مي شود كافي است كه او كناره هاي شنزار رود هرمس را در پيش گيرد و بگريزد و از اينكه او را ترسو و بي غيرت بنامند خجالت نكشد.»

    اين پيشگويي كرزوس را در حيرت فرو برد. او به اين نكته انديشيد كه اصلاَ با عقل جور در نمي آيد كه قاطري پادشاه شود. بنابرين قسمت اول آن پيشگويي را - كه مي گفت كرزوس نابود كننده ي يك امپراتوري بزرگ خواهد بود - به فال نيك گرفت و آماده ي نبرد شد. ولي همه چيز بدانسان كه كرزوس در نظر داشت پيش نميرفت. اسپارتيها اگر چه سفير كرزوس را به نيكي پذيرا شدند و از هداياي او به بهترين شكل تقدير كردند ولي در مورد كمك نظامي در جنگ پاسخ روشني ندادند. حاكمان بابل و مصر نيز وعده دادند كه در سال آينده نيروهايشان را راهي جنگ خواهند كرد.

    با اين همه كرزوس تصميم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پيش از ميلاد ، با تمام نيروهايي كه توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود كه در جهان آن زمان به عنوان بي باك ترين و كارآزموده ترين سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد. سپاه ليدي از رود هاليس ( كه مرز شناخته شده ي دولتين ليدي و ماد بود ) گذشت و وارد كاپادوكيه در خاك ايران گرديد. پس از آن نيز غارت كنان در خاك ايران پيش رفت و شهر پتريا را نيز متصرف شد. سپاهيان ليديايي ، در حال پيشروي در خاك ايران دارايي هاي تمامي مناطقي را كه اشغال مي شد چپاول مي نمودند و مردم آن مناطق را نيز به بردگي مي گرفتند. وليكن ناگهان سربازان ليديايي با چيز غير منتظره اي روبرو شدند ؛ ارتش ايران به فرماندهي كوروش كبير به سوي آنها مي آمد! ظاهراَ يك ليديايي خائن كه از جانب كرزوس مامور بود تا از سرزمين هاي تراكيه براي او سرباز اجير كند ، به ايران آمده بود و کوروش را در جريان توطئه ي كرزوس قرار داده بود. نخستين بار ، سپاهيان ايراني و ليديايي در دشت پتريا درگير شدند. به گفته ي هرودوت هر دو لشكر تلفات سنگيني را متحمل شدند و شب هنگام در حالي كه هيچ يك نتوانسته بودند به پيروزي برسند ، از يكديگر جدا شدند. كرزوس كه به سختي از سرعت عمل نيروهاي پارسي جا خورده بود ، تصميم گرفت شب هنگام ميدان را خالي كند و به سمت سارد عقب نشيد. به اين اميد كه از يك سو پارسيان نخواهند توانست از كوههاي پر برف و راههاي صعب العبور ليدي بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوي ديگر تا پايان فصل سرما ، نيروهاي متحدين نيز در سارد به او خواهند پيوست و با تكيه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگير نموده ، از هر طرف به ايران حمله ور شود. پس از رسيدن به سارد ، كرزوس مجدداَ سفيراني به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاكيد از آنان خواست حداكثر تا پنج ماه ديگر نيروهاي كمكي خود را ارسال دارند.

    صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و ميدان نبرد را خالي ديد ، بر خلاف پيش بيني هاي كرزوس ، تصميمي گرفت كه تمام نقشه هاي او را نقش برآب كرد. سربازان ايراني نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلكه با جسارت تمام راه سارد را در پيش گرفتند و با گذشتن از استپهاي ناشناخته و كوهستان هاي صعب العبور كشور ليدي ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پايتخت اردو زدند. وقتي كه كرزوس خبردار شد كه سپاهيان کوروش بر سختي زمستان فائق آمده اند و بي هيچ مشكلي تا قلب مملكتش پيش روي كرده اند غرق در حيرت گرديد. از يك طرف هيچ اميدي به رسيدن نيروهاي كمكي از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف ديگر كرزوس پس از رسيدن به سارد ، سربازان مزدوري را كه به خدمت گرفته بود نيز مرخص كرده بود چون هرگز گمان نمي كرد كه پارسي ها به اين سرعت تعقيبش كنند و جنگ را به دروازه هاي سارد بكشانند. بنابرين تنها راه چاره ، سامان دادن به همان نيروهاي باقي مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسيان بود.

    کوروش مي دانست كه جنگيدن در سرزمين بيگانه ، براي سربازان پارسي بسيار سخت تر از دفاع در داخل مرزهاي كشور خواهد بود و از سوي ديگر فزوني نيروهاي دشمن و توانايي مثال زدني سواره نظام ليدي ، نگرانش مي كرد. لذا به توصيه دوست مادي خود ، هارپاگ ( همان كسي كه يكبار جانش را نجات داده بود ) تصميم گرفت تا خط مقدم لشكرش را با صفي از سپاهيان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هيچ چيز به اندازه ي بوي شتر وحشت نمي كنند و به محض نزديك شدن به شتران ، عنان اسب از اختيار صاحبش خارج مي شود. بنابرين سواره نظام ليدي ، هرچقدر هم كه قدرتمند باشد ، به محض رسيدن به اولين گروه از سپاهيان پارس عملاَ از كار خواهد افتاد. پياده نظام کوروش نيز دستور يافت تا پشت سر شتران حركت كند و پس از آنان نيز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با اين فرياد کوروش كه « خدا ما را به سوي پيروزي راهنمايي مي كند » سپاهيان ايران و ليدي رو در روي يكديگر قرار گرفتند. جنگ بسيار خونين بود ولي در نهايت آنانكه به پيروزي رسيدند لشكريان پارس بودند. از ميان ليديايي ها ، آنان كه زنده مانده بودند - به جز معدودي كه دوباره براي گرفتن كمك به كشورهاي ديگر رفتند - به درون شهر عقب نشستند و دروازه هاي شهر را مسدود كردند. به اين اميد كه بالاخره متحدين اسپارتي ، بابلي و مصري از راه مي رسند و كار ايراني ها را يكسره مي كنند. پس از شكست و عقب نشيني ليديايي ها ، پارسيان شهر سارد را به محاصره درآوردند.

    شهر سارد از هر طرف ديوار داشت بجز ناحيه اي كه به كوه بلندي بر مي خورد و به خاطر ارتفاع زياد و شيب بسيار تند آن لازم نديده بودند كه در آن محل استحكاماتي بنا كنند. پس از چهارده روز محاصره ي نافرجام کوروش اعلام كرد به هر كس كه بتوانند راه نفوذي به درون شهر بيابد پاداش بسيار بزرگي خواهد داد. بر اثر اين وعده بسياري از سپاهيان در صدد يافتن رخنه اي در استحكامات شهر برآمدند تا آنكه روزي يك نفر پارسي به نام ” هي روياس “ ديد كه كلاه خود يك سرباز ليديايي از بالاي ديوار به پايين افتاد. او چست و چالاك پايين آمد ، كلاهش را برداشت و از همان راهي كه آمده بود بازگشت. ” هي روياس “ ديگران را در جريان اين اكتشاف قرار داد و پس از بررسي محل ، گروه كوچكي از سپاهيان کوروش به همراه وي از آن مسير بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتي دروازه هاي شهر را بروي همرزمان خود گشودند.

    در مورد آنچه پس از ورود پارسيان به داخل شهر سارد روي داد نمي توانيم به درستي و با اطمينان سخن بگوييم ؛ اگر چه در اين مورد نيز هر يك از مورخان ، روايتي نقل كرده اند ولي متاسفانه هيچ كدام از اين روايات قابل اعتماد نيستند. حتي هرودوت كه نوشته هاي او معمولاَ بيش از سايرين به واقعيت نزديك است ، آنچه در اين مورد خاص مي گويد ، حقيقي به نظر نمي رسد. ابتدا روايت گزنفون را مي آوريم و سپس به سراغ هرودوت خواهيم رفت :

    « وقتي كرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظيم فرود آورد و به او گفت : من ، اي ارباب ، به تو سلام مي كنم ، زيرا بخت و اقبال از اين پس عنوان اربابي را به تو بخشيده است و مرا مجبور ساخته است كه آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام مي كنم ، چون تو مردي هستي به خوبي خودم و سپس به گفته افزود : آيا حاضري به من توصيه اي بكني ؟ من مي دانم كه سربازانم خستگيها و خطرهاي بيشماري را متحمل شده و در اين فكرند كه عني ترين شهر آسيا پس از بابل يعني سارد را به تصرف خود درآورند. بدين جهت من درست و عادلانه مي دانم كه ايشان اجر زحمات خود را بگيرند چون مي دانم كه اگر ثمره اي از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زيادي نخواهم توانست ايشان را به زير فرمان خود داشته باشم. در عين حال ، اين كار را هم نمي توانم بكنم كه به ايشان اجازه دهم شهر را غارت كنند. كرزوس پاسخ داد : بسيار خوب ،‌ پس بگذار بگويم اكنون كه از تو قول گرفتم كه نخواهي گذاشت سربازانت شهر را غارت كنند و زنان و كودكان ما را نخواهي ربود ، من هم در عوض به تو قول مي دهم كه ليديايي ها هر چيز خوب و گرانبها و زيبايي در شهر سارد باشد بياورند و به طيب خاطر به تو تقديم كنند.

    تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقي بگذاري سال ديگر دوباره شهر را مملو از چيزهاي خوب و گرانبها خواهي يافت. برعكس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگيري همه چيز حتي صنايعي را كه مي گويند منبع نعمت و رفاه مردم است از بين خواهي برد. گنجهاي مرا بگير ولي بگذار كه نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگيرند. من بيش از حد از خدايان سلب اعتماد كرده ام . البته نمي خواهم بگويم كه ايشان مرا فريب داده اند ولي هيچ بهره اي از قول ايشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باري ، من پيش از خودم همواره تصور مي كردم كه خدايان هميشه بايد نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممكن است كه ديگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و ليكن كسي نيست كه خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهاي سرشاري كه داشتم و به پيروي از حرفهاي كساني كه از من مي خواستند در رأس ايشان قرار بگيرم و نيز تحت تاثير چاپلوسيهاي كساني كه به من مي گفتند اگر دلم را راضي كنم و فرماندهي بر ايشان را بپذيرم همه از من اطاعت خواهند كرد و من بزرگترين موجود بشري خواهم بود ضايع شدم و از اين حرفها باد كردم و به تصور اينكه شايستگي آن را دارم كه بالاتر از همه باشم ، فرماندهي و پيشوايي جنگ را پذيرفتم وليكن اكنون معلوم مي شود كه من خودم را نمي شناختم و بيخود به خود مي باليدم كه مي توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبري كنم ، تويي كه محبوب خداياني و به خط مستقيم نسب به پادشاهان مي رساني. امروز حيات من و سرنوشت من تنها به تو بستگي دارد. کوروش گفت : من وقتي به خوشبختي گذشته ي تو مي انديشم نسبت به تو احساس ترحم در خود مي كنم و دلم به حالت مي سوزد. بنابرين من از هم اكنون زنت و دخترانت را كه مي گويند داري و دوستان و خدمتكاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس مي دهم. فقط قدغن مي كنم كه ديگر نبايد بجنگي. »

    و اما اينك به نقل گفته ي هرودوت مي پردازيم و پس از آن خواهيم گفت كه چرا اين روايت نمي تواند با حقيقت منطبق باشد ؛ « كرزوس به خاطرغم و اندوه زياد در جايي ايستاده بود و حركت نمي كرد و خود را نمي شناساند. در اين حال يكي از سپاهيان پارسي به قصد كشتن او به وي نزديك گرديد كه ناگهان پسر كر و لال كرزوس زبان باز كرد و فرياد زد: ” اي مرد ! كرزوس را نكش “ بدينگونه سرباز پارسي از كشتن كرزوس منصرف شد و او را دستگير كرد. به فرمان کوروش ، كرزوس را به همراه ١٤ تن ديگر از نجباي ليدي ، به روي توده اي از هيزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن كردند كرزوس فرياد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کوروش توسط مترجم خود ، معني اين كلمات را پرسيد. كرزوس پس از مدتي سكوت گفت: « اي كاش شخصي كه اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت مي كرد » کوروش باز هم متوجه منظور كرزوس نشد و دوباره توضيح خواست. سپس كرزوس گفت : « زمانيكه سولون در پايتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشياء قيمتي خود را به او نشان دادم و پرسيدم چه كسي را از همه سعاتمندتر مي داند ، در حالي كه يقين داشتم كه اسم مرا خواهد برد. ولي او گفت تا كسي نمرده نمي توان گفت كه سعادتمند بوده يا نه ! » کوروش از شنيدن اين سخن متاثر شد و بي درنگ حكم كرد كه آتش را خاموش كنند ولي آتش از هر طرف زبانه مي كشيد و موقع خاموش كردن آن گذشته بود. آنگاه كرزوس گريست و ندا داد « اي آپلن! تو را به بزرگواري خودت سوگند مي دهم كه اگر هداياي من را پسنديده اي بيا و مرا نجات بده » پس از دعاي كرزوس به درگاه آپلن ، باران شديدي باريدن گرفت و آتش را خاموش كرد. پارسيان كه سخت وحشت زده بودند ، در حالي كه زرتشت را به ياري مي طلبيدند از آنجا گريختند. »

    اين بود روايت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولي ما دلايلي داريم كه باور كردن اين روايت را برايمان مشكل مي سازند. نخستين دليل بر نادرست بودن اين روايت ، مقدس بودن آتش نزد ايرانيان است كه به آنها اجازه نمي داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – يعني مقدس ترين چيزي كه در تمام عالم وجود دارد - بي حرمتي كرده ، آن را آلوده سازند. دليل دوم آنست كه در ساير مواردي كه کوروش بر كشوري فائق آمده ، هرگز چنين رفتاري سراغ نداريم و هرودوت نيز خود اذعان مي كند به اين كه رفتار کوروش با ملل مغلوب و بويژه با پادشاهان آنان بسيار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومين و مهمترين دليل آنكه امروز مشخص شده است كه اصولاَ در زمان سلطنت كرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نكرده بود بنابرين داستاني كه هرودوت نقل مي كند به هيچ عنوان رنگي از واقعيت ندارد. چهارمين نكته ي شك برانگيزي كه در اين روايت وجود دارد آن است كه آپولن ، خداي يونانيان بوده و اين مسأله يك احتمال قوي پيش مي آورد كه هرودوت – به عنوان يك يوناني - كوشيده است باورهاي مذهبي خود را در اين مسأله دخالت دهد.

    در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نيز روايت هاي مشابهي نقل شده است كه اگر چه در پايان به اين نكته مي رسند كه سربازان پارسي ، شهر را غارت نكرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار كرده اند ولي مي كوشند به نوعي اين رفتار سپاهيان پارس را به عملكرد كرزوس و تاثير سخنان وي در پادشاه جوان هخامنشي مربوط كنند تا آنكه مستقيماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ي سپاهيان ايران بدانند. پس از تسخير سارد ، تمام كشور ليديه به همراه سرزمينهايي كه پادشاهان آن سابقاَ فتح كرده بودند ، به كشور ايران الحاق شد و بدين ترتيب مرز ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد.

    تسخير مستعمرات يونانی

    پس از بدست آوردن سارد ، تمام ليديه با شهرهاي وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد. اين مستعمرات را چنانكه در جاي خود خواهد آمد اقوام يوناني بر اثر فشاري كه مردم دريايي به اهالي يونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ينانها ، اليانها و دريانها. نام يونان به زبان پارسي از نام قوم يكمي آمده است زيرا اهميت آنها در اين دست آورده ها (مستعمرات) بيشتر بود.

    هرودوت اوضاع اين مستعمرات را چنين مي نويسد: ينانهايي كه شهر پانيوم وابسته به آنهاست شهرهاي خود را در جاهايي بنا كرده اند كه از حيث خوبي آب و هوا در هيچ جا مانند ندارد. نه شهرهاي بالا مي توانند با اين شهرها برابري كنند و نه شهرهاي پايين ، نه كرانه هاي خاوري و نه كرانه هاي باختري .

    ينانها به چهار لهجه سخن مي گويند شهر يناني مليطه كه در باختر واقع است پس از ان مي نويت و پري ين است . اين شهرها در كاريه قرار دارند و اهالي آنها به يك زبان سخن مي گويند. شهرهاي يناني واقع در ليديه اينهاست : افس ، كل فن ، ليدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اينها به يك زبان سخن مي گويند ولي زبان آنها همانند زبان شهرهاي ياد شده در بالا نيست. از سه شهر ديگر يناني دو شهر در جزيده سامس و خيوس واقع است و سومي ارتير است كه كه در خشكي بنا شده است. اهالي خيوس و ارتير به يك زبان سخن مي گويند دو اهالي سامس به زباني ديگر. اين است چهار لهجه يناني .

    پس از آن هرودوت مي گويد : ينانهاي هم پيمان زماني از ديگر ينانها جدا شده بودند و جدايي آنها از اينجا بود كه در آن زمان ملت يوناني به تمامي ناتوان به ديد مي آمد و ينانها در ميان اقوام يوناني از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمي نداشتند. بنابرين چه آتنيها و چه ديگر ينانيها پرهيز داشتند از اينكه خود را يناني بنامند و گمان مي رود كه اكنون هم بيشتر ينانها اين نام را شرم آور مي دانند.

    دوازده شهر هم پيمان يناني برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدي براي خود ساختند كه آن را پانيونيوم ناميدند از ينانهاي ديگر كسي را به آنجا راه نمي دادند و كسي هم جز اهالي ازمير خواهند آن نبود كه در پيمان آنها وارد شود. پانيوم در دماغه ي ميكال قرار دارد اين معبد براي خداي درياها ، پوسيدون هلي كون ، ساخته شده است. در نوروزها ينانها ي شهرهاي هم پيمان در اينجا گرد مي آيند و اين جشن را جشن پانيونيوم مي نامند.

    از گفته هاي هرودت روشن مي شود كه دريانها هم همبستگي با شش شهر درياني داشتند ولي بعدها هالي كارناس را باري اينكه يكي از اهالي آن بر خلاف عادت قديم رفتار كرد ، از پيمان بيرون كردند. اليانها همبستگي از دوازده شهر داشتند ولي ازمير را ينانها از آنها جدا كردند و يازده شهر ديگر در همبستگي الياني بازماند. زمينها الياني پربارتر از زمينهاي يناني بود ولي از حيث خوبي آب و هوا با شهرهاي يناني برابري نمي كرد.

    از گفته هاي هرودوت چنين برمي آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يوناني بنا كرده بودند و بين تمام آنها همراهي و هم پيماني نبود. زيرا هر يك از همبسته هاي كوچك برپا كرده با هم هم چشمي و كشمكش داشتند.

    پس از آن تاريخ نگار نامبرده مي گويد : ينانها و اليانها نماينده اي نزد کوروش فرستاده و درخواست كردند كه کوروش با آنها مانٍ

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:21  توسط كميل  | 

     [عنوان ندارد]
    [عنوان ندارد]

     

     [عنوان ندارد]
    [عنوان ندارد]

     

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:13  توسط كميل  | 

    حافظ شیرازی

    برای مشاهده کامل مطالب به ادامه مطلب بروید

    خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر بزرگ قرن هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است. اغلب اشعار حافظ غزل می‌باشد.


    دیوان حافظ

    دیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیده، دو مثنوی، چندین قطعه، و تعدادی رباعی است، تا کنون بیش از چهارصد بار به اشکال و شیوه‌های گوناگون، به زبان اصلی فارسی و دیگر زبان‌های جهان به‌چاپ رسیده است. شاید تعداد نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب گردیدهٔ آن در کتابخانه‌های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه، و حتی کشور‌های غربی از هر دیوان فارسی دیگری بیشتر باشد. (ص ص ۲۶۵ - ۲۶۷، ذهن و زبان حافظ)
    حافظ به زبان عربی یعنی نگه دارنده و به کسی گفته می‌شود که بتواند قرآن را از حفظ بخواند.

    زندگی حافظ

    در خصوص سال دقیق ولادت او بین مورخین و حافظ‌شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ (تاریخ ادبیات ایران) و دکتر قاسم غنی آن را در ۷۱۷ (تاریخ عصر حافظ) می‌دانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعه ای از حافظ ولادت او را قبل از این سال‌ها و حدود ۷۱۰ هجری قمری تخمین می‌زنند (لغتنامه دهخدا، مدخل حافظ). آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری قمری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ روی داده‌است.
    سال وفات او به نظر اغلب مورخین و ادیبان ۷۹۲ هجری قمری است. (از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه.ق.) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تالیف جامی (متولد ۸۱۷ ه.ق.) صراحتاً این تاریخ به عنوان سال وفات خواجه قید شده‌است). مولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز وفات یافته‌ است.
    می‌گویند هنگامی که قصد دفن حافظ را داشتند، عده‌ای از متعصبان با استناد اشعار حافظ درباره میگساری با دفن وی به شیوهٔ مسلمانان مخالف بودند و در مقابل عدهٔ دیگر وی را فردی مسلمان و معتقد می‌دانستند. قرار شد که از دیوان حافظ فالی بگیرند که این بیت آمد:
    قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ  که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت

    این شعر در بدخواهان شاعر بزرگ تأثیر بسیاری می‌کند و همه را خاموش می‌کند.
    نزدیک به یک قرن پیش از تولّد او (یعنی در سال ۶۳۸ ه‌ق - ۱۲۴۰ م) محی‌الدّین عربی دیده از جهان فروپوشیده بود، و ۵۰ سال قبل ازآن (یعنی در سال ۶۷۲ ه‌ق - ۱۲۷۳ م) مولانا جلال‌الدّین محمد بلخی (رومی) درگذشته بود.
    درباره زندگی حافظ اطلاعات دقیقی در دست نیست.

    زبان و هنر شعری
    همچون همهٔ هنرهای راستین و صادق، شعر حافظ پرعمق، چندوجه، تعبیریاب، و تبیین‌جوی است. او هیچ‌گاه ادعای کشف و غیب‌گویی نکرده، ولی ازآن‌جا که به ژرفی و با پرمعنایی زیسته ‌است و چون سخن و شعر خود را از عشق و صدق تعلیم گرفته ‌است، کار بزرگ هنری او آینه‌دار طلعت [۱] و طینت فارسی‌زبانان گردیده ‌است.
    مرا تا عشق تعلیم سخن کرد  حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود
    مگو دیگر که حافظ نکته‌دان‌ست  که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

    (صفحهٔ ۳۶ حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل.)

    ایجاز

    غزلیات
     
    غزلی از حافظ با خطاطی دیجیتال: اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست. حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم.
    حافظ را چیره‌دست‌ترین غزل سرای زبان فارسی دانسته‌اند (صفحهٔ ۲۲۴ Arthur Arberry) موضوع غزل وصف معشوق، می، و مغازله‌ است و غزل‌سرایی را باید هنری دانست ادبی، که درخور سرود و غنا و ترانه پردازی‌ است.
    با آنکه حافظ غزل عارفانهٔ مولانا و غزل عاشقانهٔ سعدی را پیوند زده‌است، نوآوری اصلی به‌سبب تک بیت‌های درخشان، مستقل، و خوش‌مضمون فراوانی ست که ایجاد کرده‌است. استقلالی که حافظ از این راه به غزل داده به میزان زیادی از ساختار سوره‌های قرآن تأثیر گرفته‌است، که آن را انقلابی در آفرینش اینگونه شعر دانسته‌اند (صفحهٔ ۳۴ حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل.)
    ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ  به قرآنی که اندر سینه داری

    نمونه‌ای از اشعار
    پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه‌ی عشّاق بود  مهرورزی تو با ما شهرهٔ آفاق بود
    یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین‌لبان  بحث سرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشّاق بود
    پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند  منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
    سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد  ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
    حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌برد و دین  بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
    شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد  دفتر نسرین و گل رازینت اوراق بود

     

     

     

    رباعیات
    رباعیات چندی به حافظ نسبت داده شده است هر چند این رباعیات از ارزش ادبی والایی هم‌سنگ عزل‌های حافظ برخوردار نیستند اما در انتساب برخی از آن‌ها تردید زیادی وجود ندارد. دکتر پرویز ناتل خانلری در تصحیحی که از دیوان حافظ ارائه داده است. تعدادی از این رباعیات را آورده است که ده رباعی در چند نسخهٔ مورد مطالعه خانلری بوده‌اند و بقیه فقط در یک نسخه ثبت شده‌اند. خانلری در باره رباعیات حافظ می‌نویسد:«هیچ یک از رباعیات منسوب به حافظ چه در لفظ و چه در معنی ارزش و اعتبار چندانی ندارد و بر قدر و شأن این غزلسرا نمی‌افزاید.»[۲]
    امشب ز غمت میان خون خواهم خفت  و ز بستر عافیت برون خواهم خفت
    باور نکنی خیال خود را بفرست  تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت[۳]

    هر دوست که دم زد از وفا دشمن شد  هر پاک روی که بود تردامن شد
    گویند شب آبستن غیب است عجب  چون مرد ندید از که آبستن شد[۴]

     


    حافظ و پیشینیان
    یکی از باب‌های عمده در حافظ‌شناسی مطالعهٔ کمی و کیفی میزان، گستره، مدل، و ابعاد تأثیر پیشینیان و هم‌عصران بر هنر و سخن اوست. این نوع پژوهش را از دو دیدگاه عمده دنبال کرده‌اند: یکی از منظر استقلال، یگانگی، بی‌نظیری، و منحصربه‌فرد بودن حافظ، و اینکه در چه مواردی او اینگونه‌ است. دوّم از دیدگاه تشابهات و همانندی‌های آشکار و نهانی که مابین اشعار حافظ و دیگران وجود دارد.
    از نظر یکتا بودن، هر چند حافظ قالب‌های شعری استادان پیش از خودش و شاعران معاصرش همچون خاقانی، نظامی، سنایی، عطار، مولوی، عراقی، سعدی، امیر خسرو، خواجوی کرمانی، و سلمان ساوجی را پیش چشم داشته، زبان شعری، سبک و شیوهٔ هنری، و نیز اوج و والایی پیام‌ها و اندیشه‌های بیان‌ گردیده با آن‌ها چنان بالا و ارفع است که او را نمی‌توان پیرو هیچ‌کس به ‌حساب ‌آورد (صفحهٔ ز، پیش‌گفتار در دیوان حافظ با ترجمه و شرح اردو توسط عبادالله اختر).
    کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب  تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

    از منظر تأثیر آثار دیگران بر حافظ و اشعارش، پیش‌زمینهٔ بسیاری از افکار، مضامین، صنایع و نازک‌خیالی‌های هنری و شعری حافظ در آثار پیشینیان او هم وجود دارد[۵]

     

    تأثیر حافظ بر شعر دوره‌های بعد
    تبحر حافظ در سرودن غزل بوده و با ترکیب اسلوب و شیوه شعرای پیشین خود سبکی را بنیان نهاده که اگر چه پیرو سبک عراقی است اما با تمایز ویژه به نام خود او شهرت دارد. برخی از حافظ پژوهان شعر او را پایه گذار سبک هندی می‌دانند که ویژگی اصلی آن استقلال نسبی ابیات یک غزل است (حافظ نامه، خرمشاهی).

     

    حافظ در جهان
     
    مزار حافظ در حافظیه شیراز
    نوشتار اصلی: حافظ در جهان

     

    سروده‌های شاعران بزرگ به حافظ

    گوته
    گوته، نبوغ برین ادب آلمانی، «دیوان غربی - شرقی» خود را تحت تاثیر «دیوان حافظ» سرود، و فصل دوم آن را با نام «حافظ‌‌نامه» به اشعاری در مدح حافظ اختصاص داد که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به دو شعر زیر اشاره کرد:
    حافظا، در غزل‌هایت می‌شنوم که شاعران را بزرگ داشته‌ای. بنگر که اینک پاسخی فراخورت می‌دهم: بزرگ اویی است که این سپاس به بزرگ‌داشتِ اوست.[۶]
    خود را با تو برابر گرفتن، حافظا راستی که دیوانگی است!
    کشتی‌یی پُر شتاب و خروشان به پهنه‌ی پُر موج دریا در می‌آید، و مغرور و دلیر به دلِ خیزاب‌ها می‌زند. آن و دمی است که اقیانوس درهم‌اش بشکند. ولی این تخته‌بند پوده هم‌چنان به پیش می‌راند.
    در غزل‌های سبک‌خیز و تندآهنگِ تو خنکای سیال دریا است، و فورانِ کوه‌وار آتش نیز. و گدازه‌ها مرا در خود غرق می‌کنند. با این همه خیالی نیز درونم را می‌آکند و شجاعت‌ام می‌بخشد. مگر نه آن‌که من نیز در سرزمینِ خورشید زیسته و عشق ورزیده‌ام![۶]

    نیچه
    یکی دیگر از شاعران و فیلسوفان به نام آلمان، نیچه، نیز در دیوان «اندرزها و حکمت‌ها»، یکی از شعرهای خود را با نام «به حافظ (آوای نوشانوش، پرسش یک آبنوش)» به او تقدیم کرده‌است:
    میخانه‌ای که تو برای خویش پی‌افکنده‌ای فراخ‌تر از هر خانه‌ای است جهان از سر کشیدن می‌یی که تو در اندرون آن می‌اندازی، ناتوان است. پرنده‌ای، که روزگاری ققنوس بود در ضیافت توست موشی که کوهی را بزاد خود گویا تویی
    تو همه‌ای، تو هیچی میخانه‌ای، می‌یی ققنوسی، کوهی و موشی، در خود فرو می‌روی ابدی، از خود می‌پروازی ابدی، رخشندگی همه‌ی ژرفاها، و مستی همه‌ی مستانی - تو و شراب؟[۷]

    ترجمه‌های دیوان حافظ
    تا کنون، شعر حافظ به ده‌ها زبان در تمامی دنیا ترجمه شده‌است. از جمله قدیمی‌ترین این ترجمه‌ها می‌توان موارد زیر را بر‌شمرد (Wilberforce Clarke, The Divan-I- Hafiz صفحه xviii):
    تاریخ: ۱۶۸۰ م، نویسنده: F. Meninski، نام و نوع اثر: Linguarum Orientalium اوّلین غزلدیوان حافظ - الا یا ایهاالسّاقی ... - به نثر لاتین ترجمه شد، محل انتشار: وین
    تاریخ: ۱۷۶۷ م، نویسنده: T. Hyde، نام و نوع اثر: Syntagma dissertationum اوّلین غزل دیوان حافظ - الا یا ایهاالسّاقی ... - به نثر لاتین ترجمه شد، محل انتشار: آکسفورد
    تاریخ: ۱۷۷۱ م، نویسنده: de Reviski، نام و نوع اثر: Specimen poeseos Persicae شانزده غزل از ابتدای دیوان حافظ به نثر لاتین ترجمه شد، محل انتشار: ذکر نشده
    تاریخ: ۱۷۷۴ م، نویسنده: J. Richardson، نام و نوع اثر: Specimen, Persian Poetry شانزده غزل از ابتدای دیوان حافظ به انگلیسی ترجمه شد، محل انتشار: لندن

    شارحان ترک
    سودی بسنوی (وفات: ۱۰۰۰ ه.ق.)، نویسندهٔ شرح چهار جلدی بر دیوان حافظ
    سروری (وفات: ۹۶۹ ه.ق.)
    شمعی (وفات: ۱۰۰۰ ه.ق.)
    سید محمد قونیوی متخلص به وهبی (وفات: ۱۲۴۴ ه.ق.)[۸]

    حافظ‌‌پژوهان شبه قاره
    این گروه بیشتر از دستهٔ پیشین به شعر حافظ و شرح‌نگاری برآن روی‌آورده‌اند. تنها از ربع نخست سدهٔ یازدهم هجری تا ربع اوّل سدهٔ دوازدهم (حدود ۱۰۰ سال) ۹ شرح کوچک و بزرگ در منطقهٔ پنجاب نوشته‌شده‌است. به‌عنوان نمونه می‌توان این دو را ذکرکرد:
    مرج‌البحرین توسّط ختمی لاهوری در سال ۱۰۲۶ ه.ق.
    مولانا عبدالله خویشگی قصوری که ۴ شرح بر دیوان خواجه نوشت (۱۱۰۶ ه.ق.)

    شرح حافظ
    بنا به ماهیّت و طبیعتش، شعر حافظ شرح‌طلب است. این امر، به هیچ وجه ناشی از دشواری یا دیریابی آن نیست، بلکه، در چندپهلویی، پرمعنایی، و فرهنگ‌مندی شعر حافظ نشان‌دارد (صفحهٔ یک، شرح عرفانی غزل‌های حافظ.)
    مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد  زیر هر نغمه که زد، راه به جایی دارد

    همین ویژگی کم‌همانند، و نیز عالَم‌گیری و رواج بی‌مانند شعر اوست، که از دیرباز شرح‌نویسان زیادی را برآن داشته‌است که بر دیوان اشعار حافظ شرح بنویسند. بیشتر شارحان حافظ از دو قلمرو بزرگ زبان و ادبیّات فارسی، یعنی شبه قارّهٔ هند و امپراتوری عثمانی، به صورت زیر برخاسته‌اند.

     

    فال حافظ
    دیشب به‌سیل اشک ره خواب میزدم  نقشی به‌یاد خطّ تو بر آب میزدم
    چشمم به‌روی ساقی و گوشم به‌قول چنگ  فالی به چشم و گوش درین باب میزدم
    ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت  میگفتم این سرود و می ناب میزدم
    خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و کام  بر نام عمر و دولتِ احباب میزدم

    مشهور است که امروز در خانهٔ هر ایرانی یک دیوان حافظ یافت می‌شود. ایرانیان طبق رسوم قدیمی خود در روزهای عید ملی یا مذهبی نظیر نوروز بر سر سفره هفت سین، و یا شب یلدا، با کتاب حافظ فال می‌گیرند. برای این کار، یک نفر از بزرگان خانواده یا کسی که بتواند شعر را به خوبی بخواند یا کسی که دیگران معتقدند به اصطلاح خوب فال می‌گیرد ابتدا نیت می‌کند، یعنی در دل آرزویی می‌کند. سپس به طور تصادفی صفحه‌ای را از کتاب حافظ می‌گشاید و با صدای بلند شروع به خواندن می‌کند. کسانی که ایمان مذهبی داشته باشند هنگام فال گرفتن فاتحه ای می‌خوانند و سپس کتاب حافظ را می‌بوسند، آنگاه با ذکر اورادی آن را می‌گشایند و فال خود را می‌خوانند.
    برخی حافظ را لسان غیب می گویند یعنی کسی که از غیب سخن می گوید و بر اساس بیتی از شعر حافظ او معتقد است که کسی زبان غیب نیست:
    ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان   کدام محرم دل ره در این حرم دارد

    یکی از صنایع شعری ایهام است بدین معنی که از یک کلمه معانی متفاوتی برداشت می شود. ایهام در اشعار حافظ بصورت گسترده مورد استفاده قرار گرفته. همچنین از مهم‌ترین خصوصیات شعر حافظ این است که غزلیات او گستردگی مطالب ذکر شده در یک غزل می باشد بگونه ای که در یک غزل از موضوعهای فراوانی حرف می زند. هر بیت شعر حافظ نیز بطور مستقل قابل تفسیر است. این خصوصیات شعر حافظ باعث شده که هر کس با هر نیتی دیوان حافظ را بگشاید و غزلی از آن بخواند در مورد نیت خود کلمه یا جمله ای در آن غزل می یابد و فرد فکر می کند که حافظ نیت او را خوانده و به وی جواب داده است. غافل از اینکه این خاصیت شعر حافظ است و در بقیه غزلیات او نیز کلمات یا جملاتی همخوان با نیت صاحب فال وجود دارد.
    حافظ زمانی که درمانده می شود به فال روی می آورد:
    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش   زده ام فالی و فریاد رسی می آید


    افکار حافظ
     
    آرامگاه حافظ در شب
    روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی است و حافظ سرسخت و بی باک به مبارزه با این مرض پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود جهانی آرمانی و انسانی آرمانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر آشنایی او از دین اسلام که کتاب اصلی آن (قرآن) به زبان عربی است افزود و او را تبدیل به یک رند آزاد اندیش کرد به گونه ای که بخش زیادی از دیوان حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص دادهشده است:
    فدای پیرهن چاک ماهرویان باد  هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

    به کوی می فروشانش ز جامی بر نمیگیرند  زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

    او تعصبات را کنار کذاشته و فارغ ازهرقید و بندی به مبارزه با کسانی برخاست که دین و قدرت خودرا به عنوان سنگر و سلاحی برای تجاوز به حقوق دیگران مورد استفاده قرار می دادند. حافظ در این مبارزه به کسی رحم نمی کند شیخ، مفتی، قاضی و محتسب همه ازکنایات واشعار اوآسیب می بینند.
    می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب  چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
    حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی  دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

    او باده نوشی را برتر از زهدفروشی ریاکاران می داند:.
    باده نوشی که دراو روی و ریایی نبود  بهتراز زهد فروشی که در او روی و ریاست
    می خورکه صد گناه زاغیار در حجاب  بهتر ز طاعتی که ز روی ریا کنند

    برخی حافظ رامانند نیچه و گوته فیلسوفی حساس به مسائل وجودی انسان می‌دانند که آزاداندیش است و دروغ ستیز و خرافات ستیز.

    واژه‌های کلیدی حافظ
    در دیوان حافظ کلمات و معانی دشوار فراوانی یافت می‌شود که هر یک نقش اساسی و عمده‌ای را در بیان و انتقال پیام‌ها و اندیشه‌های عمیق بر عهده دارد. به عنوان نقطهٔ شروع برای آشکارایی و درک این مفاهیم باید با سیر ورود تدریجی آن‌ها در ادبیات عرفانی آغاز گردیده از قرن ششم و با آثار سنایی و عطار و دیگران آشنایی طلبید. از جملهٔ مهم‌ترین آن ها می‌توان به رند و صوفی و می اشاره داشت:

    رند
    شاید کلمه‌ای دشوار‌یاب‌تر از رند در اشعار حافظ یافت نشود. کتب لغت آن‌را به عنوان زیرک، بی‌باک، لاابالی، و منکر شرح می‌دهند، ولی حافظ از همین کلمه بد‌معنی، واژه پربار و شگرفی آفریده است که شاید در دیگر فرهنگ‌ها و در زبان‌های کهن و نوین جهان معادلی نداشته باشد.
    اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست  رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
    آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به‌دست  عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
      ‎
    (حافظ)


    صوفی
    حافظ، همواره، صوفی را به‌بدی یاد ‌کرده، و این به‌سبب ظاهر‌سازی و ریا‌کاری صوفیان زمان او بوده است. آنان، به‌‌جای آن‌که به‌‌راستی مردان خدا باشند و روندگان راه حقیقت، اغلب، خرقه‌داران و پشمینه‌پوشانی بودند که بویی از عشق نابرده به تند‌خویی شهرت داشتند[۹] و پای از سرای طبیعت بیرون نمی‌نهادند.[۱۰]
    درین صوفی‌وشان دَردی ندیدم  که صافی باد عیش دُرد‌نوشان

    نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد  ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

    در برابر صوفی، حافظ از عارف با نیکویی و احترام یاد‌کرده، و عارف را اغلب همان صوفی راستین، با کردار و سیمایی رندانه، دانسته است.
    در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک  جهدی کن و سرحلقۀ رندان جهان باش[۱۱]


    می
    مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر  که تا بزاد و بشد[۱۲]، جام می ز کف ننهاد


    آرامگاه حافظ
     
    آرامگاه حافظ در شیراز
    آرامگاه حافظ در منطقهٔ حافظیّه و در فضایی آکنده از عطر و زیبایی جان‌پرور گل‌های شیراز، درهم‌آمیخته با شور اشعار خواجه، واقع شده‌است. این مکان یکی از جاذبه‌های مهمّ توریستی هم به‌شمار می‌رود، و در زبان عامیانهٔ خود اهالی شیراز، رفتن به حافظیّه معادل با زیارت آرامگاه حافظ گردیده‌است. اصطلاح زیارت که بیشتر برای اماکن مقدّسی نظیر کعبه و بارگاه حسین‌بن علی، امام سوّم شیعیان به‌کار می‌رود، به‌خوبی نشان‌گر آن‌ است که حافظ چه چهرهٔ مقدّسی نزد ایرانیان دارد. معتقدان به حافظ رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسومی آیینی همراه می‌کنند، از جمله با وضو به آنجا می‌روند، و در کنار آرامگاه حافظ کفش خود را از پای بیرون می‌آورند، که در فرهنگ مذهبی ایران نشانهٔ احترام و قدسی بودن مکان است.
    آرامگاه حافظ هم‌چنین مکانی فرهنگی‌ است. به‌عنوان مثال، برنامه‌های مختلف شعرخوانی شاعران مشهور یا کنسرت خوانندگان بخصوص سبک موسیقی ایرانی و عرفانی در کنار آن برگزار می‌شود.
    حافظ شیرازی در شعری پیش‌بینی کرده‌ است که مرقدش، پس از او، زیارت‌گاه خواهد شد:
    بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه  که زیارت‌گه رندان جهان خواهد بود

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:6  توسط كميل  | 

     

     

     [عنوان ندارد]
    [عنوان ندارد]

     

     [عنوان ندارد]
    [عنوان ندارد]

     

     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:46  توسط كميل  | 

    م-آزاد

    mazad.jpg


    م-آزاد (محمود مشرف تهرانی)


    در باره م.آزاد از زبان خود او بشنويد:
    روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره نوجواني و جواني‌ام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزه‌هاي كوچك فردي مي‌داد، و من كه اهل فعاليت بي‌واسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبي‌ام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانش‌آموزي به چاپ رسيد .
     با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آب‌ها از آسياب افتاد )) و هر كسي به گوشه‌اي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي تهران پذيرفته شدم .
    سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدت‌ها از انتشارش پشيمان بودم ، چرا كه تجربه‌اي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .
     از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .
    سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سال‌ها فرصتي بود كه به تجربه‌هاي شعري‌ام ساماني بدهم مجموعه ” آيينه‌ها تهي‌است” حاصل اين تجربه كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصل‌نامه آرش همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازنده‌اي داشت .
    در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفه‌اي به ادبيات كودكان پرداختم .


    كتابهاي شعر:
    1- ديار شب
    2- ايينه‏ها تهي‏ست
    3- قصيده بلند باد
    4- بهار زائي آهو
    5- با من طلوع كن
    6- گزينه مرواريد
    7- گل باغ آشنايي ( كليات)
    8- بايد عاشق شده رفت


    ترجمه و تاليف:
    1- پريشادخت شعر ( زندگي و شعر فروغ فرخ‏زاد)
    2- شعرهاي كارل سندبرگ
    3- بعل زبوب ( خداوندگار مگس‏ها)
    4- سفرهاي شگفت اديسه


    ادبيات كودكان:
    نزديك به پنج عنوان داستان و شعر:
    1- طوقي
    2- عمو نوروز
    3- كي از همه پر زورتره
    4- لي‏لي – لي‏لي حوضك
    5- شعرهايي براي كودكان
    6- از شاهنامه
                       زال و سيمرغ
                       زال و رودابه
                       هفت خوان رستم
                       كاوه آهنگر
    7- خاله سوسكه
    8- خاله موندگار
    9- گنجشكك اشي مشي و لك‏لك باغبون باشي
    10- گزيدة داستانهاي مثنوي
    11- نمايشنامه‏اي منظوم براي كودكان ( كاست )
    12- طوطي و بازرگان
    13- خاله سوسكه كجا ميري؟
    14- بز بز قندي
    15- جم جمك برگ خزون ( ترانه)
    16- بچه‏ها بهار ( ترانه)
    17- پيره‏زن گل پيرهن
    18- شهربازي و ...


    منبع: انجمن شاعران ایران



     من گیاهی ریشه در خویشم


    من گیاهی ریشه در خویشم
     من سکون آبشاران بلورین زمستانم
     من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
    من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
    مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم
    مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
     چشمه سار نیلی خوابم
     چنگ خشم آهنگ پاییزم
     بانگ پنهان خیز توفانم
     بام بیدار گل انگیزم
     سایه سروم که می بالد
    نای چوپانم که می نالد
     آهوی دشتم که می پوید
    من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید


     


      شور
          من زاري سه تاري را شنيدم
          از دورهاي دور ،
          در هاي و هوي باد .


          من زاري سه تاري را در باد
          از كوچه‌هاي دور شنيدم        
                                     كه مي‌گريست
          سروي ميان باغ
          بيدي كنار جوي.



          در هاي و هوي سبز گياهان پيشخوان ‌ها       
     
          از ريشه جدا ؛
         
          مي زاري سه تاري را از كوه         
          و هاي هاي مردي را از دشت    
          مي شنيدم كه مي‌خواندند   
          مرد و سه تار مرد .
      
         گاهي (( خدا خدايي
                                       از همدلي جدايي )) را مي‌گرييدند .
         ديدم كه پارسايي بر بام هاي سرد سحر ناله كرد و خواند
         با زاري سه تار .


             
         در هاي و هوي باران ديدم كه آب‌ها از چشمه‌ها تراويدند،    
         و گياهان دشتها روييدند .
         با شور سه تار    
               گل‌هاي سپيد    
                      در سايه‌‌ي بيد 
                                    رقصيدند .  
         آنگاه خموش ديدم   
            در آفتاب نگاه :      
                        سروي ، مستي‌ست
                              بيدي ، سازي    
         و آن مست سياه  
                          تشنه‌ي نوريست ... 
         و آن ساز خموش    
                           چشمه‌ي آوازي....


     باد ها در گذرند


    باید عاشق شد و خواند
     باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
     پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
     باید عاشق شد و رفت
     چه بیابانهایی در پیش است
     رهگذر خسته به شب می نگرد
     می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
    باید از کوچه گریخت
     پشت این پنجره ها مردانی می میرند
    و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
    پشت دیوار دریاواری بیدار
    به زنان می نگریست
     چه زنانی که در آرامش رود
    باد را می نوشند
     و برای تو
     برای تو و باد
    آبهایی دیگر در گذرست
    شب و ساعت دیواری و ماه
    به تو اندیشه کنان می گویند
     باید عاشق شد و ماند
     باید این پنجره را بست و نشست
    پشت دیوار کسی می گذرد
     می خواند
     باید عاشق شد رفت
    بادها در گذرند
     
     
     
    چو آفتاب می از مشرق پیاله براید


    کنون زمان سبز فراز آمده ست
    و لولیان خفته به خاکستر
    در برکه های آتش ، تن شسته اند
    باد از چهار سوی وزیده ست
     و ابرهای نازک تابستان
    بر قامت بلند شبانان
    زیبا و شاهوارند
    ما را روای رود به دریا سپرده بود
     تا باده ی شبانه
     فروغی شد از ارتفاع شرقی
     مستغرق زمستان بودیم
    و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک
    پوسیده بود
     آری
    مستغرق سکوت زمستان
    مرگ آوران گذشتند
     آن جام های زهر تهی شد
     و ماه سرد سیمین
    در باغ استوایی آتش گرفت
    اینک فریادی در خط سرخ آتش
    پشت فلق ستاره ی سرخیست
    و از شفق صدای پلنگی می آید
     ما را روای رود به دریا سپرده است
     و آفتاب طالع
    از ارتفاع شرقی تابیده ست
    در کوچه های شیراز
     وقتی که از شراب
     رودی روان شدیم
    نارنج ها شکفتند
     و خفتگان و رود آرامان
    گلهای آبزی را از باغهای جاری چیدند
    حافظ صدای مستوران بود
    تا هر بنفشه گیسوی یاری شد
    در کوچه باغ ها
    وقتی که از شراب
     رودی روان شدیم
    ما را روای عشق به صحرا سپرده بود
     آن ابرهای سیمین
    از قله ی بلند گذر کردند
     و بر سریر دشت نشستند
     و نیمروز شرقی بر شهرها نشست

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:37  توسط كميل  | 

    فریدون مشیری

     

    moshiri.jpg


    در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت. منبع: ویکی پدیا


     آفتاب پرست


    در خانه خود نشسته ام ناگاه
    مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
    این جامه عاریت به دور افکن
    وین باده جانگزا به کامت ریز



    خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
    می خندد و می کشد در آغوشم
    پیمانه ز دست مرگ می گیرم
    می لرزم و با هراس می نوشم



     آن دور در آن دیار هول انگیز
    بی روح فسرده خفته در گورم
    لب بر لب من نهاده کژدمها
    بازیچه مار و طعمه مورم



    در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
    بنشسته به روی دخمه ها بیدار
    ومانده مار و مور و کژدم را
    می کاود و زوزه می کشد کفتار



    روزی دو به روی لاشه غوغایی است
    آنگاه سکوت می کند غوغا
    روید ز نسیم مرگ خاری چند
    پوشد رخ آن مغاک وحشت زا



    سالی نگذشته استخوان من
    در دامن گور خاک خواهد شد
    وز خاطر روزگار بی انجام
    این قصه دردناک خواهد شد



    ای رهگذران وادی هستی
    از وحشت مرگ می زنم فریاد
    بر سینه سرد گور باید خفت
    هر لحظه به مار بوسه باید داد



    ای وای چه سرنوشت جانسوزی
    اینست حدیث تلخ ما این است
    ده روزه عمر با همه تلخی
    انصاف اگر دهیم شیرین است



    از گور چگونه رو نگردانم
     من عاشق آفتاب تابانم
    من روزی اگر به مرگ رو کردم
    از کرده خویشتن پشیمانم



    من تشنه این هوای جان بخشم
    دیوانه این بهار و پاییزم
    تا مرگ نیامدست برخیزم
    در دامن زندگی بیاویزم


     


    کدام غبار


    با حوانه ها نوید زندگی است
    زندگی شکفتن جوانه هاست
    هر بهار
     از نثار ابرهای مهربان
    ساقه ها پر از جوانه میشود
    هر جوانه ای شکوفه میکند
    شاخه چلچراغ می شود
    هر درخت پر شکوفه باغ
    کودکی که تازه دیده باز میکند
    یک جوانه است
    گونه های خوشتر از شکوفه اش
     چلچراغ تابناک خانه است
    خنده اش بهار پر ترانه است
    چون میان گاهواره ناز میکند
    ای نسیم رهگذر به ما بگو
    این جوانه های باغ زندگی
    این شکوفه های عشق
    از سموم وحشی کدام شوره زار
    رفته رفته خار میشوند؟
    این کبوتران برج دوستی
    از غبار جادوی کدام کهکشان
    گرگهای هار می شوند ؟


     


    تو نسیتی که ببینی


    تو نیستی که ببینی
     چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
     چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
    چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
    هنوز پنجره باز است
    تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
    درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
    به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
    به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
    تمام گنجشکان
    که درنبودن تو
     مرا به باد ملامت گرفته اند
    ترا به نام صدا می کنند
    هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
    کنار باغچه
    زیر درخت ها لب حوض
    درون آینه ی پاک آب می نگرند
    تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
    طنین شعر نگاه تو درترانه من
    تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
     نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
    چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
    به روی لوح سپهر
    ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
    چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
    هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
    به چشم همزدنی
    میان آن همه صورت ترا شناخته ام
    به خواب می ماند
    تنها به خواب می ماند
     چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
    تو نیستی که ببینی
     چگونه با دیوار
    به مهربانی یک دوست از تو می گویم
    تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
     جواب می شنوم
    تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
    به روی هرچه در این خانه ست
    غبار سربی اندوه بال گسترده است
     تو نیستی که ببینی دل رمیده من
    بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
    غروب های غریب
     در این رواق نیاز
    پرنده ساکت و غمگین
    ستاره بیمار است
    دو چشم خسته من
     در این امید عبث
    دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
    تو نیستی که ببینی!


    احساس
     
    نشسته ماه بر گردونه عاج .
    به گردون مي رود فرياد امواج .
    چراغي داشتم، كردند خاموش،
    خروشي داشتم، كردند تاراج

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:36  توسط كميل  | 

    سهیل محمودی

    soheyl mahmoodi.jpg


     


    آتش پنهان


    آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
    آرامش پس از شب توفان من تویی
    حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
    زیباترین بهانه ایمان تویی
    احساسهایی از متفاوت میان ماست
    آباد از توام من و ، ویران من تویی
    آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
    آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
    پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
    در سینه من ، آتش پنهان من تویی
    هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
    رمز طلسم بسته چشمان من تویی
    هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
    تنهای من ! نهایت عرفان من تویی


    من به یک احساس خالی دلخوشم


    من به یک احساس خالی دلخوشم
    من به گل های خیالی دلخوشم
    در کنار سفره اسطوره ها
    من به یک ظرف سفالی دلخوشم
    مثل اندوه کویر و بغض خاک
    با خیال آبسالی دلخوشم
    سر نهم بر بالش اندوه خویش
    با همین افسرده حالی دل خوشم
    در هجوم رنگ در فصل صدا
    با بهار نقش قالی دلخوشم
    آسمانم: حجم سرد یک قفس
    با غم آسوده بالی دلخوشم
    گرچه اهل این خیابان نیستم
    با هوای این حوالی دلخوشم


    ضامن آهو
    در بند هواييم يا ضامن آهو
    در فتنه رهاييم يا ضامن آهو
    بي‌تاب و شكيبيم تنها و غريبيم
    بي‌سقف و سراييم يا ضامن آهو
    عرياني پائيز خاموشي‌ پرهيز
    بي‌برگ و نواييم يا ضامن آهو
    سرگشته‌تر از عمر بر‌گشته‌تر از بخت
    جوياي وفاييم يا ضامن آهو
    آلوده بدنام فرسوده ايام
    با خود به جفاييم يا ضامن آهو
    آلوده مبادا فرسوده مبادا
    اينگونه كه ماييم يا ضامن آهو
    پوچيم و كم از هيچ هيچيم و كم از پوچ
    جز نام نشاييم يا ضامن آهو
    ننگيني ناميم سنگيني ننگيم
    در رنج و عناييم يا ضامن آهو
    بي رد و نشانيم از ديده نهانيم
    امواج صداييم يا ضامن آهو
    صيد شب و روزيم پابند هنوزيم
    در چنگ فناييم يا ضامن آهو
    مجبور مخير ابداع مكرر
    تقدير قضاييم يا ضامن آهو
    افتاده به عصيان تن داده به كفران
    آلوده رداييم يا ضامن آهو
    حيران شدة رنج توفان زدة درد
    درياي بكاييم يا ضامن آهو
    تو گنج نهاني ما رنج عيانيم
    بنگر به كجاييم يا ضامن آهو
    با دامني اندوه خاموش‌تر از كوه
    فرياد رساييم يا ضامن آهو
    با رنج پياپي در معركه ري
    بي‌قدر و بهاييم يا ضامن آهو
    نه طالع مسعود نه بانگ خوش عود
    زنداني ناييم يا ضامن آهو
    در غربت يمگان در محبس شروان
    زنجير به پاييم يا ضامن آهو
    رانده ز نيستان مانده ز ميستان
    تا از تو جداييم يا ضامن آهو
    سوداي ضرر ما كالاي هدر ما
    اوقات هباييم يا ضامن آهو
    دلخسته و رسته از هر چه گسسته
    خواهان شماييم يا ضامن آهو
    روزي بطلب تا يك شب به تمنا
    نزد تو بياييم يا ضامن آهو
    در صحن و سرايت ايوان طلايت
    بالي بگشاييم يا ضامن آهو
    با ما كرم تو ما در حرم تو
    ايمن ز بلاييم يا ضامن آهو
    چشم از تو نگيريم جز تو نپذيريم
    اصرار گداييم يا ضامن آهو
    مشتاق زيارت تا جبهه طاعت
    بر خاك تو ساييم يا ضامن آهو
    گوهر چه نبايد گو هر چه ببايد
    در كوي رضاييم يا ضامن آهو
    آيا بپذيري ما را بپذيري؟
    در خوف و رجاييم يا ضامن آهو
    مهر است و اگر قهر شهد است و اگر زهر
    تسليم شماييم يا ضامن آهو
    فريادرسي تو عيسي نفسي تو
    محتاج شفاييم يا ضامن آهو
    هر چند گنهكار هر قدر سيه‌كار
    بي‌رنگ و رياييم يا ضامن آهو
    ما بنده درگاه در پيش تو، اما
    در عشق خداييم يا ضامن آهو
    در رنج و تباهي وقتي تو بخواهي
    آزاد و رهاييم يا ضامن آهو
    اي چشمه خورشيد مهر تو درخشيد
    در عين بقاييم يا ضامن آهو
    ما همسفر شوق فريادگر شوق
    آواي دراييم يا ضامن آهو
    همخانه شبگير همسايه تأثير
    پرواز دعاييم يا ضامن آهو
    همراز به خورشيد دمساز به ناهيد
    در شور و نواييم يا ضامن آهو
    هم‌صحبت صبحيم هم سوي نسيميم
    هم دوش صباييم يا ضامن آهو
    ما خاك ره تو در بارگه تو
    گوياي ثناييم يا ضامن آهو
    سوگند الستيم پيمان نشكستيم
    در عهد بلي‌ييم يا ضامن آهو
    يار ضعفا تو خود ضامن ما تو
    ما اهل خطاييم يا ضامن آهو
    هم مسكنت ما هم مرحمت تو
    مسكين غناييم يا ضامن آهو
    از فقر سروديم يا فخر نموديم
    فخر فقراييم يا ضامن آهو
    نه نقل فلاطون نه عقل ارسطو
    جوياي هداييم يا ضامن آهو
    هنگامه وهم آن كجراهه فهم اين
    ما اهل ولاييم يا ضامن آهو
    از گوهر پاكيم از كوثر صافيم
    فرزند نياييم يا ضامن آهو
    چاووش شب‌رزم سرجوش تب رزم
    شوق شهداييم يا ضامن آهو
    ايمان به تو داريم يونان بگذاريم
    تشريك زداييم يا ضامن آهو
    منشور نشابور سر سلسله نور
    با حكمت و راييم يا ضامن آهو
    تو راه مجسم گر راه به عالم
    جز تو بنماييم يا ضامن آهو
    تا صور قيامت با شور ندامت
    شايان جزاييم يا ضامن آهو
    حق‌خواهي استاد آگاهي‌مان داد
    كز تو بسراييم يا ضامن آهو
    در صفّه مولا همراه «مصفا»
    اصحاب صفاييم يا ضامن آهو
    اين بخت «سهيل» است كش سوي تو ميل است
    در نور و ضياييم يا ضامن آهو
    زين نظم بدايع وين اختر طالع
    اقبال هماييم يا ضامن آهو

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:35  توسط كميل  | 

    محمد علي بهمني

    bahmani.gif


     دلم براي خودم تنگ مي شود


    اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
    كسي حرف دلش را نگفت من بودم
    دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
    هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
    نشد جواب بگيرم سلام هايم را
    هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
    چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
    اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
    من آن زلال پرستم در آب گند زمان
    كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
    غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
    دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .


     از پشت ابرها


    از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
    شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
    پشت ستون سايه ها روي درخت شب
    مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
    ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
    بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
    هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
    نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
    ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
    اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
    هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
    حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
    امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
    بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
    گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
    شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
    طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
    بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
    اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
    آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟


     دو غزل منتشر نشده  از محمد علي بهمني


    اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است
    و تا هميشه سکوت مصورم کرده است
    نمي تواند از طعم شوکراني من
    مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
    من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم
    که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
    حسود يعني باور کنم خودم را باز
    که باز شورترين چشم باورم کرده است
    زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
    چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است
    کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
    براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است
    چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن
    که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است
    از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام
    جزيره اي است که در خود شناورم کرده است
    جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس
    و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است



    دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
    شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
    خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
    تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
    مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
    با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش
    خواهر زمان ،زمان برادركشي‌ست باز‌
    شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌
    با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
    شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش
    دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
    حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش
    دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
    با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش
    هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
    خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش
    خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
    خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش
    دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
    بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:34  توسط كميل  | 

    منوچهر آتشي

     


    زندگينامه‌ی منوچهر آتشي:atashi.gif


    دوم مهرماه 1310 در روستاي به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدم, خانواده ما جزء عشاير زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
    نام خانوادگي من به دليل اينكه نام جد من "آتش‌‏خان زنگنه" بود"آتشي" شد، پدرم فردي باسوادي بود و به دليل علاقه‌‏اي كه سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود, پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.


    در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سال‌‏ها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم و در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.


    كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم, در اين سال‌‏ها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفت‌‏هايي كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.


    البته مساله علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكي‌‏ام باز مي‌‏گردد خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقه‌‏مند شدم، اما اولين تجربه عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت, آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.


    شاعر مجموعه"آواز خاك" در ادامه با بيان اين نكته كه در آن سال‌‏ها ترانه‌‏هاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد رد پايي اين عشق در تمام اشعار من به چشم مي‌‏خورد.


    پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم, در آن سال‌‏ها بود كه اشعارم را روزنامه‌‏هاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر مي‌‏كردم و حتي در اين سال‌‏ها در چند تئاتر نيز نقش‌‏هايي ايفاء كردم.


    او در ادامه با بيان اين نكته كه پس از اتمام دوره دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدريس شده, گفت: در همين سال‌‏ها اولين شعرهايم را در مجله فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوه‌‏ها و دره‌‏هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شده‌‏اند.


    آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت و شعرهاي زيادي براي اين حزب با نام‌‏هاي مستعار در روزنامه‌‏هاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم, ولي با مسائلي كه براي حزب به‌‏وجود آمد,؛ از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.


    من تاكنون دوبار ازدواج كرده‌‏ام كه هر دو بار كه بي‌‏ثمر بوده است, همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلي به دليل بيماري كه داشت فوت كرد) به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. در سال 1361 ازدواج ديگري داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم.


    فعاليت‌‏ام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغل‌‏هاي متعددي را تجربه كردم, مدتي با صدا و سيما همكاري داشتم, مسئول شعر مجله تماشا بودم, مشاور ادبي نشريات و انتشارات مختلف بوده‌‏ام و در حال حاضر نيز در نشريه كارنامه مشغول هستم.


    من با اين سن ام هيچ كتابي نيست كه در حوزه فعاليت‌‏ام ناخوانده مانده باشد, اگر كساني كه به شعر علاقه‌‏مند هستند و حس مي‌‏كنند قريحه شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاري عبث و بيهوده است.


    چند شعر از منوچهر آتشي
    ظهور


    عبدو ي جط دوباره ميايد
    با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
    ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد
     از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه
     ده تير نارفيقان گل كرد
    و ده شقايق سرخ
     بر سينه ستبر عبدو
    گل داد
    بهت نگاه دير باور عبدو
     هنوز هم
     در تپه هاي آنسوي گزدان
     احساس درد را به تاخير مي سپارد
    خون را
     هنوز عبدو از تنگچين شال
    باور نمي كند
    پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟
     آيا عقاب پير خيانت
    تازنده تر
     از هوش تيز ابلق من بود ؟
    كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
    بر سينه تذرو دلم بنشست ؟
    آيا شبانعلي
     پسرم را هم ؟
    باد ابرهاي خيس پراكنده را
     به آبياري قشلاق بوشكان مي برد
     و ابر خيس
    پيغام را سوي اطراقگاه
    امسال ايل
    بي ئحشت معلق عبدو جط
     آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت
    ديگر پلنگ برنو عبدو
    در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل
     امسال
     آسوده تر
     از گردنه سرازير خواهيد شد
     امسال
     اي قبيله وارث
    دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
    در حجله گاه دامنه زاگرس
    دوشيزگان يتيم مراتع
    به كامتان باد
    در تپه هاي آنسوي گزدان
     در كنده تناور خرگ ي
    از روزگار خون
     ماري دو سر به چله
    لميدست
    و بوته هاي سرخ شقايق
    انبوه تر شكفته تر
     اندوهبارتر
     بر پيكر برهنه دشتستان
    در شيب هاي ماسه
    دميده ست
    گهگاه
     با عصر هاي غمناك پاييزي
    كه باد با كپر ها
    بازيگر شرارت و شنگوليست
    آوازهاي غمباري
    آهنگ شروه هاي فايز
     از شيب هاي ماسه
    از جنگل معطر سدر و گز
     در پهنه بيابان مي پيچد
    مثل كبوتراني
     كه از صفير گلوله سرسام يافته
    از فوج خواهران پريشان جدا شده
    در آسمان وحشت چرخان
     سرگردان
     آئازهاي خارج از آهنگي
    مانند روح عبدو
     مي گردد در گزدان
    آيا شبانعلي پسرم
    سرشاخه درخت تبارم را
    بر سينه دلاور
    ده تير نارفيقان
     گلهاي سرخ سرب
     نخواهد كاشت ؟
    از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
    عبدوي جط دوباره مي آيد
     اما شبانعلي
    سرشاخه تبار شتربانان را
    ده تير نارفيقان
     بر كوهه فلزي زين خم نكرد
     زخم دل شبانعلي
     از زخم هاي خوني دهگانه پدر
     كاري تر بود
    كاري تر و عميق تر
     اما سياه
    جط زاده را نگاه كن
    اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
     او خواستار شاتي زيباي كدخداست
    كار خداست ديگر
     هي هو شبانعلي
     زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند
    كه بنه هاي گندم امسال كدخدا
     از پارسال سنگين تر است
    هي هاي هو
     شبانعلي عاشق
     آيا تو شيرمزد شاتي را
    آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟
    شهزاده شترزاد
    آري شبانعلي را
    زخم زبان
     و آتش نگاه شاتي بي خيال
    سركوفت مداوم جطزادي
     و درد بي دواي عشق محال
     از اسب لختت چموش جواني
     به خاك كوفت
     اما
     در كنده ستبر خرگ كهن هنوز
     مار دو سر به چله لميده است
     با او شكيب تشنگي خشك انتقام
    با او سماجت گز انبوه شوره زار
    نيش بلند كينه او را
    شمشير جانشكار زهريست در نيام
    او
     ناطور دشت سرخ شقايق
     و پاسدار روح سرگردان عبدوست
    عبدوي جط دوباره مي آيد
     از تپه هاي ساكت گزدان
    بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
    در زير ابر انبوه مي آيد
    در سال آب
     در بيشه بلند باران
     تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
     از دامن عشيره بشويد
     و عدل و داد را
     مثل قنات هاي فراوان آب
     از تپه هاي بلند گزدان
    بر پهنه بيابان جاري كند


     


     


    اسب سفيد وحشي


     اسب سفيد وحشي


    بر آخور ايستاده گران‌سر


     انديشناك سينه ي مفلوك دشت هاست
     اندوهناك قلعه ي خورشيد سوخته است
     با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش



     عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
    اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
     بسيار از فراز كه غلتيده در نشيب
     رم داده پر شكوه گوزنان
    بساير در نشيب كه بگسسته از فراز
     تا رانده پر غرور پلنگان


     


     اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
    بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
     بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها


     


    خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
     از اوج قله بر كفل او غروب كرد
     مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
     بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
     كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
     بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب
     اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
    بر آخور ايستاده غضبناك
     سم مي زند به خاك
     گنجشك اي گرسنه از پيش پاي او
    پرواز مي كنند
     ياد عنان گسيختگي هاش
     در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند
    اسب سفيد سركش
    بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
     جوياي عزم گمشده ي اوست
    مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
    مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
    با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
    نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
     خنجر شكسته در تن ديوار
     عزم سترگ مرد بيابان فسرده است


     


     اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
     بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
     آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
    بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
     گرگ غرور گرسنه ي من


     


    اسب سفيد وحشي
    دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
     دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
     آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
     دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها


     


     اسب سفيد وحشي
     من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
     ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
     من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
    من در كدام ميدان جولان دهم تو را


     


    اسب سفيد وحشي ! شمشير مرده است خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
     هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
    مار فريب دارد پنهان در آستين


     


    اسب سفيد وحشي
     در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
    بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
     فولاد قلب زده زنگار
     پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم


     


    اسب سفيد وحشي
    در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
    آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
     آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
     آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب


     


     اسب سفيد وحشي
    آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
     ديگر نرست خواهد از آستين من
     آن دختران پيكرشان ماده آهوان
     ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من


     


    اسب سفيد وحشي
     خوش باش با قصيل تر خويش
    با ياد مادياني بور و گسسته يال
     شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش


     


    اسب سفيد وحشي
    بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
     سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
     نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
    سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم


     


     اسب سفيد وحشي
     خوش باش با قصيل تر خويش


     


     اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
     انديشناك قلعه ي مهتاب سوخته است
     گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
     پرواز كرده اند
     ياد عنان گسيختگي هاش
     در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند


     


     


     


    با اين شكسته
    با اين شكسته
    گفتم
    از اقيانوس خواهم گذشت
     و آن سوي سواحل نامشكوف
    با جلگه هاي دست نخورده
     با پشته هاي سيراب
     و درههاي وحشي پر بركت
    خواهم آميخت
     و بذر بي بديل خورجينم را
     در وسعت مشاع بكارت
     خواهم ريخت
    از اين شكسته سكان پر تجربه
    اين اشتر صبور صحراي آب
    گغتم
     چون پا نهم به خشكي موعود
    بر شانه هاي سوخته ام
     گيسوي بيد مجنون خواهد ريخت
    و مرغ هاي جنگلي بي نام
    صيت رسالتم را تا اقصاي بر تازه
    پرواز خواهند داد
    بر پهنه كبود
    كز چارسوي
     آفاق روي آب خميده بود
     ديگر مرغان پر نشاط دريايي
     ياد آوران خشكي نزديك
     گرد دكل طواف نمي كردند
    و آسمان وحشت غربت
     سنگين سنگين سنگين
    بر سينه ام فرود مي آمد
    اما
     انگشت پير قطب نما
    پيوسته با شمال اشارت داشت
    وز دخمه هاي تيره ذهنم
     مرغان ديگري
    تا دوردست پندار
     در جلگه هاي فسفري آب
    پرواز ماهيان را بر گلبوته هاي موج
     جنجالگر هجوم مي آوردند
     و پهنه كبود
    گهگاه
     از پرتو تبسم اميدي
    روشن مي شد
    چه ياوه بود ماندن
     مي خواندم
     چه ياوه بود ماندن
     در روسپي سراي دياري كه زندگي
    با هايهوي و كبكبه اش
     مزد حقير عمري افلاس و بردگي بود
    و روح استوارم
    مثل غر.ر شيري در زنجير
     مي فرسود
     با اين شكسته پاره ميراث نوح
     و خست مداوم انبار آب
     مي رفتم مي خواندم
    چه آسمان پاكي
     چه آسمان نزديكي با آب
    در آب
    چه ماهيان رنگين چالاكي
    آنجا
    آن سوي آن سواحل نامشكوف
    چه جلگه هاي بكري
     در انتظار گله من خواهد بود
     چه مشك هاي غلطاني از شير
    خواهم داشت
     بر پشته هاي غرقه به روياي سبز شخم
    چه بذرهاي پر بركت
    خواهم كاشت
    چه
     ناو غول پيكري
     از روبرو مي آمد
     از آنسوي سواحل موعود ؟
     پرسيدم از خود
    از وسعت مشاع بكارت ؟
     از جلگه هاي ....
    سوت سلام دريايي پيچيد
     بر پهنه كبود اقيانوس
     شايد كه خستگانند ؟
    از هيبت تلاطم
    از خست مداوم انبار آب ترسيده ؟
    اما
     ديدم
     بر نرده هاي عرشه تن انداخته خموش
    مردان خسته رنگ پريده
    با جفت هاي مضطرب دام
    افسوس
    در شيب آبهاي كبود
    ناو عظيم خورشيد
    سوي جزيره هاي وحشت مي لغزيد
    من اشتياق رفتن
    روياي شخم تازه و سيل سياه سار
     من خواب آفتابي خرمن ها را
     تهمت به چشم خيره خود بستم
     از بس كه آب و آب
    از بس كه آسمان نيلي
     از بس كه باد
    راندم
     اي دل بكوب
    خواندم
     جاشوي آبهاي پريشان بكوب
    تا چشم هاي خيره شكاك
    تصوير ناو خسته ما را
    بر آب بازگشت نبيند
    اي دل بكوب آنك
    آنك
    بگو نگاه كند ... آنجا
    آن لاله ها كه مي شكفد جابجا
    در التهاب نيلي نا آرام
    آن خوشه هاي ياس كه ناگاه
     مي پاشد از گلالك خيزاب
     اي دل
     بگو نگاه كند چشم
    آن ياس هاي لاله
     آن لاله هاي جوشان از آب
     كشتي بر آب نيلي دريا بود
     اما
     بالا مي آمد اينك درياي شب
     ناو بلند نيلي دريا
     نرم و سبك در آب فروتر مي شد
    و آب از فراز كابين
     آرام مي گذشت
     اي دل بكوب !‌ اي دل
     اين خوان آخري را
     از عمق
    فرياد مي كشيدم از عمق
    از پشت شيشه هاي سياه آب
     از لايه هاي تيرگي
     اي دل
     بكوب اي دل
     مگذار چشم خيره
     مگذار مرگ چيره شود
    به عكس ماه در افق اين آنك
     آنجا ... نگا ... فانوس
    ساحل ... نگاه كن ... فانوس
    اما ؟
     فانوس ؟ روي ساحل نامشكوف ؟
    افسوس
     اي دل بكوب شايد
     از بس كه آب ؟
    از بس كه آسمان باد ؟
    اما
    آن روشنان ديگر ؟
    ان هيزها
    آن شبنما حروف درخشان
    بر سنگهاي صاف
    آن بزم عاشقانه
    زير درخت هاي چراغان ليل
    آن شيشه هاي روشن ودكا بر ميز ها
    چه بستري گشوده مرا
     اي دل
     چه عطر ها به خود زده اين بيوه عقيم
    و ناوهاي بسيار
     با بيرق سياه كه هر يك را
    تصوير اژدهايي پيچيده بود
     در تپش از باد
    پهلو گرفته بودند
    در امتداد ساحل مكشوف
     و روي عرشه ها
     مردان خشمگيني مي گشتند
    با گونه هاي تافته از آفتاب
     و ريش هاي انبوه
     در چهره هاي وحشي نامالوف


     


     


    تو چرا پنجره را
    تو چرا پنجره را بستي ؟
    تو چرا آينه را
     دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
    تو چرا ساقه آبي را
     كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
    تو چرا ساقه رازي را
     از گلدان پنجره همسايه
    از ابديت شايد
    كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
    تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
    در كوچه باد
    زير ديوار بلند باد
     از ميان خيل اشباح خسته
     خزيده همه جا
    كه برون تاخته اند
     از جوال روياي مردم همسايه ما
     مي گذري
    تو چرا پنجره را بستي
     تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
     از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
    بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
    تو به خواب خوش بودي
     در نيمه شب مظلم دوش
    تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
     بي درود و بدرودي
    بي كه يك لحظه درنگ آرد
    پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
    تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
    زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
     آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
     روي تو ماه بلند
     چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
    نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
     به شقايق ها آراسته ست
     تو چرا پنجره را بستي ؟
    كه نبيني كه سوار موعود
     پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
    بي كه يك لحظه درنگ آرد
    بي درود و بدرود
    بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
     كه شقاوت را
     دست بر ديوار
    به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
     مرغ ناميموني
    بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
     به سوي ملجا موهومي
    در گز وحشي همسايه ما خوانده است
    روح سرگردان عاشق مبروصي است
     كز زمان هاي گذشته
     شايد
    در خفاياي اين خانه مانده ست
    پيچك پير تباهي
     هشدار
    بي خبر
     از هر جا مي خواهد
    مي تواند
     سر برون آرد
     تو چرا پنجره را مي بندي ؟
     تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
     به عيادت سوي ديوار تمام شهر
    به عيادت سوي بيمار تمام شهر
    سوي بيماري ناميموني هر خانه
     برنمي انگيزي ؟
    دست هاي تو كليد صبح است
    كه سوي مشرق مي چرخد
     و سپيدي را
    از پس نرده سايه روشن
    به سوي پنجره ها مي خواند
    چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
    روزن سبزيست
    كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
    به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
    باز مي گردم
    چشم هاي تو
     پنجره هاي بلند ابديت هستند
    تو چرا پنجره را مي بندي ؟
    تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
     پيچك هرزه ناميموني را هشدار
     تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
    سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
    بر نمي انگيزي؟
     تو چرا پنجره را مي بندي ؟


     



    اي خفته ! اي بيدار
    اي دوست
     اي همسفر
     كه ماديان سفيد رويا را
     به سوي صخره هاي مشتعل مشرق
    سوي سپيده سحري مي راني
     من
     يابوي پير و اخته بيداري را
     در زير ران گرفته ام اي دوست
     با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر
    اي همسفر
     لختي دهانه را
     در فك راهوارت بنواز
    و آرامتر بتاز
     اي همسفر
    تا هر كجاي مرتع سبز فكر
    تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال
    تا هر كجاي شط تماشا
    كه شادمانه مي گذري مي روي
    لختي درنگ كن
    و صخره هاي ساكن پاياب را
     به من نشان بده
     اي يار
    اي ماديان سوار سبكتاز
    در اين خلنگ زار هلاك آور
    تنها مرا ميان بيابان مگذار



     


     


    از انتهاي باغ
     مانند حجمي از نور
     از نور سبز و آبي برخاست
    و عمق هاي دور درختان را
     با نور كهربايي آراست
    من انتظار او را
     خورشيد ها به گور افق برده ام
    و آرزوي گمشدگي را
     در جاده و سراب برآورده ام
    من در مصاف مرثيه ها اسب گريه را
    از دشتهاي دور صدا كرده ام
     اينك ز عمق باغ
    پاداش سالهاي شقاوت
    آن سرو نور باران مي آيد
     در كسوت پري ها
    با جامه بلند غبار آسا
     از كوچه هاي شمشاد آمد
     و در مسير او
     گل هاي باز لادن حيرت كردند
     خون من انفجار سعادت را
     تا قلب پر خروشم آورد
    و قلب پر خروشم با ضربه تپش
    آهنگ پاي او را در گوشم آورد
    گفتم
    اي بخت دير آمده اي روح سبز باغ
    آمد ولي به ديدن من
    مثل شكوفه هاي لادن حيرت كرد
    آنگاه
    از گردباد شادي من
     بي اعتنا گذشت
     و مثل حجمي از نور
     از نور سرخ و آبي
     لغزيد تا كرانه گلگشت


     


     


    ترانه هايي در مايه دشتي
    به پرنده هاي جنگل گيلان
    پيغام دادم
    كه در نماز سحرگاهي
     و در ملال تنبلي آبسالي جاويد
     گنجشك هاي تشنه دشتستان را
    در ياد داشته باشند
    باور كنيد ! دنيا اسب رهوار خسته اي نيست
    كه بي سوار سوي آخورش روانه كنند
    دنيا پرنده اي نيست
    از قله هاي برهنه وحشي جنوب
    كه جفت مهربانش را
     از آشيانش
    از روي گنج پر تپش بيضه ها
     بر سفره شغالان بگذارند
    در گرگ و ميش مبهم پاييز
     از آبهاي پر گره صبحدم بپرس
    كه صخرههاي دره ديزاشكن
    ياد آوران لال چه خشم و خروش ها عبوسي از كلانمديهايي بودند
     كه نان ارزان را
     هرگز براي خويش نمي خواستند
     دهقان دشت هاي تشنه
     دهقان تشنگي ها
    دهقان خشكسالي هاي جاويدان
     و آبسالي هاي ده سالي يكبار
     در نيمروز ديروز
    بيل بلند تو
     خورشيد را به قافيه پيروزي
    در شعر من نشاند
     و دست پينه بسته تو امروز
     با بافه هاي فربه گندم
    منظومه بلند بركت خواند


     


     


    مثل گل سفيد
    خوابيده اي كنار من
    آرام مثل خواب
    خواب كدام خوب ترا مي برد چنين
     مثل گلي سفيد شناور به روي آب ؟
     در پشت پلك هاي تو باغي ست
     مي بينم
    باغي پر از پرنده و پرواز و جست و خيز
    در پشت سينه تو دلي مي تپد به شور
     مي شنوم
    نزديك كرده با تو هر آرزوي دور
     پيش تو باز كرده هر بسته عزيز
    رگ هاي آبي تو در متن مات پوست
    دنباله هاي نازك انديشه دل است
     در نوك پنجههاي تو نبضان تند خون
    در گوش كودكي كه هنوز
    پر جست و خيز ماهي نازاب خون تست
     تكبير زندگي كيست
    خوابيده اي كنار من آرام مثل خواب
    خواب تو باغ خاطره ها و خيال هاست
     مي دانم
     اما بگو
     آب كدام خوب ترا مي برد چنين
    مثل گلي سفيد شناور به شط خواب ؟


     


     


    آب زمانه ست
    در آب ها كه مي نگريم
     از آن كرانه ساكت
     پسين جمعه پاييز
    كه عاشقانه مي گذريم
    در آبهاي زلالي كه طرح نيمرخ ما
     دو ماهي همراه
     سبكخرام شنا مي كنند سوي بوته نور
     در آبها كه صدف ها
    به سوي جنگل شيلاب
    گرفته كوله تقدير خود به پشت
     روانند
    در آبگير زلالي
     كه ماهيان و وزغ ها را
    مظفرانه نشان مي دهي و مي گويي
    نگا
     نگاه كن آب آينه ست
    به آبها كه مي نگرم
    از آن كرانه كه تنها و بي بهانه مي گذرم
    از آبهاي زلالي كه طرح نيم رخ من
    رمنده ماهي بي همخرام آبنورديست
    بر آن كرانه كه دست تو زير بازوي من نيست
     بر آن كرانه كه آب آينه ي زمانه ست
    به سوي غار شناور
    به گريخ واري گويم بغار
    آب زمانه ست
    نگا نگاه كن آب آينه ست
    صدف نشانه ست



     


     



    بي بهار سبز چشم تو
    امروز
    فرسوده بازگشتم از كار
     اما
    لبهاي پنجره
     به پرسش نگاهم
     پاسخ نگفت
     و چهره بديع تو
     از پشت ميله هاي فلزي
    نشكفت
    امروز اتاقها
    مانند دره هاي بي كبك سوت و كور است
    بي خنده هاي گرم تو بي قال و قيل تو
     امروز خانه گور است
    گلزار پر طراوت قالي امروز
    بي چشمه سار فياض اندام پاك تو افسرد
    گلبوته هاي لادن نورسته
    وقتي ترا نديدند
    كه از اتاق خندان بيرون آيي
    لبخند روي لبهاشان مرد
    آن ختمي دوبرگه كه ديروز
     در زير پنجههاي نجيب تو مي تپيد
    و آوار خاك را پس مي زد
    پژمرد
    امروز بي بهار سر سبز چشم تو
    مرغان خسته بال نگاهم
     از آشيانه پر نكشيدند
    و قوچ هاي وحشي دستانم
    در مرتع نچريدند
    امروز
     با ياد مهرباني دست تو خواستم
    با گربه خيال تو بازي كنم
    چنگال زد به گونه ام از خشم
     و چابك
     از دستم لغزيد
     رفت
    امروز عصر
    گنجشك هاي خانه
    همبازيان خوب تو
     بي دانه ماندند
     وان پير سائل از دم در
    نااميد رفت
    امروز
    در خشت و سنگ خانه غربت غمناكي بود
     و با تمام اشيا
    ديگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پاكي بود
     دستم هزار مرتبه امروز
    دست ترا صدا كرد
    چشمم هزار مرتبه امروز
    چشم ترا صدا كرد
    قلبم هزار مرتبه امروز
    قلب ترا بلند صدا كرد
     آنگاه
     يك دم كلاف كوچه يادم را
    گام پر اضطراب تپش وا كرد


     


     


    آواي وحش
    پشت مه معلق اسفند اشتران
     اشباح بي قواره روياي ساربان
    از خوابگاه گرم زمستاني
    در گرگ و ميش صبح پراكنده مي شوند
    از جاده معطر پشك و غبار گله ميش
    آنك سفيده مي زند از شيب تپه ها
    با ما بيا
    به آن طرف هموار
    آن سوي اين تنازع مشكوك
    با ما بيا به مشهد ديدار
    سبز و بليغ و بالغ روح گياه
     در جلوه هاي خسته در سنگ
    در خاك پير و پژمرده حلول مي كند
    با شبنمي به دريا خواهي رسيد
     با شبنمي به خورشيد
     برگي ترا به قايق خواهد رساند
    برگي ترا به باغ
     در باغ مي تواني بوييد سيب راز
    سيبي ترا شفاعت خواهد كرد
    اشكي ترا خدا
    با ما بيا
     تا امتلا دره پر سايه
     كه بوته هاي گرگم در غلظت مه فلقي
    بادامهاي كوهي را
     در شيب تند دامنه
     دنبال مي كنند
     و دال صد ساله
    از سنگ سرخ جوع پلنگ
    پل بسته تا رمه
     تا تپه بلند تلخاني
    با پرواز
     شط دراز قهوه اي گله هاي گاو
     با شاخ ها تجسم تهديد
     از قريه موج مي زند آهسته
    تا بوي سبز يونجه
    تا شيب هاي شبنم و شبدر
    تا شيب هاي سرخ شقايق
     با ما بيا
     از اين مسيل
     خاطره سالهاي آب
    سال سفيد سيل
    سال گسسته يال و دم ” اهرم او برن“
    سالي كه خوشه هاي دو سر
    از مزرع رئيسي زد سر
    با هندوانه :‌ ده مني و شاداب
    با ما بيا
     تا نوبه زار كايدي
    تا يوزخيز گردنه بزپر
    تا مامن گرازان گزدان
    وان قلعه بلند
     كه ما را
     تنهاش بر ضيافت بيگاري جاييست
    وز آن به سوي اجباري
     بيرون شدن رواست
     با من بيا
    عموي پير تست كه مي خواند
    ما فارياب را آباد كرده ايم
    در چار قريه مدرسه را ويران
     و دفتر اسامي فرزندان را سوزانده ايم
    ما كودكانمان را آزاد كرده ايم
    با من بيا
    آن سوي اين تلاطم شكاك
    با من بيا به قلعه من قله
    با من بيا به خانه من خاك


     


    مرا صدا كن
    اي روي آبسالي
     اي روشناي بيشه تارك خواب
    يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد
    يك شب مرا صدا كن از آب
    ره بر گريوه افتادست
     اين كاروان بي سالار
    يابوي پير دكه روغن كشي
    با چشم هاي بسته
     گر مدار گمشدگي مي چرخد
     اي روح غار
     اي شعله تلاوت ياري كن
    تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار
    از حس كيد كچه رميده
    از پشته هاي سوخته خستگي
    و تشنگان قافله هاي كوير را
     به چشمه سار عافيتي راهبر شوم
    اي آفتاب! گفتارم را
     بلاغتي الهام كن
     و شيوه فريفتني از سراب
    تا خستگان نوميد را
    گامي دگر به پيش برانم
     اي خوابناك بيشه تاريك
     اي روح آب
     يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد
    يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب


     


     


    گلگون سوار
     باز آن غريب مغرور
    در اين غروب پر غوغا
     با اسب در خيابانهاي پر هياهوي شهر
     پيدا شد
     در چار راه
    باز از چراغ قرمز بگذشت
     و اسبش
     از سوت پاسبان
    و بوق پردوام ماشين ها رم كرد
     او مغرور در ركاب پاي افشرد
    محكم دهانه را
     در فك اسب نواخت
     و اسب بر دو پا به هوا چنگ انداخت
     و موج پر هراس جمعيت را
     در كوچههاي تيره پراكنده ساخت
    آن سوي تر لگام فرو بگرفت
     با پوزخندي آرام
    خم گشت روي كوهه زين
     و دختران شهري را
     كه مي رفتند
     از مدرسه به خانه تماشا كرد
    باز ‌آن غريبه ؟
    دخترها پچ پچ كردند
    باز آن سوار وحشي ؟
     اما او
     اين جلوه گاه عشوه و افسوس را
     بي اعتنا
    به آه اضطراب غريزه رها كرد
     آن سوي تر
     در جنب و جوش ميدان
    اسبش به بوي خصمي نامرئي
     سم كوبيد
    و سوي اسب يال افشان تنديس
     شيهه كشيد
    شهر بزرگ
    با هيبت و هياهويش
     از خوف ناشناسي
    مبهوت ماند
     آنگاه كه حريق غروب
     در كلبه هاي آب
     فرو مي مرد
    و مرغك ستاره اي از جنگل افق
     بر شاخه شكسته ابري
     مي خواند
     كج باوران خطه افسانه
     از پشت بام ها
    با چشم خويش ديدند
    كه آن غريب مغرور
     بر جلگه كبود دريا مي راند


     


     


    كسوفي در صبح
    گل سفيد بزرگي در آب شب لرزيد
     گوزن زرد شهابي ز آبخور رم كرد
    كبوتران سفيد از قنات برگشتند
     بهار كاشي گنبد دوباره شبنم كرد
     درخت زندگي از دود شب برون آمد
     كه بارور شود از خوشه هاي روشن چشم
    كه ساقه ها بگشايد بر آشيانه مهر
    كه ريشه ها بدواند به سنگپاره خشم
    درخت مدرسه پر بار و برگ و كودك شد
    درخت كوچه كه ناگاه برگ و باد آشفت
    پلنگ خوفي در كوچه ها رها گرديد
    گل سياه بزرگي در آفتاب شكفت


     


     


    غزل كوهي
    ناگهان جلاب
     وسعت پشته را تلاطم داد
     و هزاران هزار شاخ بلند
     در فضا طرح بست
    و هزاران هزار چشم زلال
     در فضا مثل شيشه پاره شكست
    دست بر ماشه سينه با قنداق
    دلم آشفته گشت و خون انگيخت
    از سرانگشت نفرتم با خاك
    خون صد پازن نكشته گريخت
     چه شكوهي !‌ درود بر تو درود
     با شك استاده قوچ پيشاهنگ
    دورت آشفتگي ز بركه چشم
     اي ستبر بلند كوه اورنگ
    كورت از گرده چشم خوني گرگ
     دورت از جلوه خشم يوز و پلنگ
     به نياز قساوتم هي زد
     زينهار توارثي ز اعماق
    خود گوزني تو ها ! مباد ! افسوس
    تپش سينه ريخت در قنداق
     پنجه لرزيد روي ماشه چكيد
     شعله زد لوله كبود تفنگ
     پشته پر شكوه بي جان شد
     غرق خون ماند قوچ پيشاهنگ


     


     



    تاك
     اي تاك
    بيهوده تاب سرسخت
    ناپاك زاي پاك
     خود را نگاه مي كني آيا
     در آبهاي سبز
     كه ديگر نيست ؟
     خود را
     كه قرنهاست
     از ياد ابرهاي سبكتاب رفته اي ؟
    خود را
     سبز بلند بالغ انبوه
     كز آسمان آينه آب رفتهاي ؟
     پاك آفرين ناپاك
    اي تاك
    شايد كنون به خلسه روييدني بطئي
     روياي جام هاي لبالب را
     با ريشه هاي سوخته نشخوار مي كني
     انگورهاي سبز و درشت و زلال را
     بر استران كنده خود بار مي كني ؟
    در هايهوي ميكده خوابهاي تو
    شايد
     اكنون كبوتران سپيد پياله ها
    از چاه شيشه ها
     پرواز مي كنند
    انديشه هاي خسته مردان بي پناه
    در سنگلاخ گردنه غربت و غرور
    تا قله هاي فتح
     تا قله هاي مفتوح
     تا غرفه هاي وصل
     ره باز مي كنند
     مهجور باغ ها !‌ مطورد خاك
    اي تن به داربست افسانههاي كهنه سپرده
    غافل كه داربست تو تاكي است مرده
    اي تاك
    اينجا يقين خاك
     درياچه بزرگ سرابست
    و شك آسمان
     خورشيد سرد خفته در آب است
    اي جفت جوي غمناك
     اي تاك
    دل خوش مكن به هلهله آبهاي دور
     باران مگير برق پر زنبور
     از عمق خشكسار زمان از انحناي عمر زمين
    شب سرد و بي هياهو جاريست
     و در اجاق مردك هيزم فروش
     هيزم نيست
    با خسته تر ز خويشي پيچان هراسناك
    از خويشتن گريزان
     اي تاك
    شب ساكت است و سنگين
    با زوزه شكستن خود بشكن اين سكوت
    وان داستان كهنه مكرر كن
    فرجام تاك تنها تابوت


     


     


    سگ آبادي ديگر
    در شب ساحلي شكاك
     شب تعقيب
     پنجره ها را
     باد
    برگ مي زد
    بوي گل مي آيد
     هوم
     بوي گل مي آيد شايد گلداني
     از هجوم من
     در پنجره اي
    ايمن مانده است
    باني اين هوس ناميمون كيست ؟
     شهر را ويران خواهم كرد
     و درختان را چون سربازان منهزمي
     پاي در ماسه به اردوگاه اسارت مي تاراند
     منم
     مي انديشم در پنجره بي فانوس
    كز خفاياي شبي اينگونه مست و عبوس
    چه هيولايي سر خواهد زد ؟
    يورش خفاشان دخمه ظلمت را
     چه پرستويي محراب به سقفي خواهد بست ؟
     صبحدم ورد كدامين مرغ عاشق
     ياس ها را از خواب بر خواهد انگيخت؟
    شب چسان قافله زوار خسته پروانه
     نيت لمس ضريح آتش را
    راه در بقعه فانوس شهادت خواهد برد ؟
    يا چه آوار شفق ها در حاشيه مشتعل شب
     كه فروخواهد ريخت
    روي قايق هاي غافل صيادان
     چه فلق هاي كبوتر
     چه كبوترهاي پاك فلق ها
    نتكانده پر
     از غبار رخوت كاريز سياهي
    كه به خون خواهند آغشت در آفاق سحرگاهي
    شب شكاك ساحل
     گويي اشباحي موذي را با امواج به خشكي مي ريخت
    باد مصروع جنوبي
    سگ بي صاحب آبادي ديگر
     به نيازي شوم
    شن نمناك كپر هاي پوشالي بومي ها را
     بو مي كرد
     دست خونين خسوفي آرام
     ماه را
     رخ و كبود
     از كرن اسكله مي آيخت


     


     


    پاييز
    مرا به سحال سرود غروب ويران كرد
     پرنده اي
     كه از آونگ نرم ساقه گسيخت
    اجاق قافله با دشت سايه بازي كرد
    زمين در انحناي افق پر زد و به دريا ريخت


    پرندگان شبند اختران بي آواز
    فراز آمده با خوشه هاي خرمن روز
    نسيم هاي غروب آهوان دربدرند
    كه مي دوند به سرچشمه هاي روشن روز


     


     



    طرح
    باد در دام باغ مي ناليد
     رود شولاي دشت را مي دوخت
     قريه سر زير بال شب مي برد
    قلعه ماه در افق مي سوخت


     


     


    حادثه
     باد سگ ها را وحشت زده كرد
    وزش بوي غريبي را از اقصاي تاريكي
     در مشام سگ ها ريخت
     حس آغاز زمين لرزه خوف انگيزي
    چارپايان را
     به خروش انگيخت
     باد سگ ها را وحشت زده كرد
     گويي از سقف سياه ظلمت ماه
    سرخ و خونين و هراس آور در چاه افتاد
     خوف اين حادثه گويي
     به سوي صبحدمي زود آغاز
    قريه را رم داد


     


     


    آواز خاك
    دشت با حوصله وسعت خود
     زخم سم ها را تن مي دهد و مي ماند
    چشمه و چاهي نيست
     آن سرابست كه تصوير درختان بلند
    آب و آبادي و باغ
     در بلور خود مي روياند
    گردبادست آن
    كه به تازنده سواري مي ماند
     دشت مي داند و مي خواند
     باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد ؟
    تشنگي باغ گل نار كه را
    تركه خواهد زد در غربت افسانه ؟
     سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانيد
     دشت
     سايه مي روياند
     اهتزاز شنل پاره آشوبگران
     بيرق يال بلند اسبان
     هيبت شورش و هيهاي سواران را
     نيشخندي مهلك
     چين ميندازد بر چهره خشك و پوكش
    تا كجا مي سپرند ؟
    گوني خالي خود را به كدامين اصطبل
    مي برند
    تا بينبارند اين گمشدگان
     از پهن خوشبختي؟
    اين ز ويرانه خود بيزاران
     سوي پرچين كدامين باغ
     سوي تاراج كدامين ده
    نعل مي ريزند
    راه مي كوبند
     خواب خاشاكم و خاكم را مي آشوبند ؟
     آه دورم باد
    رنگ و نيرنگ بهاران و شفاي باران
     بانگ گوش آزار سگ هاي آباديشان دورم باد
     تاج نوراني بي باراني
    بر سر تشنگي وحشي مغرورم باد
    جامه سبزي و شال سرخي
    پاره بر پيكر رنجورم باد
    خود همين چشمه فياض سراب
    خود همين پينه گز بوته و خار
    خود همين شولاي عرياني ما را بس
    خود همين معبر گرگان غريب
    روح سربازان گمشده جنگ كهن بودن
    خود همين خلوت پر بودن از خويش
    خود همين خالي بي توفان يا توفاني ما را بس
    تا نماند در من
    مي رسد اينك با گله انبوهش چوپان از راه
    ذهن متروك بياباني او
    عشق ناممكن او بي سر و سماني او
     مهر و خشم او با كهره و گوساله و ميش
     هي هي و هيهايش
     شكوه روز و شبان نايش
    به پگاه و به پسينگاه غبار افشاني ما را بس


     


     


     


    مثل شبي دراز
     با هر چه روزگار به من داد
     با هر چه روزگار گرفت از من
     مثل شبي دراز
     در شط پاك زمزمه خويش مي روم
     با من ستاره ها
    نجواگران زمزمه اي عاشقانه اند
     و مثل ماهيان طلايي شهاب ها
    در بركههاي ساكت چشمم
    سرگرم پرفشاني تا هر كرانه اند
    همراه با تپيدن قلبم پرنده ها
     از بوته هاي شب زده پرواز مي كنند
    گل اسب هاي وحشي گندمزار
    از مرگ عارفانه يك هدهد غريب
    با آه دردناكي لب باز مي كنند
    با هر چه روزگار به من داد هيچ و هيچ
    با هر چه روزگار گرفت از من
    با كولبار يك شب بي ياد و خاطره
     با كولبار يك شب پر سنگ اختران
    تنها ميان جاده نمناك مي روم
    مثل شبي دراز
     مثل شبي كه گمشده در او چراغ صبح
    تا ساحل اذان خروسان
    تا بوي ميش ها
    تا سنگلاخ مشرق بي باك مي روم


     


     


    مي توانيم به ساحل برسيم
     اندهت را با من قسمت كن
     شاديت را با خاك
    و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
    مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
    اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
     با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي
     مي توانيم به ساحل برسيم
     و از آنجا ناگهان
    با هزاران قايق
    به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان
     حمله ور گرديم
     تو غمت را با من قسمت كن
     علف سبز چشمانت را با خاك
    تا مداد من
     در سبخ زار كوير كاغذ
    باغي از شعر برانگيزد
    تا از اين ورطه بي ايماني
    بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد



     
    تشويش
    معلوم نيست
     باد از كدام سو مي آيد
     خورشيد را غبار دهشت پوشانده است
     و ابرها به ابر نمي مانند
    مثل هزار گله حيران
    بي آبخور و مرتع بي چوپان
    مثل هزار اسب يله
    با زين و برگ كج شده در ميدان يال افشان
    مثل هزار برده محكوم عريان در كوچه هاي زنجير سرگردان
    گهگاه
     از اوج هاي نزديكي
    با قطره هاي تلخ و گل آلودش مي افتد باران
    معلوم نيست
     باد از كدام سو مي آيد پيداست
    اما
    كه اضطراب حادثه قريه را
     در دام سبز


     


     



    راهي نمانده است
    اي نخل هاي وادي ارض مشاع
     در ملتقاي چار بيابان هول
     اي بازوان باز اجابت
     در انحناي باديه الخوف
    او را به كوزه خنك خوابي
    خوابي به مهرباني آب
    در سايه مشبك لرزان نيمروزي تان
    او را به چاردانه خرماي خشك
    ته سفره ابابيل
    مهمان كنيد
     اي چاه هاي باديه
    ميعادگاه قافله هاي حراميان
     او را به دلو آب گل آلودي دريابيد
    اطراقگاه محمل ليلي
    و آبشخور فسيله مجنون را به او نشان دهيد
    اي باغ هاي غير منتظره
     اي آبهاي ندرت
    تا مشرق مخالفت
    تا مطلع فراغ
    تا انتهاي هاويه خواب و هول و حرص
     تا مشهذ چراغ
     راهي نمانده است
     اين خسته مهابت گودال مار
     بيدار خواب خاطرههاي عذاب را
     با اشتياق وسوسه اي مشكوك
    با روشنايي ايمني كاذب
     تا انتهاي گردنه
    بفريبيد

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:33  توسط كميل  | 

    سيد حسن حسيني

    Hossini-hasan.jpg


    مثنوي عاشقان
     
     
    بيا عاشقي را رعايت كنيم
    ز ياران عاشق حكايت كنيم
    از آن ها كه خونين سفر كرده اند
    سفر بر مدار خطر كرده اند
    از آن ها كه خورشيد فريادشان
    دميد از گلوي سحر زادشان
    غبار تغافل ز جانها زدود
    هشيواري عشقبازان فزود
    عزاي كهنسال را عيد كرد
    شب تيره را غرق خورشيد كرد
    حكايت كنيم از تباري شگفت
    كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
    از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
    دل عاشقي را به دريا زدند
    ببين خانقاه شهيدان عشق
    صف عارفان غزلخوان عشق
    چه جانانه چرخ جنون مي زنند
    دف عشق با دست خون مي زنند
    سر عارفان سرفشان ديدشان
    كه از خون دل خرقه بخشيدشان
    به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
    چنين نغمه عشق سر مي كنند:
    «هلا منكر جان و جانان ما
    بزن زخم انكار بر جان ما
    اگر دشنه آذين كني گرده مان
    نبيني تو هرگز دل آزرده مان
    بزن زخم، اين مرهم عاشق است
    كه بي زخم مردن غم عاشق است
    بيار آتش كينه نمرود وار
    خليليم! ما را به آتش سپار
    كه پروانه برد با دو بال حريق»
    در اين عرصه با يار بودن خوش است
    به رسم شهيدان سرودن خوش است
    بيا در خدا خويش را گم كنيم
    به رسم شهيدان تكلم كنيم
    مگو سوخت جان من از فرط عشق
    خموشي است هان! اولين شرط عشق
    بيا اولين شرط را تن دهيم
    بيا تن به از خود گذشتن دهيم
    ببين لاله هايي كه در باغ ماست
    خموشند و فريادشان تا خداست
    چو فرياد با حلق جان مي كشند
    تن از خاك تا لامكان مي كشند
    سزد عاشقان را در اين روزگار
    سكوتي از اين گونه فريادوار
    بيا با گل لاله بيعت كنيم
    كه آلاله ها را حمايت كنيم
    حمايت ز گل ها گل افشاندن است
    همآواز با باغبان خواندن است
     
    كرامات نوراني
     
     
    هلا ، روز و شب فاني چشم تو
    دلم شد چراغاني چشم تو
    به مهمان شراب عطش مي دهد
    شگفت است مهماني چشم تو
    بنا را بر اصل خماري نهاد
    ز روز ازل باني چشم تو
    پر از مثنوي هاي رندانه است
    شب شعر عرفاني چشم تو
    تويي قطب روحاني جان من
    منم سالك فاني چشم تو
    دلم نيمه شب ها قدم مي زند
    در آفاق باراني چشم تو
    شفا مي دهد آشكارا به دل
    اشارت پنهاني چشم تو
    هلا توشه راه دريا دلان
    مفاهيم طوفاني چشم تو
    مرا جذب آيين آيينه كرد
    كرامات نوراني چشم تو
    از اين پس مريد نگاه توام
    به آيات قرآني چشم تو
     
    عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

    آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
    از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
    گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
    زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد
    قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
    كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
    مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
    تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
    شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت
    بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد
    سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
    نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
    هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
    عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد


    بيمارستان

    بدون اطلاع قبلي
    دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم
    نگهباني دست مرا مي‌گيرد
    و به سمت بهشت مي‌برد
    به غرفه‌هاي ستاره و گل
    قدم مي‌نهم
    جام‌هاي بهشتي
    يک‌بارمصرف است
    سيگاري روشن مي‌کنم
    و خاکسترش را در ملکوت مي‌تکانم
    سکوت مي‌شکند
    مومنان از زيارت هم جا مي‌‌خورند
    جام پنجره‌ها
    لبريز از سوال
    روي دست کنج‌کاوي‌ها چرکين مي‌شود
    فرشته من ساعت مي‌زند
    و نگهبان بدون اطلاع قبلي
    از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
    حراست مي‌کند
    ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
    خسته‌ام از بازيگوشي
    ميان خيابان
    و عبور از خط‌کشي‌هاي منطقه‌دار
    هستي
    حس مي‌کنم حوصله‌ي مرا ندارد
    در کنار ستاره و گل
    سرم به چارچوب‌هاي خيالي مي‌خورد
    بدون اطلاع قبلي
    دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم
    و در حاشيه ميدان شهدا
    فرشته‌ي جواني در دل آه مي‌کشد
    و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه مي‌کند...


    شمشير باستاني

    در جايگاه تنگ فراموشي
    در خواب سرد زنگ
    فرو بودم
    دستي مرا کشيد
    با خون خصم
    دستي مرا جلا داد
    من
    شمشير باستاني شرقم
    اصحاب آفتاب بر قبضه‌ي قديمي من کندند:
    «ياران مصطفي
    شمشير زرنگار
    حمايل نمي‌کنند...»
    من
    شمشير باستاني شرقم:
    پرورده‌ي مصاف
    بي‌زار از غلاف!


    نوش‌داروي طرح ژنريک

    امانت
    شاعري وارد دانشکده شد
    دم در
    ذوق خود را به «نگهباني» داد!


    نان و پسته
    شاعري مي‌لنگيد
    ناقدي نان مي‌خورد!


    اشتباه
    شاعري قبله‌نما را گم کرد
    سجده بر
    مردم کرد!


    آرامش
    شاعري
    وام گرفت
    شعرش آرام گرفت!


    طريقت نو
    زاهدي نوبنياد
    راه و رسم عرفا پيشه گرفت
    لنگ مرغي برداشت
    و به آهنگ حزين آه کشيد:
    «مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک!»



    عطش و دريا
    شاعر تشنه
    ز دريا مي‌گفت
    اهل بيت سخنش را
    به اسارت بردند!


    تاجر و تريبون
    شاعري پرپر شد
    گل کرد!


    مراعات نظير
    تاجري دسته گلي پرپر ديد
    ياد پروانه‌ي کسبش افتاد!


    سرقت
    شاعري
    آينه‌اي را دزيد
    روي آيينه‌ي مسروقه نوشت:
    بيدلي در همه احوال خدا با او بود!


    تفاّل
    تاجري فال گرفت
    غزلي لاميه آمد-
    تاجر
    چيزي از شعر نفهميد اما
    چشم مبهوتش را قافيه‌ي «مال» گرفت



    تقلا
    تاجري قصه‌نويس
    کودکان را به تفاهم مي‌خواند
    مگسي
    روي گل لاله تقلا مي‌کرد!


    امضا
    تاجري اره برقي آورد.
    پاي يک منظره را
    امضا کرد!


    براعت استهلال
    تاجري
    مجلس تفسير گذاشت
    ابتدا
    فاتحه بر قرآن خواند!


    رابطه
    شاعري ضربت خورد
    تاجري شعرشناس
    در ته حجره‌ي خود
    شربت خورد!


    گله و صله
    شاعري از غم دوران گله کرد
    تاجري خنجر خواست
    و سر حوصله
    فکر صله کرد!


    فردا صبح بهار تحويل مي شود
    غروبي که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!!
    ماهي ها دل تنگ!
    سير ها و سنجد ها در پلاستيک
    بهار در دور دست ها
    در راه پله ها
    بوي تند سبزي پلو
    پيچيده
    تشديد پررنگي روي تنهايي من!
    مقابل آئينه مي ايستم
    و از بهارهاي رفته خجالت مي کشم!
    زبان تلفن بند آمده !
    انگشت ها به مرخصي نوروزي رفته اند!
     
    حلقه اي در دهن چاه توالت افتاد
    کيميا را بنگر!
    تاجري تا آرنج
    دست در خون دل دنيا کرد!


     در اتوبان سلوک
    شاعري هروله اي کرد و گذشت
    زاهدي چپ شد و مرد
    عارفي پنچري روح گرفت.
     
    شاعري شعر جهاني مي گفت
     هم بدان گونه که مي افتد و داني مي گفت
     
    شاعري شوريده
    از خودش بر مي گشت
    کاغذي در کف داشت
    پي يک شاعر ديگر مي گشت
     
    پيش چشم شاعر
    جدولي حل مي شد
    عشق مختل مي شد!
     
    شاعري شايعه بود
    نقد تکذيبش کرد!
     
    تاجري سر مي رفت
    شاعري حل مي شد
    ناقدي نيزه به دست
    در المپيک غم اول مي شد.
     
    شاعري خم مي شد
    منشي قبله ي عالم مي شد!
     
    شاعري خون مي گفت
    زاهدي ايدر و ايدون مي گفت
    قصه ي ليلي و مجنون مي گفت!
     
    سالکي خسته به دنبال حقيقت مي رفت
    در مجاري اداري گم شد!
     
    شاعري مادر شد
    پدر بچه ي خود را سوزاند!
     
    شاعري ني مي زد
    عارفي مي ناليد
    زاهدي بست پياپي مي زد!
     
    تاجري مجلس تفسير گذاشت
    ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!


     راز رشيد

    به گونه‌ي ماه
    نامت زبان‌زد آسمان‌ها بود
    و پيمان برادريت
    با جبل نور
    چون آيه‌هاي جهاد
    محکم
    تو آن راز رشيدي
    که روزي فرات
    بر لبت آورد
    و ساعتي بعد
    در باران متواتر پولاد
    بريده بريده
    افشا شدي
    و باد
    تو را با مشام خيمه‌گاه
    در ميان نهاد
    و انتظار در بهت کودکانه‌ي حرم
    طولاني شد
    تو آن راز رشيدي
    که روزي فرات
    بر لبت آورد
    و کنار درک تو
    کوه از کمر شکست
    شام غريبان
    مرحوم سيدحسن حسيني
    سکوت
    سنگين و پرهياهو
    صف مي‌آراست
    گلوي شورشي تو
    _ در خط مقدم فرياد_
    بر يال ذوالجناح باد
    دستي دوباره مي‌کشيد
    و زير تابش خورشيد
    آه از نهاد علقمه برمي‌خاست!
    ***
    سکوت
    سنگين و پرهياهو
    درهم مي‌شکست
    گلوي شورشي تو
    بر يال ذوالجناح باد
    شتک مي‌زد
    علقمه _سرخ و سيراب_
    در زير زانوان تو مي‌غلتيد
    و خورشيد
    بر کوهان کوه‌هاي برهنه
    به اسارت مي‌رفت...

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:32  توسط كميل  | 

    احمد شاملو

    shamlou.jpg


    احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
    شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما پس از چندی در بعضی از اشعار منتشر شده در هوای تازه - و سپس در اکثر شعرهایش - وزن را یکسره رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.
    شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است. منبع :  ویکی پدیا


    گزیده ای از کتاب های احمد شاملو
    از قبیل:
    باغ آینه،لحظه‌ها و هميشه،آیدا در آینه،ققنوس در باران،مرثیه های خاک،شکفتن در مه،ابراهیم در آتش،دشنه در دیس،ترانه های کوچک غربت،مدایح بی صله،در آستانه،حدیث بی قراری ماهان
    از کتاب باغ آینه
    باغِ آينه
    چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
    من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
    گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
    از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
    بازايستاده‌اند،
    و خورشيدي از اعماق
    کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

    فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
    هنگامي که تگرگ
    در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
    نطفه مي‌بندد.
    و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
    هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
    در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
    فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
    چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
    طلب مي‌کرده‌ام

    تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
    تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

    در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
    نوميدوار طلب کرده بودم.
    جرياني جدي
    در فاصله‌ي ِ دو مرگ
    در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
    ]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

    شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
    نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
    من
    برمي‌خيزم!
    چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
    زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
    آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
    تا با تو
    ابديتي بسازم.


    مرثيه
    نيم‌روز...
    نيم‌روز...
    بي‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهار ِ خوف‌انگيزش بازببينيم،
    در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقاب‌هاي ِ گول و پرده‌هاي ِ هزاران‌ريشه‌گي‌ي ِ
    باران آيا
    زمان از نيم‌روز ِ موعود گذشته است
    و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
    و ستاره‌گان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي مي‌گرايند
    تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟

    نيش‌خندها لبان ِ تازه‌تري مي‌جويند
    و چندان‌که از جُست‌وجوي ِ بي‌حاصل بازمي‌مانند
    به لبان ِ ما بازمي‌آيند.

    از راه‌هاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامي‌رسند...
    «ــ شست‌وشوي ِ پاهاي ِ آبله‌گون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
    کرده‌ايم
    اي مردان ِ خسته
    به خانه‌هاي ِ ما فرودآئيد!»
    «ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
    اي باکره‌گان ِ اورشليم! راه ِ بيت‌اللحم کجاست؟»
    و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازه‌ي ِ بيت‌اللحم مي‌گذرند و در
    جُل‌جُتاي ِ چشم‌به‌راه، جوانه‌ي ِ کاج، در انتظار ِ آن‌که به هياءت ِ
    صليبي درآيد، در خاموشي‌ي ِ شتاب آلوده‌ي ِ خويش، به جانب ِ
    آسمان ِ تهي قد مي‌کشد.

    نيم‌روز...
    نيم‌روز...
    «ــ در پس ِ ابر و نقاب و پرده، آيا
    زمان از نيم‌روز گذشته است؟
    و شب ِ جاودانه آيا
    ديگر چندان دور نيست؟»
    و زميني که به سردي مي‌گرايد، ديگر سخني ندارد.
    آن‌جا که جنگ‌آوران ِ کهن گريستند
    گريه پاسخي به خاموشي‌ي ِ ابدي بود.

    عيسا بر صليبي بي‌هوده مرده است.
    حنجره‌هاي ِ تهي، سرودي ديگرگونه مي‌خوانند، گوئي خداوند ِ بيمار
    درگذشته است.
    هان! عزاي ِ جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟

    رگ‌بارهاي ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را باور نمي‌کند.
    رگ‌بار ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را بارور نمي‌کند
    رگ‌بارهاي ِ اشک، بي‌حاصل است
    و کاج ِ سرفراز ِ صليب چنان پُربار است
    که مريم ِ سوگ‌وار
    عيساي ِ مصلوب‌اش را بازنمي‌شناسد.
    در انتهاي ِ آسمان ِ خالي، ديواري عظيم فروريخته است
    و فرياد ِ سرگردان ِ تو
    ديگر به سوي ِ تو بازنخواهد گشت...
    نبوغ
    براي ِ ميهن ِ بي‌آب و خاک
    خلق ِ پروس
    به خون کشيده شدند
    ز خشم ناپلئون،
    و ماند بر سر ِ هر راه‌کوره‌ي ِ غم‌ناک
    گوري چند
    بر خاک
    بي‌سنگ و بي‌کتيبه و بي‌نام و بي‌نشان
    از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
    بر معبر ِ پروس...
    آن‌گه فره‌دريک ِ وطن‌دوست
    آراست چون عروس
    در جامه‌ي ِ زفاف
    زن‌اش را،
    تا بازپس ستاند از اين ره‌گذر
    مگر
    وطن‌اش را
    ]
    وين زوجه
    راست خواهي
    در روزگار ِ خويش
    زيباترين ِ محصنه‌گان بود
    در
    اروپ![

    هنگام ِ شب ــ که رقص ِ غم آغاز مي‌نهاد
    مهتاب
    در سکوت‌اش
    بر لاشه‌هاي ِ بي‌کفن ِ مردم ِ پروس ــ
    خاموش شد به حجله‌ي ِ سلطان فره‌دريک
    شمعي و شهوتي.
    و آن دَم که آفتاب درخشيد
    بر گورهاي ِ گم‌شده‌ي ِ راه و نيم‌راه
    ]يعني به گورها که نشاني به جاي ماند
    از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
    در رزم ِ ماگده‌بورگ[ ــ
    خاک ِ پروس را
    شَهِ فاتح ِ
    گشاده‌دست
    بخشيد هم‌چو پيرهني کهنه‌مرده‌ريگ
    به سلطان فره‌دريک،
    زيرا که مام ِ ميهن ِ خلق ِ پروس
    بود
    سر خيل ِ خوشگلان ِ اروپاي ِ عصر ِ خويش!

    بله...
    آن‌وقت
    شاه ِ فاتح ِ بخشنده بازگشت
    از کشور ِ پروس،
    که سيراب کرده بود
    خاک ِ آن را
    از خون ِ شور ِ زُبده‌سواران‌اش،
    کام ِ خود را
    از طعم ِ دبش ِ بوسه‌ي ِ بانوي ِ او، لوئيز.
    و از کنار ِ آن همه برخاک‌مانده‌گان
    بگذشت شاد و مست
    بگذشت سرفراز
    بوناپارت.
    مي‌رفت و يک ستاره‌ي ِ تابنده‌ي ِ بزرگ
    بر هياءت ِ رسالت و با کُنيه‌ي ِ نبوغ
    مي‌تافت بر سرش
    پُرشعله، پُرفروغ.


     



    از کتاب لحظه‌ها و هميشه
    شبانه
    به گوهر ِ مراد
    کوچه‌ها باريکن
    دُکّونا
    بسته‌س،
    خونه‌ها تاريکن
    تاقا
    شيکسته‌س،
    از صدا
    افتاده
    تار و کمونچه
    مُرده مي‌برن
    کوچه به
    کوچه.

    نگا کن!
    مُرده‌ها
    به مُرده
    نمي‌رن،
    حتا به
    شمع ِ جون‌سپرده
    نمي‌رن،
    شکل ِ
    فانوسي‌ين
    که اگه خاموشه
    واسه نَف‌نيس
    هَنو
    يه عالم نف توشه.

    جماعت!
    من ديگه
    حوصله
    ندارم
    به «خوب»
    اميد و
    از «بد» گله
    ندارم.
    گرچه از
    ديگرون
    فاصله
    ندارم،
    کاري با
    کار ِ اين
    قافله
    ندارم!

    کوچه‌ها
    باريکن
    دُکّونا
    بسته‌س،
    خونه‌ها
    تاريکن
    تاقا
    شيکسته‌س،
    از صدا
    افتاده
    تار و
    کمونچه
    مُرده
    مي‌برن
    کوچه به
    کوچه...


    وصل
    ۱
    در برابر ِ بي‌کراني‌ي ِ ساکن
    جنبش ِ کوچک ِ گُل‌برگ
    به پروانه‌ئي ماننده بود.
    زمان، با گام ِ شتاب‌ناک برخاست
    و در سرگرداني
    يله شد.
    در باغستان ِ خشک
    معجزه‌ي ِ وصل
    بهاري کرد.
    سراب ِ عطشان
    برکه‌ئي صافي شد،
    و گنجشکان ِ دست‌آموز ِ بوسه
    شادي را
    در خشک‌سار ِ باغ
    به رقص آوردند.
    ۲
    اينک! چشمي بي‌دريغ
    که فانوس ِ اشک‌اش
    شوربختي‌ي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
    لب‌خند مي‌زند.
    آنک من‌ام که سرگرداني‌هاي‌ام را همه
    تا بدين قُلّه‌ي ِ جُل‌جُتا
    پيموده‌ام
    آنک من‌ام
    ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
    آنک من‌ام
    پا بر صليب ِ باژگون نهاده
    با قامتي به بلندي‌ي ِ فرياد.
    ۳
    در سرزمين ِ حسرت معجزه‌ئي فرود آمد
    ]و اين خود ديگرگونه معجزه‌ئي بود[.
    فرياد کردم:
    «ــ اي مسافر!
    با من از آن زنجيريان ِ بخت که چنان سهم‌ناک دوست مي‌داشتم
    اين‌مايه ستيزه چرا رفت؟
    با ايشان چه مي‌بايدم کرد؟»
    «ــ بر ايشان مگير!»
    چنين گفت و چنين کردم.
    لايه‌ي ِ تيره فرونشست
    آب‌گير ِ کدر
    صافي شد
    و سنگ‌ريزه‌هاي ِ زمزمه
    در ژرفاي ِ زلال
    درخشيد
    دندانهاي ِ خشم
    به لب‌خندي
    زيبا شد
    رنج ِ ديرينه
    همه کينه‌هاي‌اش را
    خنديد
    پاي‌آبله
    در چمن‌زاران ِ آفتاب
    فرود آمدم
    بي‌آن‌که از شب ِ ناآشتي
    داغ ِ سياهي بر جگر نهاده باشم.
    ۴
    نه!
    هرگز شب را باور نکردم
    چرا که
    در فراسوهاي ِ دهليزش
    به اميد ِ دريچه‌ئي
    دل بسته بودم.
    ۵
    شکوهی در جان‌ام تنوره می‌کشد
    گويی از پاک‌ترين هوای کوهستانی
    لبالب
    قدحی درکشيده‌ام.
    در فرصتِ ميانِ ستاره‌ها
    شلنگ‌انداز
    رقصی می‌کنم -
    ديوانه
    به تماشای من بيا!
    دی ۱۳۴۰


    يادداشت
    چيزی بگو
    اسم:
    من مرگ را ...
    اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که در من مي‌گذرد.
    اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
    مي‌گذرد.
    اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
    در من مي‌گذرد.

    در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
    در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
    در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
    نيلوفر و باران در تو بود
    خنجر و فريادي در من،
    فواره و رويا در تو بود
    تالاب و سياهي در من.
    در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.

    من برگ را سرودي کردم
    سر سبزتر ز بيشه
    من موج را سرودي کردم
    پُرنبض‌تر ز انسان
    من عشق را سرودي کردم
    پُرطبل‌تر ز مرگ
    سرسبزتر ز جنگل
    من برگ را سرودي کردم
    پُرتپش‌تر از دل ِ دريا
    من موج را سرودي کردم
    پُرطبل‌تر از حيات
    من مرگ را
    سرودي کردم.


     


     



    از کتاب آیدا در آینه
    آیدا در آينه
    لبان‌ات
    به ظرافت ِ شعر
    شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
    که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
    تا به صورت ِ انسان درآيد.
    و گونه‌هاي‌ات
    با دو شيار ِ مورّب،
    که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و
    سرنوشت ِ مرا
    که شب را تحمل کرده‌ام
    بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح
    مسلح بوده باشم،
    و بکارتي سربلند را
    از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
    سربه‌مُهر بازآورده‌ام.
    هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
    نشستم!

    و چشمان‌ات راز ِ آتش است.
    و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
    هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.
    و آغوش‌ات
    اندک جائي براي ِ زيستن
    اندک جائي براي ِ مردن
    و گريز ِ از شهر
    که با هزار انگشت
    به‌وقاحت
    پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

    کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
    و انسان با نخستين درد.
    در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
    که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
    من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

    توفان‌ها
    در رقص ِ عظيم ِ تو
    به‌شکوه‌مندي
    ني‌لبکي مي‌نوازند،
    و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
    آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.
    بگذار چنان از خواب برآيم
    که کوچه‌هاي ِ شهر
    حضور ِ مرا دريابند.
    دستان‌ات آشتي است
    و دوستاني که ياري مي‌دهند
    تا دشمني
    از ياد
    برده شود.
    پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
    تاب‌ناک و بلند،
    که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
    تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.
    دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
    تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
    تا عطش
    آب‌ها را گواراتر کند؟
    تا در آئينه پديدار آئي
    عمري دراز در آن نگريستم
    من برکه‌ها و درياها را گريستم
    اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
    که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
    حضورت بهشتي‌ست
    که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
    دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
    تا از همه گناهان و دروغ
    شسته شوم.
    و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.


    سرودِ پنجم
    ۱
    سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائي‌هاي ِ ژرف‌تر است.
    سرود ِ اندُه‌گزاري‌هاي ِ من است و
    اندوه‌گساري‌ي ِ او.
    نيز
    اين
    سرود ِ سپاسي ديگر است
    سرود ِ ستايشي ديگر:
    ستايش ِ دستي که مضراب‌اش نوازشي‌ست
    و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مي‌نوازد ]و اين سخن چه
    قديمي‌ست![.
    دستي که هم‌چون کودکي
    گرم است
    و رقص ِ شکوه‌مندي‌ها را
    در کشيده‌گي‌ي ِ سرْانگشتان ِ خويش
    ترجمه مي‌کند.
    آن لبان
    از آن پيش‌تر که بگويد
    شنيدني‌ست.
    آن دست‌ها
    بيش از آن‌که گيرنده باشد
    مي‌بخشد.
    آن چشم‌ها
    پيش از آن‌که نگاهي باشد
    تماشائي‌ست.
    و اين
    پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
    که ويرانه را
    به نبرد ِ با ويراني به پاي مي‌دارد.
    لبي
    دستي و چشمي
    قلبي که زيبائي را
    در اين گورستان ِ خدايان
    به سان ِ مذهبي
    تعليم مي‌کند.
    اميدي
    پاکي و ايماني
    زني
    که نان و رخت‌اش را
    در اين قربان‌گاه ِ بي‌عدالت
    برخي‌ي ِ محکومي مي‌کند که من‌ام.
    ۲
    جُستن‌اش را پا نفرسودم:
    به هنگامي که رشته‌ي ِ دار ِ من ازهم‌گسست
    چنان‌چون فرمان ِ بخششي فرود آمد. ــ
    هم در آن هنگام
    که زمين را ديگر
    به رهائي‌ي ِ من اميدي نبود
    و مرا به جز اين
    امکان ِ انتقامي
    که بدانديشانه بي‌گناه بمانم!
    جُستن‌اش را پا نفرسودم.
    نه عشق ِ نخستين
    نه اميد ِ آخرين بود
    نيز
    پيام ِ ما لب‌خندي نبود
    نه اشکي.
    هم‌چنان که، با يک‌ديگر چون به سخن در آمديم
    گفتني‌ها را همه گفته يافتيم
    چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
    ناگفته نمانده بود.
    ۳
    خاک را بدرودي کردم و شهر را
    چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
    آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
    چرا که او، نه عطر ِ ستاره نه آواز ِ آسمان بود.
    نه از جمع ِ آدميان نه از خيل ِ فرشته‌گان بود،
    که اينان هيمه‌ي ِ دوزخ‌اند
    و آن يکان
    در کاري بي‌اراده
    به زمزمه‌ئي خواب‌آلوده
    خداي را
    تسبيح مي‌گويند.
    سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
    «ــ اي شعرهاي ِ من، سروده و ناسروده!
    سلطنت ِ شما را ترديدي نيست
    اگر او به تنهائي
    خواننده‌ي ِ شما باد!
    چرا که او بي‌نيازي‌ي ِ من است از بازارگان و از همه‌ي ِ خلق
    نيز از آن کسان که شعر ِ مرا مي‌خوانند
    تنها بدين انگيزه که مرا به کُندفهمي‌ي ِ خويش سرزنشي کنند! ــ
    چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر بازدانسته‌ام.»
    ۴
    اکنون من و او دو پاره‌ي ِ يک واقعيت‌ايم
    در روشنائي زيبا
    در تاريکي زيباست.
    در روشنائي دوسترش مي‌دارم.
    و در تاريکي دوسترش مي‌دارم.
    من به خلوت ِ خويش از براي‌اش شعرها مي‌خوانم که از سر ِ احتياط
    هرگزا بر کاغذي نبشته نمي‌شود. چرا که چون نوشته آيد و بادي
    به بيرون‌اش افکند از غضب پوست بر اندام ِ خواننده بخواهد
    دريد.
    گرچه از قافيه‌هاي ِ لعنتي در اين شعرها نشاني نيست; ]از آن‌گونه
    قافيه‌ها بر گذرگاه ِ هر مصراع، که پنداري حاکمي خُل
    ناقوس‌باناني بر سر ِ پيچ ِ هر کوچه برگماشته است تا چون
    ره‌گذري پا به پاي ِ انديشه‌هاي ِ فرتوت ِ پيزُري چُرت‌زنان
    مي‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرت‌اش را چون چلواري
    آهارخورده بردرند تا از ياد نبرد که حاکم ِ شهر کيست[ ــ اما
    خشم ِ خواننده‌ي ِ آن شعرها، از نبود ِ ناقوس‌بانان ِ خرگردني از
    آن‌گونه نيست. نيز نه ازآن‌روي که زنگوله‌ي ِ وزني چرا به گردنِ
    اين استر آونگ نيست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نيز نه
    بدان سبب که في‌المثل شعري از اين‌گونه را غزل چرا ناميده‌ام:
    ۵
    غزل ِ درود و بدرود
    با درودي به خانه مي‌آئي و
    با بدرودي
    خانه را ترک مي‌گوئي.
    اي سازنده!
    لحظه‌ي ِ عمر ِ من
    به جز فاصله‌ي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
    اين آن لحظه‌ي ِ واقعي‌ست
    که لحظه‌ي ِ ديگر را انتظار مي‌کشد.
    نوساني در لنگر ِ ساعت است
    که لنگر را با نوساني ديگر به کار مي‌کشد.
    گامي‌ست پيش از گامي ديگر
    که جاده را بيدار مي‌کند.
    تداومي‌ست که زمان ِ مرا مي‌سازد
    لحظه‌هائي‌ست که عمر ِ مرا سرشار مي‌کند.
    ۶
    باري، خشم خواننده ازآن‌روست که ما حقيقت و زيبائي را با معيار ِ او
    نمي‌سنجيم و بدين‌گونه آن کوتاه‌انديش از خواندن ِ هر شعر سخت
    تهي دست بازمي‌گردد.
    روزي في‌المثل، قطعه‌ئي ساز کرده بر پاره‌ي ِ کاغذي نوشتم که قضا را،
    باد، آن پاره‌کاغذ به کوچه درافکند، پيش ِ پاي ِ سياه‌پوش مردي که از
    گورستان بازمي‌آمد به شب ِ آدينه، با چشماني سُرخ و برآماسيده ــ چرا
    که بر تربت ِ والد ِ خويش بسيار گريسته بود. ــ
    و اين است آن قطعه که باد ِ سخن‌چين با آن به‌گور ِ پدرگريسته در ميان
    نهاد:
    ۷
    به يک جمجمه
    پدرت چون گربه‌ي ِ بالغي
    مي‌ناليد
    و مادرت در انديشه‌ي ِ درد ِ لذت‌ناک ِ پايان بود
    که از ره‌گذر ِ خويش
    قنداقه‌ي ِ خالي‌ي ِ تو را
    مي‌بايست
    تا از دلقکي حقير
    بينبارد،
    و اي بسا به روياي ِ مادرانه‌ي ِ منگوله‌ئي
    که بر قبه‌ي ِ شب‌کلاه تو مي‌خواست دوخت.
    باري ــ
    و حرکت ِ گاه‌واره
    از اندام ِ نالان ِ پدرت
    آغاز شد.

    گورستان ِ پير
    گرسنه بود،
    و درختان ِ جوان
    کودي مي‌جُستند! ــ
    ماجرا همه اين است
    آري
    ورنه
    نوسان ِ مردان و گاه‌واره‌ها
    به جز بهانه‌ئي
    نيست.

    اکنون جمجمه‌ات
    عُريان
    بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بي‌حاصل
    فيلسوفانه
    لب‌خندي مي‌زند.
    به حماقتي خنده مي‌زند که تو
    از وحشت ِ مرگ
    بدان تن دردادي:
    به زيستن
    با غُلي بر پاي و
    غلاده‌ئي بر گردن.

    زمين
    مرا و تو را و اجداد ِ ما را به بازي گرفته است.
    و اکنون
    به انتظار ِ آن‌که جاز ِ شلخته‌ي ِ اسرافيل آغاز شود
    هيچ به از نيش‌خند زدن نيست.
    اما من آن‌گاه نيز بنخواهم جنبيد
    حتا به گونه‌ي ِ حلاجان،
    چرا که ميان ِ تمامي‌ي ِ سازها
    سُرنا را بسي ناخوش مي‌دارم.
    ۸
    من محکوم ِ شکنجه‌ئي مضاعف‌ام:
    اين‌چنين زيستن،
    و اين‌چنين
    در ميان ِ شما زيستن
    با شما زيستن
    که ديري دوستار ِتان بوده‌ام.

    من از آتش و آب
    سر درآوردم.
    از توفان و از پرنده.
    من از شادي و درد
    سر درآوردم،
    گُل ِ خورشيد را اما
    هرگز ندانستم
    که ظلمت‌گردان ِ شب
    چه‌گونه تواند شد!

    ديدم آنان را بي‌شماران
    که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
    تا انسانيت را از آن
    عَلَمي کنند ــ
    و در پس ِ آن
    به هر آن‌چه انساني‌ست
    تُف مي‌کردند!
    ديدم آنان را بي‌شماران،
    و انگيزه‌هاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
    که مُرده‌گان ِ عرصه‌ي ِ جنگ را
    از خنده
    بي‌تاب مي‌کرد;
    و رسم و راه ِ کينه‌جوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
    که لعنت ِ ابليس را
    بر مي‌انگيخت...

    اي کلاديوس‌ها!
    من برادر ِ اوفلياي ِ بي‌دست‌وپاي‌ام;
    و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت مي‌بُرد
    مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
    ۹
    دربه‌درتر از باد زيستم
    در سرزميني که گياهي در آن نمي‌رويد.
    اي تيزخرامان!
    لنگي‌ي ِ پاي ِ من
    از ناهمواري‌ي ِ راه ِ شما بود.
    ۱۰
    برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
    دست ِ مرا بگير!
    سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
    خود از دردي بود
    که ايشان‌اند!
    اينان دردند و بود ِ خود را
    نيازمند ِ جراحات به‌چرک‌اندرنشسته‌اند.
    و چنين است
    که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
    کمر به کين‌ات استوارتر مي‌بندند.
    برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
    برويم و، دريغا! به هم‌پائي‌ي ِ اين نوميدي ِ خوف‌انگيز
    به هم‌پائي‌ي ِ اين يقين
    که هر چه از ايشان دورتر مي‌شويم
    حقيقت ِ ايشان را آشکاره‌تر
    در مي‌يابيم!

    با چه عشق و چه به‌شور
    فواره‌هاي ِ رنگين‌کمان نشا کردم
    به ويرانه‌رباط ِ نفرتي
    که شاخ‌ساران ِ هر درخت‌اش
    انگشتي‌ست که از قعر ِ جهنم
    به خاطره‌ئي اهريمن‌شاد
    اشارت مي‌کند.
    و دريغا ــ اي آشناي ِ خون ِ من اي هم‌سفر ِ گريز! ــ
    آن‌ها که دانستند چه بي‌گناه در اين دوزخ ِ بي‌عدالت سوخته‌ام
    در شماره
    از گناهان ِ تو کم‌ترند!
    ۱۱
    اکنون رَخت به سراچه‌ي ِ آسماني ديگر خواهم کشيد.
    آسمان ِ آخرين
    که ستاره‌ي ِ تنهاي ِ آن
    توئي.
    آسمان ِ روشن
    سرپوش ِ بلورين ِ باغي
    که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آني.
    باغي که تو
    تنها درخت ِ آني
    و بر آن درخت
    گلي‌ست يگانه
    که توئي.
    اي آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوي ِ من!
    با زمزمه‌ي ِ تو
    اکنون رخت به گستره‌ي ِ خوابي خواهم کشيد
    که تنها روياي ِ آن
    توئي.
    ۱۲
    اين است عطر ِ خاکستري‌ي ِ هوا که از نزديکي‌ي ِ صبح سخن
    مي‌گويد.
    زمين آبستن ِ روزي ديگر است.
    اين است زمزمه‌ي ِ سپيده
    اين است آفتاب که بر مي‌آيد.
    تک‌تک، ستاره‌ها آب مي‌شوند
    و شب
    بريده‌بريده
    به سايه‌هاي ِ خُرد تجزيه مي‌شود
    و در پس ِ هر چيز
    پناهي مي‌جويد.
    و نسيم ِ خنک ِ بامدادي
    چونان نوازشي‌ست.

    عشق ِ ما دهکده‌ئي‌ست که هرگز به خواب نمي‌رود
    نه به شبان و
    نه به روز،
    و جنبش و شور ِ حيات
    يک دَم در آن فرونمي‌نشيند.
    هنگام ِ آن است که دندان‌هاي ِ تو را
    در بوسه‌ئي طولاني
    چون شيري گرم
    بنوشم.

    تا دست ِ تو را به دست آرم
    از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت
    تا بگذرم
    از کدامين صحرا
    از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت
    تا بگذرم.
    روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
    ]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که
    در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام[،
    از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
    تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
    بر من چنان چون سالي بگذر
    تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.


     


     


    از کتاب ققنوس در باران
    چشم اندازی ديگری
    با کليدی اگر مي‌آيي
    تا به دست ِ خود
    از آهن ِ تفته
    قفلي بسازم.
    گر باز مي‌گذاری در را،
    تا به همت ِ خويش
    از سنگ‌پاره‌سنگ
    ديواری برآرم. ــ
    باری
    دل
    در اين برهوت
    ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

    قاطع و بُرّنده
    تو آن شکوهپاره پاسخي،
    به هنگامي که
    اينان همه
    نيستند
    جز سوآلي
    خالي
    به بلاهت.

    هم بدان‌گونه که باد
    در حرکت ِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
    از رنگ‌های تو
    سايه‌يي‌شان بايد
    گر بر آن سرند
    که حقيقتي يابند.
    هم به گونه‌ی باد
    ــ که تنها
    از جنبش ِ شاخساران و برگ‌ها ــ
    و عشق
    ــ کز هر کُناک ِ تو ــ

    باری
    دل
    در اين برهوت
    ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.
    خرداد ِ ۱۳۴۵


     


    از کتاب مرثیه های خاک
    در آستانه
    نگر
    تا به چشم ِ زرد ِ خورشيد اندر
    نظر
    نکني
    که‌ت افسون
    نکند.
    بر چشم‌های خود
    از دست ِ خويش
    سايباني کن
    نظاره‌ی آسمان را
    تا کلنگان ِ مهاجر را
    ببيني
    که بلند
    از چارراه ِ فصول
    در معبر ِ بادها
    رو در جنوب
    همواره
    در سفرند.

    ديده‌گان را به دست
    نقابي کن
    تا آفتاب ِ نارنجي
    به نگاهيت
    افسون
    نکند،
    تا کلنگان ِ مهاجر را
    ببيني
    بال‌دربال
    که از درياها همي گذرند. ــ
    از درياها و
    به کوه
    که خوش به‌غرور ايستاده است;
    و به توده‌ی نم‌ناک ِ کاه
    بر سفره‌ی بي‌رونق ِ مزرعه;
    و به قيل و قال ِ کلاغان
    در خرمن جای متروک;
    و به رسم‌ها و
    بر آيين‌ها،
    بر سرزمين‌ها.
    و بر بام ِ خاموش ِ تو
    بر سرت;
    و بر جان ِ اندُه‌گين ِ تو
    که غمين نشسته‌ای
    هم از آن‌گونه
    به زندان ِ سال‌های خويش.
    و چندان که بازپسين شعله‌ی شه‌پرهاشان
    در آتش ِ آفتاب ِ مغربي
    خاکستر شود،
    اندوه را ببيني
    با سايه‌ی درازش
    که پاهم‌پای غروب
    لغزان
    لغزان
    به خانه درآيد
    و کنار ِ تو
    در پس ِ پنجره بنشيند.
    او به دست ِ سپيد ِ بيمارگونه
    دست ِ پير ِ تو را...
    و غروب
    بال ِ سياه‌اش را...
    ۱۳۴۸


     
    از کتاب شکفتن در مه
    سرود براي ِ مرد ِ روشن که به سايه رفت
    قناعت‌وار
    تکيده بود
    باريک و بلند
    چون پيامي دشوار
    که در لغتي
    با چشماني
    از سوآل و
    عسل
    و رُخساری برتافته
    از حقيقت و
    باد.
    مردی با گردش ِ آب
    مردی مختصر
    که خلاصه‌ی خود بود.
    خرخاکي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند.

    پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند
    تسمه از گُرده‌ی گاو ِ توفان کشيده بود.
    آزمون ِ ايمان‌های کهن را
    بر قفل ِ معجرهای عتيق
    دندان فرسوده بود.
    بر پرت‌افتاده‌ترين ِ راه‌ها
    پوزار کشيده بود
    ره‌گذری نامنتظر
    که هر بيشه و هر پُل آوازش را مي‌شناخت.

    جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بيدار مي‌مانند
    که روز را پيشباز مي‌رفتي،
    هرچند
    سپيده
    تو را
    از آن پيش‌تر دميد
    که خروسان
    بانگ ِ سحر کنند.

    مرغي در بال‌هايش شکفت
    زني در پستان‌هايش
    باغي در درخت‌اش.
    ما در عتاب ِ تو مي‌شکوفيم
    در شتاب‌ات
    ما در کتاب ِ تو مي‌شکوفيم
    در دفاع از لبخند ِ تو
    که يقين است و باور است.
    دريا به جُرعه‌يي که تو از چاه خورده‌ای حسادت مي‌کند.
    ۱۳۴۹


    فصل ديگر
    بي‌آن‌که ديده بيند،
    در باغ
    احساس مي‌توان کرد
    در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد
    ياءس ِ موقرانه‌ی برگي که
    بي‌شتاب
    بر خاک مي‌نشيند.

    بر شيشه‌های پنجره
    آشوب ِ شب‌نم است.
    ره بر نگاه نيست
    تا با درون درآيي و در خويش بنگری.
    با آفتاب و آتش
    ديگر
    گرمي و نور نيست،
    تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی
    در
    رويای اخگری.

    اين
    فصل ِ ديگری‌ست
    که سرمايش
    از درون
    درک ِ صريح ِ زيبايي را
    پيچيده مي‌کند.
    يادش به خير پاييز
    با آن
    توفان ِ رنگ و رنگ
    که برپا
    در ديده مي‌کند!

    هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،
    خاموش نيست کوره
    چو دی‌سال:
    خاموش
    خود
    من‌ام!
    مطلب از اين قرار است:
    چيزی فسرده است و نمي‌سوزد
    امسال
    در سينه
    در تن‌ام!


     


     



    از کتاب ابراهیم در آتش
    ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد
    قتل ِ احمد زِيبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد
    ۱
    نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
    آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
    از عشق
    خداست
    و پيش ِ عصيان‌اش
    بالای جهنم
    پست است.
    آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
    نه به زخم ِ صد خنجر،
    و مرگ‌اش در نمي‌رسد
    مگر آن که از تب ِ وهن
    دق کند.
    قلعه‌يي عظيم
    که طلسم ِ دروازه‌اش
    کلام ِ کوچک ِ دوستي‌ست.
    ۲
    انکار ِ عشق را
    چنين که به سرسختي پا سفت کرده‌ای
    دشنه‌يي مگر
    به آستين‌اندر
    نهان کرده باشي. ــ
    که عاشق
    اعتراف را چنان به فرياد آمد
    که وجودش همه
    بانگي شد.
    ۳
    نگاه کن
    چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند
    رخساره‌يي که توفان‌اش
    مسخ نيارست کرد.
    چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد
    آن که در کمرگاه ِ دريا
    دست حلقه توانست کرد.
    نگاه کن
    چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
    آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.
    نگاه کن!
    ۱۳۵۲


    اشاراتی
    به ايران درودی
    پيش از تو
    صورت‌گران
    بسيار
    از آميزه‌ی برگ‌ها
    آهوان برآوردند;
    يا در خطوط ِ کوه‌پايه‌يي
    رمه‌يي
    که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
    نهان است;
    يا به سيری و ساده‌گي
    در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلود
    گوزني را گرسنه
    که ماغ مي‌کشد.
    تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:
    آه و آهن و آهک ِ زنده
    دود و دروغ و درد را. ــ
    که خاموشي
    تقوای ما نيست.

    سکوت ِ آب
    مي‌تواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;
    سکوت ِ گندم
    مي‌تواند گرسنه‌گي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
    هم‌چنان که سکوت ِ آفتاب
    ظلمات است ــ
    اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:
    غريو را
    تصوير کن!
    عصر ِ مرا
    در منحني‌ تازيانه به نيش‌خط ِ رنج;
    هم‌سايه‌ی مرا
    بيگانه با اميد و خدا;
    و حرمت ِ ما را
    که به دينار و درم برکشيده‌اند و فروخته.

    تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
    آن نگفتيم
    که به کار آيد
    چرا که تنها يک سخن
    يک سخن در ميانه نبود:
    ــ آزادی!
    ما نگفتيم
    تو تصويرش کن!
    ۱۴ اسفند ِ ۱۳۵۱


     


     


    از کتاب دشنه در دیس
    ترانه‌ی بزرگ ترين آرزو
    آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
    کوچک
    همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
    هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.
    ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
    دريافتن را
    که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست
    که حضور ِ انسان
    آباداني‌ست.

    همچون زخمي
    همه عُمر
    خونابه چکنده
    همچون زخمي
    همه عُمر
    به دردی خشک تپنده،
    به نعره‌يي
    چشم بر جهان گشوده
    به نفرتي
    از خود شونده، ــ
    غياب ِبزرگ چنين بود
    سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

    آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
    کوچک
    کوچک‌تر حتا
    از گلوگاه ِ يکي پرنده!
    دی ِ ۱۳۵۵


    رم
    شبانه
    زيباترين تماشاست
    وقتي
    شبانه
    بادها
    از شش جهت به سوی تو مي‌آيند،
    و از شکوه‌مندی ياءس‌انگيزش
    پرواز ِ شام‌گاهي‌ دُرناها را
    پنداری
    يک‌سر به‌سوی ماه است.

    زنگار خورده باشد و بي‌حاصل
    هرچند
    از ديرباز
    آن چنگ ِ تيزْپاسخ ِ احساس
    در قعر ِ جان ِ تو، ــ
    پرواز ِ شام‌گاهي دُرناها
    و بازگشت ِ بادها
    در گور ِ خاطر ِ تو
    غباری
    از سنگي مي‌روبد،
    چيز ِ نهفته‌يي‌ت مي‌آموزد:
    چيزی که ای‌بسا مي‌دانسته‌ای،
    چيزی که
    بي‌گمان
    به زمان‌های دوردست
    مي‌دانسته‌ای.
    دی ِ ۱۳۵۵
    رم


     


     



    از کتاب ترانه های کوچک غربت
    عاشقانه
    بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
    در فاصله‌ی گناه و دوزخ
    خورشيد
    همچون دشنامي برمي‌آيد
    و روز
    شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
    آه
    پيش از آن که در اشک غرقه شوم
    چيزی بگوی
    درخت،
    جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
    و نسيم
    وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
    مهتاب پاييزی
    کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
    چيزی بگوی
    پيش از آن که در اشک غرقه شوم
    چيزی بگوی
    هر دريچه‌ی نغز
    بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
    عشق
    رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
    و آسمان
    سرپناهي
    تا به خاک بنشيني و
    بر سرنوشت ِ خويش
    گريه ساز کني.
    آه
    پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
    هر چه باشد
    چشمه‌ها
    از تابوت مي‌جوشند
    و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
    عصمت به آينه مفروش
    که فاجران نيازمندتران‌اند.
    خامُش منشين
    خدا را
    پيش از آن که در اشک غرقه شوم
    از عشق
    چيزی بگوی!
    ۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹


    خطابه‌ی آسان ، در اميد
    به رامين شهروند
    وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مي‌نمايد؟
    اميد کجاست
    تا خود
    جهان
    به قرار
    بازآيد؟
    هان، سنجيده باش
    که نوميدان را معادی مقدر نيست!

    معشوق در ذره‌ذره‌ی جان ِ توست
    که باور داشته‌ای،
    و رستاخيز
    در چشم‌انداز ِ هميشه‌ی تو
    به کار است.
    در زيج ِ جُست‌وجو
    ايستاده‌ی ابدی باش
    تا سفر ِ بي‌انجام ِ ستاره‌گان بر تو گذر کند،
    که زمين
    از اين‌گونه حقارت بار نمي‌مانْد
    اگر آدمي
    به هنگام
    ديده‌ی حيرت مي‌گشود.

    زيستن
    و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
    نماز بردن;
    زيستن
    و معجزه کردن;
    ورنه
    ميلاد ِ تو جز خاطره‌ی دردی بيهوده چيست
    هم از آن دست که مرگ‌ات،
    هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
    از فاصله‌ی کويری ميلاد و مرگ‌ات؟
    مُعجزه کن مُعجزه کن
    که مُعجزه
    تنها
    دست‌کار ِ توست
    اگر دادگر باشي;
    که در اين گُستره
    گُرگان‌اند
    مشتاق ِ بردريدن ِ بي‌دادگرانه‌ی آن
    که دريدن نمي‌تواند. ــ
    و دادگری
    معجزه‌ی نهايي‌ست.
    و کاش در اين جهان
    مرده‌گان را
    روزی ويژه بود،
    تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
    تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:
    اين پُرآزار
    گند ِ جهان نيست
    تعفن ِ بي‌داد است.

    و حضور ِ گران‌بهای ما
    هر يک
    چهره در چهره‌ی جهان
    (اين آيينه‌يي که از بود ِ خود آگاه نيست
    مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
    تو
    يا من،
    آدمي‌يي
    انساني
    هر که خواهد گو باش
    تنها
    آگاه از دست‌کار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
    تا جهان
    از اين دست
    بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
    تا جهان
    از اين دست
    پلشت و نفرت‌خيز نماند.

    يکي
    از دريچه‌ی ممنوع ِ خانه
    بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:
    آه، اگر اميد مي‌داشتي
    آن خُشک‌سار
    کنون اين‌گونه
    از باغ و بهار
    بي‌برگ نبود
    و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
    مرغي مي‌خوانْد.

    نه
    نوميدْمردم را
    معادی مقدّر نيست.
    چاووشي‌ اميدانگيز ِ توست
    بي‌گمان
    که اين قافله را به وطن مي‌رساند.
    ۲۳ تير ِ ۱۳۵۹
     



    از کتاب مدایح بی صله
    پاييز ِ سن‌هوزه
    برای منيژه قوامي
    آيدا با حيرت گفت: ــ درخت ِ ليموتُرش را
    ببين که اين وقت ِ سال غرق ِ شکوفه شده!
    مگر پاييز نيست؟
    گرما و سرما در تعادل ِ محض است و
    همه چيزی در خاموشي‌ مطلق
    تا هيچ چيز پارسنگ ِ هم‌سنگي کفه‌ها نشود
    و شاهينَک ِ ميزان
    به وسواس ِ تمام
    لحظات ِ شباروزی کامل را
    دادگرانه
    ميان ِ روز و شبي که يکي درگذر است و يکي درراه
    تقسيم کند
    و اکنون
    زمين ِ مادر
    در مدارش
    سَبُک‌پای
    از دروازه‌ی پاييز
    مي‌گذرد.

    پگاه
    چون چشم مي‌گشايم
    عطر ِ شکوفه‌های چتر ِ بي‌ادعای ليموی تُرش
    يورت ِ هم‌سايه‌گان را
    به‌ناز
    با هم پيوسته است.
    آن‌گاه در مي‌يابم
    به يقين
    که ماه نيز
    شب ِ دوش
    مي‌بايد
    بَدر ِ تمام
    بوده باشد!

    کنار ِ جهان ِ مهربان
    به مورمور ِ اغواگر ِ برکه مي‌نگرم،
    چشم بر هم مي‌نهم
    و برانگيخته از بلوغي رخوتناک
    به دعوت ِ مقاومت‌ناپذير ِ آب
    محتاطانه
    به سايه‌ی سوزان ِ اندام‌اش
    انگشت
    فرومي‌برم.
    احساس ِ عميق ِ مشارکت.
    ۱۰ شهريور ِ ۱۳۶۹
    سن‌هوزه


    توازی‌ ردِّ ممتدّ ِ ...
    توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ يکي گردونه
    در علف‌زار...

    جز بازگشت به چه مي‌انجامد
    راهي که پيموده‌ام؟
    به کجا؟
    سامان‌اش کدام رُباط ِ بي‌ساماني‌ست
    با نهال ِ خُشکي کَج‌مَج
    کنار ِ آبداني تشنه، انباشته به آخال
    درازگوشي سوده‌پُشت در ابری از مگس
    و کجاوه‌يي درهم‌شکسته؟ ــ:
    کجاست بارانداز ِ اين تلاش ِ به‌جان‌خريده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
    کدام است دست‌آورد ِ اين همه راه؟ ــ:
    کَرگوشان را
    به چاووشي
    ترانه‌يي خواندن
    و کوران را
    به ره‌آورد
    عروسکاني رنگين از کول‌بار ِ وصله‌بروصله برآوردن؟
    ۲۸ آبان ِ ۱۳۶۸


      


    از کتاب در آستانه
    قصه مردی که لب نداشت
    يه مردی بود حسين‌قلي
    چشاش سيا لُپاش گُلي
    غُصه و قرض و تب نداشت
    اما واسه خنده لب نداشت. ــ
    خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
    مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
    لب که نباشه خنده نيس
    پَر نباشه پرنده نيس.

    شبای دراز ِ بي‌سحر
    حسين‌قلي نِشِس پکر
    تو رختخوابش دمرو
    تا بوق ِ سگ اوهواوهو.
    تموم ِ دنيا جَم شدن
    هِي راس شدن هِي خم شدن
    فرمايشا طبق طبق
    همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
    بستن به نافش چپ و راس
    جوشونده‌ی ملاپيناس
    دَم‌اش دادن جوون و پير
    نصيحتای بي‌نظير:
    «ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک
    خنده نداری به درک!
    خنده که شادی نمي‌شه
    عيش ِ دومادی نمي‌شه.
    خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
    خنده‌ی دل تاج ِ سره،
    خنده‌ی لب خاک و گِله
    خنده‌ی اصلي به دِله...»
    حيف که وقتي خوابه دل
    وز هوسي خرابه دل،
    وقتي که هوای دل پَسه
    اسير ِ چنگ ِ هوسه،
    دل‌سوزی از قصه جداس
    هرچي بگي باد ِ هواس!

    حسين‌قلي با اشک و آه
    رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه
    گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم
    مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!
    حسرت ِ جونم رُ ديدی
    لبتو امونت نمي‌دی؟
    لبتو بِدِه خنده کنم
    يه عيش ِ پاينده کنم.»
    ننه‌چاهه گُف: «ــ حسين‌قلي
    ياوه نگو، مگه تو خُلي؟
    اگه لَبمو بِدَم به تو
    صبح، چه امونَت چه گرو،
    واسه‌يي که لب تَر بکنن
    چي‌چي تو سماور بکنن؟
    «ضو» بگيرن «رَت» بگيرن
    وضو بي‌طاهارت بگيرن؟
    ظهر که مي‌باس آب بکشن
    بالای باهارخواب بکشن،
    يا شب ميان آب ببرن
    سبو رُ به سرداب ببرن،
    سطلو که بالا کشيدن
    لب ِ چاهو اين‌جا نديدن
    کجا بذارن که جا باشه
    لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»
    ديد که نه وال‌ّلا، حق مي‌گه
    گرچه يه خورده لَق مي‌گه.

    حسين‌قلي با اشک و آ
    رَف لب ِ حوض ِ ماهيا
    گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری
    به آرزوم راه مي‌بری؟
    مي‌دی که امانت ببرم
    راهي به حاجت ببرم
    لب‌تو روُ مَرد و مردونه
    با خودم يه ساعت ببرم؟»
    حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
    غم به دلش هَوار شد
    گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي
    اگر نَخوام که همچي
    نشکنه قلب ِ ناز ِت
    غم نکنه دراز ِت:
    حوض که لبش نباشه
    اوضاش به هم مي‌پاشه
    آبش مي‌ره تو پِي‌گا
    به‌کُل مي‌رُمبه از جا.»
    ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه
    فوقش يه خورده لَقّه.

    حسين‌قلي اوهون‌اوهون
    رَف تو حياط، به پُشت ِ بون
    گُف: «ــ بيا و ثواب بکن
    يه خير ِ بي‌حساب بکن:
    آباد شِه خونِمونت
    سالم بمونه جونت!
    با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت
    لب ِتو بده اَمونت
    باش يه شيکم بخندم
    غصه رُ بار ببندم
    نشاط ِ يامُف بکنم
    کفش ِ غمو چَن ساعتي
    جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»
    بون به صدا دراومد
    به اشک و آ دراومد:
    «ــ حسين‌قلي، فدات شَم،
    وصله‌ی کفش ِ پات شَم
    مي‌بيني چي کردی با ما
    که خجلتيم سراپا؟
    اگه لب ِ من نباشه
    جانُوْدوني‌م کجا شِه؟
    بارون که شُرشُرو شِه
    تو مُخ ِ ديفار فرو شِه
    ديفار که نَم کشينِه
    يِه‌هُوْ از پا نِشينه،
    هر بابايي مي‌دونه
    خونه که رو پاش نمونه
    کار ِ بون‌اشم خرابه
    پُلش اون ور ِ آبه.
    ديگه چه بوني چه کَشکي؟
    آب که نبود چه مَشکي؟»
    ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه
    فوقش يه خورده لَق مي‌گه.

    حسين‌قلي، زار و زبون
    وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون
    لبش نبود خنده مي‌خواس
    شادی پاينده مي‌خواس.
    پاشد و به بازارچه دويد
    سفره و دستارچه خريد
    مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد
    سبوچه و لولِنگ و نمد
    دويد اين سر ِ بازار
    دويد اون سر ِ بازار
    اول خدا رُ ياد کرد
    سه تا سِکّه جدا کرد
    آجيل ِ کارگشا گرفت
    از هم ديگه سَوا گرفت
    که حاجتش روا بِشه
    گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه
    بعد سر ِ کيسه واکرد
    سکه‌ها رو جدا کرد
    عرض به حضور ِ سرورم
    چي بخرم چي‌چي نخرم:
    خريد انواع ِ چيزا
    کيشميشا و مَويزا،
    تا نخوری نداني
    حلوای تَن‌تَناني،
    لواشک و مشغولاتي
    آجيلای قاتي‌پاتي
    اَرده و پادرازی
    پنير ِ لقمه‌ْقاضي،
    خانُمايي که شومايين
    آقايوني که شومايين:
    با هَف عصای شيش‌مني
    با هف‌تا کفش ِ آهني
    تو دشت ِ نه آب نه علف
    راه ِشو کشيد و رفت و رَف
    هر جا نگاش کشيده شد
    هيچ‌چي جز اين ديده نشد:
    خشکه‌کلوخ و خار و خس
    تپه و کوه ِ لُخت و بس:
    قطار ِ کوهای کبود
    مث ِ شترای تشنه بود
    پستون ِ خشک ِ تپه‌ها
    مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.
    «ــ حسين‌قلي غصه‌خورک
    خنده نداشتي به درک!
    خوشي بيخ ِ دندونت نبود
    راه ِ بيابونت چي بود؟
    راه ِ دراز ِ بي‌حيا
    روز راه بيا شب راه بيا
    هف روز و شب بکوب‌بکوب
    نه صُب خوابيدی نه غروب
    سفره‌ی بي‌نونو ببين
    دشت و بيابونو ببين:
    کوزه‌ی خشکت سر ِ راه
    چشم ِ سيات حلقه‌ی چاه
    خوبه که اميدت به خداس
    وگرنه لاشخور تو هواس!»

    حسين‌قلي، تِلُوخورون
    گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون
    خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد
    تا به لب ِ دريا رسيد.
    از همه چي وامونده بود
    فقط‌اَم يه دريا مونده بود.
    «ــ ببين، دريای لَم‌لَم
    فدای هيکلت شَم
    نمي‌شه عِزتت کم
    از اون لب ِ درازوت
    درازتر از دو بازوت
    يه چيزی خِير ِ ما کُن
    حسرت ِ ما دوا کُن:
    لبي بِده اَمونت
    دعا کنيم به جونت.»
    «ــ دلت خوشِه حسين‌قلي
    سر ِ پا نشسته چوتولي.
    فدای موی بور ِت!
    کو عقلت کو شعور ِت؟
    ضررای کارو جَم بزن
    بساط ِ ما رو هم نزن!
    مَچِّده و مناره‌ش
    يه درياس و کناره‌ش.
    لب ِشو بدم، کو ساحلش؟
    کو جيگَرَکي‌ش کو جاهلش؟
    کو سايبونش کو مشتريش؟
    کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
    کو نازفروش و نازخر ِش؟
    کو عشوه‌يي‌ش کو چِش‌چَر ِش؟»

    حسين‌قلي، حسرت به دل
    يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
    دَساش از پاهاش درازتَرَک
    برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.
    ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه
    باغچه و حوض و بوم و چاه
    هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن
    مي‌خونن و بشکن مي‌زنن:
    «ــ آی خنده خنده خنده
    رسيدی به عرض ِ بنده؟
    دشت و هامونو ديدی؟
    زمين و زَمونو ديدی؟
    انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟
    پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟
    خنده زدن لب نمي‌خواد
    داريه و دُمبَک نمي‌خواد:
    يه دل مي‌خواد که شاد باشه
    از بند ِ غم آزاد باشه
    يه بُر عروس ِ غصه رُ
    به تَئنايي دوماد باشه!
    حسين‌قلي!
    حسين‌قلي!
    حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي!»
    تابستان ِ ۱۳۳۸
    ميلاد
    ناگهان
    عشق
    آفتاب‌وار
    نقاب برافکند
    و بام و در
    به صوت ِ تجلي
    درآکند،
    شعشعه‌ی آذرخش‌وار
    فروکاست
    و انسان
    برخاست.
    ۵ ارديبهشت ِ ۱۳۷۶


     
    از کتاب حدیث بی قراری ماهان
    نخستين که در جهان ديدم...
    به دکتر جهانگير رافت
    نخستين که در جهان ديدم
    از شادي غريو بر کشيدم:
    «من‌ام، آه
    آن معجزت ِ نهايي
    بر سياره‌ی کوچک ِ آب و گياه!»
    آن‌گاه که در جهان زيستم
    از شگفتي بر خود تپيدم:
    ميراث‌خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن
    که به چشم و به گوش مي‌ديدم و مي‌شنيدم!
    چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم
    به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم:
    بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته
    آن که باور ِ بي‌دريغ در او بسته بودم.
    اکنون که سراچه‌ی اعجاز پس ِ پُشت مي‌گذارم
    به‌جز آه ِ حسرتي با من نيست:
    تَبَری غرقه‌ی خون
    بر سکوی باور ِ بي‌يقين و
    باريکه‌ی خوني که از بلندای يقين جاری‌ست.
    ۱۲ اسفند ِ ۱۳۷۷
    نخستين از غلظه‌ی ِ پنيرک...
    نخستين
    از غلظه‌ی پنيرک و مامازی سر برآورد.
    (نخستين خورشيد...
    بي‌خبر...)
    و دومين
    از جيفه‌زار ِ مداهنت سر برکرد.
    (ديگر روز...
    از جيفه‌زار ِ مداهنت...
    خورشيد ِ روز ِ ديگر...)
    سومين
    اندوه ِ انتظار را بود از اندوه ِ انتظار بي‌خبر.
    و چارمين
    حيرت ِ بي‌حاصلي را بود
    از حيرت ِ بي‌حاصلي
    بهره سوته‌تر.
    پنجمين
    آه ِ سياهي را مانستي
    يکي آه ِ سياه را.
    آن‌گاه
    خورشيد ِ ششم
    ملال ِ مکرر شد:
    آونگ ِ يکي ماه ِ ناتمام
    به بدلچيني کاسه‌ی آسماني شکسته درآويخته.
    و آن‌گاه
    خورشيد ِ هفتمين در اشکي بي‌قرار غوطه خورد:
    اشکي بي‌قرار،
    بدري سياقلم
    جويده‌جويده ريخته‌واريخته.

    و بيهوده
    ما
    هنوز
    انتظاری بي‌تاب مي‌برديم:
    ما
    هنوز
    هشتمين خورشيد را چشم همي‌داشتيم:
    (شايد را و

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:31  توسط كميل  | 

    نیما یوشیج


    nim.jpg


    نیما در سال 1276 هجری خورشیدی به دنیا آمد. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد . پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه‌ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت. در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند . نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی‌سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند . نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌های چون: مجله موسیقی، مجله کویر و...... پرداخت. از معروف‌ترین شعرهای نیما می‌توان به شعرهای افسانه، آی آدمها، ناقوس، مرغ آمین اشاره کرد. نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست... فریاد می زنم ، من چهره ام گرفته ! من قایقم نشسته به خشکی ! مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست، یک دست بی صداست ، من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب، فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر فریاد من رسا ، من از برای راه خلاص خود و شما، فریاد می زنم ، فریاد می زنم!! بیست ویک آبان‌ماه سال ‌روز تولد نیما یوشیج است. به این مناسبت نامه‌ای از او که حاوی نقطه‌نظرات اولیه "پدر شعر‌نو" ایران است، در زیر می‌خوانید. نیما یوشیج این نامه را خطاب به میرزاده‌عشقی شاعر و روزنامه‌نگار انقلابی و رومانتیک نوشته است. میرزاده عشقی ناشر روزنامه تجددخواه "قرن بیستم" بود و زندگی خود را فدای اندیشه‌های ترقی‌خواهانه خود کرد. نیما یوشیج در این نامه که دارای اهمیت زیادی است، درواقع وعده تحولی را که او با فعالیت شعریش آغاز کرده بود، نشان می‌دهد


     



    شب همه شب


    شب همه شب شکسته خواب به چشمم
    گوش بر زنگ کاروانستم
    با صداهای نیم زنده ز دور
    هم عنان گشته هم زبان هستم.
    *
    جاده اما ز همه کس خالی است
    ریخته بر سر آوار آوار
    این منم مانده به زندان شب تیره که باز
    شب همه شب
    گوش بر زنگ کاروانستم.
     


    ترا من چشم در راهم


    ترا من چشم در راهم شباهنگام
    که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم در راهم.
     
    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادت نمی کاهم
    ترا من چشم در راهم.
     


    پاسها از شب گذشته است


    پاسها از شب گذشته است.
    میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.
    در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
    اوست مانده.اوست خسته.
     
    مانده زندانی به لبهایش
    بس فراوان حرفها اما
    با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
    چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.
     


    شیر


    شب آمد مرا وقت غریدن است
     گه کار و هنگام گردیدن است
     به من تنگ کرده جهان جای را
     از این بیشه بیرون کشم پای را
     حرام است خواب
    بر آرم تن زردگون زین مغک
     بغرم بغریدنی هولنک
    که ریزد ز هم کوهساران همه
     بلرزد تن جویباران همه
     نگردند شاد
     نگویند تا شیر خوابیده است
     دو چشم وی امشب نتابیده است
     بترسیده است از خیال ستیز
    نهاده ز هنگامه پا در گریز
     نهم پای پیش
    منم شیر ،‌سلطان جانوران
     سر دفتر خیل جنگ آوران
     که تا مادرم در زمانه بزاد
     بغرید و غریدنم یاد داد
     نه نالیدنم
     بپا خاست ،‌برخاستم در زمن
     ز جا جست ، جستم چو او نیز من
     خرامید سنگین ، به دنبال او
    بیاموختم از وی احوال او
     خرامان شدم
     برون کردم این چنگ فولاد را
     که آماده ام روز بیداد را
     درخشید چشم غضبنک من
    گواهی بداد از دل پک من
     که تا من منم
     به وحشت بر خصم ننهم قدم
     نیاید مرا پشت و کوپال، خم
    مرا مادر مهربان از خرد
     چو می خواست بی بک بار آورد
     ز خود دور ساخت
     رها کرد تا یکه تازی کنم
     سرافرازم و سرفرازی کنم
     نبوده به هنگام طوفان و برف
    به سر بر مرا بند و دیوار و سقف
     بدین گونه نیز
     نبوده ست هنگام حمله وری
     به سر بر مرا یاوری ، مادری
     دلیر اندر این سان چو تنها شدم
     همه جای قهار و یکتا شدم
    شدم نره شیر
     مرا طعمه هر جا که اید به دست
     مرا خواب آن جا که میل من است
     پس آرامگاهم به هر بیشه ای
     ز کید خسانم نه اندیشه ای
     چه اندیشه ای ست ؟
    بلرزند از روز بیداد من
     بترسند از چنگ فولاد من
     نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب
     که بس بدترم ز آتش و کوه و آب
     کجا رفت خصم ؟
    عدو کیست با من ستیزد همی ؟
     ظفر چیست کز من گریزد همی ؟
     جهان آفرین چون بسی سهم داد
     ظفر در سر پنجه ی من نهاد
     وزان شأن داد
    روم زین گذر اندکی پیشتر
    ببینم چه می آدم در نظر
     اگر بگذرم از میان دره
     ببینم همه چیز ها یکسره
    ولی بهتر آنک
     از این ره شوم ، گرچه تاریک هست
     همه خارزار است و باریک هست
    ز تاریکیم بس خوش اید همی
     که تا وقت کین از نظرها کمی
     بمانم نهان
     کنون آمدم تا که از بیم من
     بلغزد جهان و زمین و زمن
     به سوراخ هاشان ،عیان هم نهان
     بلرزد تن سست جانوران
     از آشوب من
     چه جای است اینجا که دیوارش هست
     همه سستی و لحن بیمارش هست ؟
     چه می بینم این سان کزین زمزمه
     ز روباه گویی رمه در رمه
     خر اندر خر است
     صدای سگ است و صدای خروس
     بپاش از هم پرده ی آبنوس
     که در پیش شیری چه ها می چرند
     که این نعمت تو که ها می خورند ؟
     روا باشد این
     که شیری گرسنه چو خسبیده است
     بیابد به هر چیز روباه دست ؟
    چو شد گوهرم پک و همت بلند
     بباید پی رزق باشم نژند ؟
     بباید که من
     ز بی جفتی خویش تنها بسی
     بگردم به شب کوه و صحرا بسی ؟
     بباید به دل خون خود خوردنم
     وزین درد ناگفته مردنم ؟
     چه تقدیر بود ؟
     چرا ماند پس زنده شیر دلیر
    که کنون بر آرد در این غم نفیر ؟
     چرا خیره سر مرگ از او رو بتافت
     درین ره مگر بیشه اش را نیافت
     کز او دور شد ؟
    چرا بشنوم ناله های ستیز
     که خود نشنود چرخ دورینه نیز
    که ریزد چنین خون سپهر برین
     چرا خون نریزم ؟ مرا همچنین
    سپهر آفرید
    از این سایه پروردگان مرغ ها
    بدرم اگر ،‌گردم از غم رها
    صداشان مرا خیره دارد همی
     خیال مرا تیره دارد همی
     در این زیر سقف
    یکی مشت مخلوق حیله گرند
    همه چاپلوسان خیره سرند
     رسانند اگر چند پنهان ضرر
     نه ماده اند اینان و نه نیز نر
     همه خفته اند
     همه خفته بی زحمت کار و رنج
    بغلتیده بر روی بسیار گنج
    نیارند کردن از این ره گذر
     ندارند از حال شیران خبر
    چه اند این گروه ؟
    ریزم اگر خونشان را به کین
     بریزد اگر خونشان بر زمین
     همان نیز باشم که خود بوده ام
    به بیهوده چنگال آلوده ام
     وز این گونه کار
     نگردد در آفاق نامم بلتد
     نگردم به هر جایگاه ارجمند
    پس آن به مرا چون از ایشان سرم
     از این بی هنر روبهان بگذرم
     کشم پای پس
    از این دم ببخشیدتان شیر نر
     بخوابید ای روبهان بیشتر
     که در رهع دگر یک هماورد نیست
     بجز جانورهای دلسرد نیست
     گه خفتن است
     همه آرزوی محال شما
     به خواب است و در خواب گردد رو
     بخوابید تا بگذرند از نظر
     بنامید آن خواب ها را هنر
     ز بی چارگی
    بخوابید ایندم که آلام شیر
     نه دارو پذیرد ز مشتی اسیر
     فکندن هر آن را که در بندگی است
     مرا مایه ی ننگ و شرمندگی است
     شما بنده اید


     


    افسانه


    افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو
     دل به رنگی گریزان سپرده
     در دره ی سرد و خلوت نشسته
     همچو ساقه ی گیاهی فسرده
     می کند داستانی غم آور
     در میان بس آشفته مانده
     قصه ی دانه اش هست و دامی
     وز همه گفته ناگفته مانده
     از دلی رفته دارد پیامی
    داستان از خیالی پریشان
     ای دل من ، دل من ، دل من
     بینوا ، مضطرا ، قابل من
     با همه خوبی و قدر و دعوی
    از تو آخر چه شد حاصل من
     جز سر شکی به رخساره ی غم ؟
    آخر ای بینوا دل ! چع دیدی
     که ره رستگاری بریدی ؟
     مرغ هرزه درایی ، که بر هر
    شاخی و شاخساری پریدی
     تا بماندی زبون و فتاده ؟
     می توانستی ای دل ، رهیدن
     گر نخوردی فریب زمانه
     آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس
     هر دمی یک ره و یک بهانه
     تا تو ای مست ! با من ستیزی
     تا به سرمستی و غمگساری
     با فسانه کنی دوستاری
     عالمی دایم از وی گریزد
     با تو او را بود سازگاری
     مبتلایی نیابد به از تو
     افسانه : مبتلایی که ماننده ی او
     کس در این راه لغزان ندیده
     آه! دیری است کاین قصه گویند
     از بر شاخه مرغی پریده
     مانده بر جای از او آشیانه
     لیک این آشیان ها سراسر
     بر کف بادها اندر ایند
     رهروان اندر این راه هستند
     کاندر این غم ، به غم می سرایند
     او یکی نیز از رهروان بود
     در بر این خرابه مغازه
     وین بلند آسمان و ستاره
     سالها با هم افسرده بودید
     وز حوادث به دل پاره پاره
     او تو را بوسه می زد ، تو او را
     عاشق : سال ها با هم افسرده بودیم
     سالها همچو واماندگی
     لیک موجی که آشفته می رفت
     بودش از تو به لب داستانی
     می زدت لب ، در آن موج ، لبخند
     افسانه : من بر آن موج آشفته دیدم
     یکه تازی سراسیمه
     عاشق : اما
    من سوی گلعذاری رسیدم
     در همش گیسوان چون معما
     همچنان گردبادی مشوش
     افسانه : من در این لحظه ، از راه پنهان
    نقش می بستم از او بر آبی
     عاشق : آه! من بوسه می دادم از دور
     بر رخ او به خوابی چه خوابی
     با چه تصویرهای فسونگر
     ای افسانه ، فسانه ، فسانه
     ای خدنگ تو را من نشانه
     ای علاج دل ، ای داروی درد
     همره گریه های شبانه
     با من سوخته در چه کاری ؟
     چیستی ! ای نهان از نظرها
     ای نشسته سر رهگذرها
     از پسرها همه ناله بر لب
     ناله ی تو همه از پدرها
     تو که ای ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟
     چون ز گهواره بیرونم آورد
     مادرم ، سرگذشت تو می گفت
     بر من از رنگ و روی تو می زد
     دیده از جذبه های تو می خفت
     می شدم بیهوش و محو و مفتون
     رفته رفته که بر ره فتادم
     از پی بازی بچگانه
     هر زمانی که شب در رسیدی
     بر لب چشمه و رودخانه
     در نهان ، بانگ تو می شنیدم
     ای فسانه ! مگر تو نبودی
     آن زمانی که من در صحاری
     می دویدم چو دیوانه ، تنها
     داشتم زاری و اشکباری
     تو مرا اشک ها می ستردی ؟
     آن زمانی که من ، مست گشته
     زلف ها می فشاندم بر باد
     تو نبودی مگر که همآهنگ
    می شدی با من زار و ناشاد
     می زدی بر زمین آسمان را ؟
     در بر گوسفندان ، شبی تار
     بودم افتاده من ، زرد و بیمار
     تو نبودی مگر آن هیولا
     آن سیاه مهیب شرربار
     که کشیدم ز بیم تو فریاد ؟
     دم ، که لبخنده های بهاران
     بود با سبزه ی جویباران
    از بر پرتو ماه تابان
     در بن صخره ی کوهساران
     هر کجا ، بزم و رزمی تو را بود
    بلبل بینوا ناله می زد
     بر رخ سبزه ، شب ژاله می زد
     روی آن ماه ، از گرمی عشق
     چون گل نار تبخالع می زد
     می نوشتی تو هم سرگذشتی
     سرگذشت منی ای فسانه
     که پریشانی و غمگساری ؟
     یا دل من به تشویش بسته
     یا که دو دیده ی اشکباری ؟
     یا که شیطان رانده ز هر جای ؟
     قلب پر گیر و دار منی تو
     که چنین ناشناسی و گمنام ؟
     یا سرشت منی ، که نگشتی
     در پی رونق و شهرت و نام ؟
    یا تو بختی که از من گریزی ؟
     هر کس از جانب خود تو را راند
     بی خبر که تویی جاودانه
     تو که ای ؟ ای ز هر جای رانده
     با منت بوده ره ، دوستانه ؟
     قطره ی اشکی ایا تو ، یا غم ؟
    یاد دارم شبی ماهتابی
     بر سر کوه نوبن نشسته
     دیده از سوز دل خواب رفته
     دل ز غوغای دو دیده رسته
     باد سردی دمید از بر کوه
     گفت با من که : ای طفل محزون
     از چه از خانه ی خود جدایی ؟
     چیست گمگشته ی تو در این جا ؟
     طفل ! گل کرده با دلربایی
     کرگویجی در این دره ی تنگ
     چنگ در زلف من زد چو شانه
     نرم و آسهته و دوستانه
     با من خسته ی بینوا داشت
     بازی وشوخی بچگانه
     ای فسانه ! تو آن باد سردی ؟
     ای بسا خنده ها که زدی تو
     بر خوشی و بدی گل من
     ای بسا کامدی اشک ریزان
    بر من و بر دل و حاصل من
     تو ددی ، یا که رویی پریوار ؟
    ناشناسا ! که هستی که هر جا
     با من بینوا بوده ای تو ؟
     هر زمانم کشیده در آغوش
     بیهشی من افزوده ای تو ؟
     ای فسانه ! بگو ، پاسخم ده
    افسانه : بس کن ازپرسش ای سوخته دل
     بس که گفتی دلم ساختی خون
     باورم شد که از غصه مستی
     هر که را غم فزون ، گفته افزون
     عاشقا ! تو مرا می شناسی
     از دل بی هیاهو نهفته
     من یک آواره ی آسمانم
     وز زمان و زمین بازمانده
     هر چه هستم ، بر عاشقانم
     آنچه گویی منم ، و آنچه خواهی
     من وجودی کهن کار هستم
     خوانده ی بی کسان گرفتار
     بچه ها را به من ، مادر پیر
     بیم و لرزه دهد ، در شب تار
     من یکی قصه ام بی سر و بن
     عاشق : تو یکی قصه ای ؟
    افسانه : آری ، آری
     قصه ی عاشق بیقراری
    نا امیدی ، پر از اضطرابی
     که به اندوه و شب زنده داری
     سال ها در غم و انزوا زیست
    قصه ی عاشقی پر ز بیمم
    گر مهیبم چو دیو صحاری
     ور مرا پیرزن روستایی
     غول خواند ز آدم فراری
     زاده ی اضطراب جهانم
     یک زمان دختری بوده ام من
     نازنین دلبری بوده ام من
     چشم ها پر ز آشوب کرده
     یکه افسونگری بوده ام من
     آمدم بر مزاری نشسته
     چنگ سازنده ی من به دستی
     دست دیگر یکی جام باده
    نغمه ای ساز نکرده ، سرمست
     شد ز چشم سیاهم ، گشاده
     قطره قطره سرشک پر از خون
     در همین لحظه ، تاریک می شد
     در افق ، صورت ابر خونین
     در میان زمین و فلک بود
     اختلاط صداهای سنگین
     دود از این خیمه می رفت بالا
     خواب آمد مرا دیدگان بست
     جام و چنگم فتادند از دست
     چنگ پاره شد و جام بشکست
    من ز دست دل و دل ز من رست
     رفتم و دیگرم تو ندیدی
     ای بسا وحشت انگیز شب ها
     کز پس ابرها شد پدیدار
     قامتی که ندانستی اش کیست
     با صدایی حزین و دل آزار
     نام من در بن گوش تو گفت
     عاشقا ! من همان ناشناسم
     آن صدایم که از دل بر اید
    صورت مردگان جهانم
    یک دمم که چو برقی سر اید
     قطره ی گرم چشمی ترم من
     چه در آن کوهها داشت می ساخت
     دست مردم ، بیالوده در گل ؟
    لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر
     سکنین را نشد هیچ حاصل
     سالها طی شدند از پی هم
     یک گوزن فراری در آنجا
     شاخه ای را ز برگش تهی کرد
     گشت پیدا صداهای دیگر
     شمل مخروطی خانه ای فرد
     کله ی چند بز در چراگاه
     بعد از آن ، مرد چوپان پیری
     اندر آن تنگنا جست خانه
     قصه ای گشت پیدا ، که در آن
     بود گم هر سراغ و نشانه
     کرد از من درین راه معنی
     کی ولی با خبر بود از این راز
     که بر آن جغد هم خواند غمنک ؟
     ریخت آن خانه ی شوق از هم
     چون نه جز نقش آن ماند بر خک
     هر چه ، بگریست ، جز چشم شیطان
     عاشق : ای فسانه ! خسانند آنان
     که فروبسته ره را به گلزار
     خس ، به صد سال طوفان ننالد
    گل ، ز یک تندباد است بیمار
     تو مپوشان سخن ها که داری
     تو بگو با زبان دل خود
     هیچکس گوی نپسندد آن را
     می توان حیله ها راند در کار
    عیب باشد ولی نکته دان را
    نکته پوشی پی حرف مردم
     این ، زبان دل افسردگان است
     نه زبان پی نام خیزان
    گوی در دل نگیرد کسش هیچ
     ما که در این جانیم سوزان
     حرف خود را بگیریم دنبال
     کی در آن کلبه های دگر بود ؟
     افسانه : هیچکس جز من ، ای عاشق مست
     دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ
     از بن بام هایی که بشکست
     روی دیوارهایی که ماندند
     در یکی کلبه ی خرد چوبین
     طرف ویرانه ای ، یاد داری ؟
     که یکی پیرزن روستایی
     پنبه می رشت و می کرد زاری
     خامشی بود و تاریکی شب
     باد سرد از برون نعره می زد
     آتش اندر دل کلبه می سوخت
     دختری ناگه از در درآمد
     که همی گفت و بر سر همی کوفت
     ای دل من ، دل من ، دل من
     آه از قلب خسته بر آورد
     در بر ما درافتاد و شد سرد
     این چنین دختر بیدلی را
     هیچ دانی چهزار و زبون کرد ؟
     عشق فانی کننده ، منم عشق
     حاصل زندگانی منم ، من
     روشنی جهانی منم ، من
     من ، فسانه ، دل عاشقانم
    گر بود جسم و جانی ، منم ، من
     من گل عشقم و زاده ی اشک
     یاد می آوری آن خرابه
     آن شب و جنگل آلیو را
     که تو از کهنه ها می شمردی
     می زدی بوسه خوبان نو را ؟
     زان زمان ها مرا دوست بودی
     عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند
     همچنان کز سواری غباری ...ـ
    افسانه : تند خیزی که ، ره شد پس از او
     جای خالی نمای سواری
    طعمه ی این بیابان موحش
    عاشق : لیک در خنده اش ، آن نگارین
     مست می خواند و سرمست می رفت
     تا شناسد حریفش به مستی
     جام هر جای بر دست می رفت
     چه شبی ! ماه خندان ، چمن نرم
     افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
     سینه ی آسمان باز و روشن
    شد ز ره کاروان طربنک
     جرسش را به جا ماند شیون
     آتشش را اجاقی که شد سرد
     عاشق : کوهها راست استاده بودند
     دره ها همچو دزدان خمیده
     افسانه : آری ای عاشق ! افتاده بودند
     دل ز کف دادگان ، وارمیده
     داستانیم از آنجاست در یاد
     هر کجا فتنه بود و شب و کین
     مردمی ، مردمی کرده نابود
     بر سر کوه های کباچین
     نقطه ای سوخت در پیکر دود
     طفل بیتابی آمد به دنیا
     تا به هم یار و دمساز باشیم
     نکته ها آمد از قصه کوتاه
     اندر آن گوشه ، چوپان زنی ، زود
    ناف از شیرخواری ببرید
     عاشق : آه
    چه زمانی ، چه دلکش زمانی
     قصه ی شادمان دلی بود
     باز آمد سوی خانه ی دل
     افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
     آشنایی به ویرانه ی دل
     عاشق : آری افسانه ! یک جغد غمنک
     هر دم امشب ، از آنان که بودند
     یاد می آورد جغد باطل
     ایستاده است ، استاده گویی
     آن نگارین به ویران ناتل
     دست بر دست و با چشم نمنک
     افسانه : آمده از مزار مقدس
     عاشقا ! راه درمان بجوید
     عاشق : آمده با زبانی که دارد
     قصه ی رفتگان را بگوید
    زندگان را بیابد در این غم
     افسانه : آمده تا به دست آورد باز
     عاشق ! آن را که بر جا نهاده است
     لیک چو سود ، کاندر بیابان
    هول را باز دندان گشاده است
     باید این جام گردد شکسته
     به که ای نقشبند فسونکار
     نقش دیگر بر آری که شاید
     اندر این پرده ، در نقشبندی
     بیش از این نز غمت غم فزاید
     جلوه گیرد سپید ، از سیاهی
    آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش
    بود روزی بدانگونه کامروز
     نکته اینست ، دریاب فرصت
     گنج در خانه ، دل رنج اندوز
    از چه ؟ ایا چمن دلربا نیست ؟
     آن زمانی که امرود وحشی
     سایه افکنده آرام بر سنگ
     ککلی ها در آن جنگل دور
     می سرایند با هم همآهنگ
     گه یکی زان میان است خوانا
     شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر
     که چگونه زمستان سر آمد
     جنگل و کوه در رستخیز است
    عالم از تیره رویی در آمد
     چهره بگشاد و چون برق خندید
     توده ی برف از هم شکافید
     قله ی کوه شد یکسر ابلق
     مرد چوپان در آمد ز دخمه
    خنده زد شادمان و موفق
     که دگر وقت سبزه چرانی است
     عاشقا ! خیز کامد بهاران
     چشمه ی کوچک از کوه جوشید
    گل به صحرا در آمد چو آتش
    رود تیره چو توفان خروشید
     دشت از گل شده هفت رنگه
     آن پرده پی لانه سازی
     بر سر شاخه ها می سراید
     خار و خاشک دارد به منقار
    شاخه ی سبز هر لحظه زاید
    بچگانی همه خرد و زیبا
     عاشق : در سریها به راه ورازون
     گرگ ، دزدیده سر می نماید
     افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون
    گرگ کاو دیری آنجا نپاید
     از بهار است آنگونه رقصان
     آفتاب طلایی بتابید
     بر سر ژاله ی صبحگاهی
     ژاله ها دانه دانه درخشند
     همچو الماس و در آب ، ماهی
    بر سر موج ها زد معلق
     تو هم ای بینوا ! شاد بخرام
     که ز هر سو نشاط بهار است
     که به هر جا زمانه به رقص است
     تا به کی دیده ات اشکبار است ؟
     بوسه ای زن که دوران رونده است
    دور گردان گذشته ز خاطر
     روی دامان این کوه ، بنگر
    بره های سفید و سیه را
     نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر
     چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
     بر سر سبزه ی بیشل اینک
     نازنینی است خندان نشسته
     از همه رنگ ، گل های کوچک
    گرد آورده و دسته بسته
     تا کند هدیه ی عشقبازان
    همتی کن که دزدیده ، او را
     هر دمی جانب تو نگاهی است
     عاشقا ! گر سیه دوست داری
     اینک او را دو چشم سیاهی است
     که ز غوغای دل قصه گوی است
     عاشق : رو ، فسانه ! که اینها فریب است
     دل ز وصل و خوشی بی نصیب است
    دیدن و سوزش و شادمانی
     چه خیالی و وهمی عجیب است
     بیخبر شاد و بینا فسرده است
     خنده ای ناشکفت از گل من
     که ز باران زهری نشد تر
     من به بازار کالافروشان
     داده ام هر چه را ، در برابر
     شادی روز گمگشته ای را
     ای دریغا ! دریغا ! دریغا
    که همه فصل ها هست تیره
     از گشته چو یاد آورم من
     چشم بیند ، ولی خیره خیره
     پر ز حیرانی و ناگواری
     ناشناسی دلم برد و گم شد
     من پی دل کنون بی قرارم
     لیکن از مستی باده ی دوش
     می روم سرگران و خمارم
     جرعه ای بایدم تا رهم من
     افسانه : که ز نو قطره ای چند ریزی ؟
     بینوا عاشقا
     عاشق : گر نریزم
     دل چگونه تواند رهیدن ؟
     چون توانم که دلشاد خیزم
     بنگرم بر بساط بهاران
     افسانه : حالیا تو بیا و رها کن
     اول و آخر زندگانی
     وز گذشته میاور دگر یاد
    که بدین ها نیرزد جهانی
     که زبون دل خودشوی تو
     عاشق : لیک افسوس ! چون مارم این درد
     می گزد بند هر بند جان را
     پیچم از درد بر خود چو ماران
     تنگ کرده به ان استخوان را
     چون فریبم در این حال کان هست ؟
    قلب من نامه ی آسمان هاست
     مدفن آرزوها و جان هاست
     ظاهرش خنده های زمانه
     باطن آن سرشک نهان هاست
     چون رها دارمش؟ چون گریزم ؟
     همرها ! باز آمد سیاهی
     می برندم به خواهی نخواهی
    می درخشد ستاره بدانسان
     که یکی شعله رو در تباهی
     می کشد باد ، محکم غریوی
     زیر آن تپه ها که نهان است
     حالیا روبه آوازه خوان است
     کوه و جنگل بدان ماند اینجا
     که نمایشگه روبهان است
     هر پرنده به یک شاخه در خواب
     افسانه : هر پرنده به کنجی فسرده
     شب دل عاشقی مست خورده
    عاشق : خسته این خکدان ، ای فسانه
     چشم ها بسته ، خوابش ببرده
     با خیال دگر رفته از خوش
     بگذر از من ، رها کن دلم را
     که بسی خواب آشفته دیده است
     عاشق و عشق و معشوق و عالم
     آنچه دیده ، همه خفته دیده است
     عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
     گل ، به جامه درون پر ز ناز است
     بلبل شیفته چاره ساز است
     رخ نتابیده ، نکام پژمرد
    بازگو ! این چه غوغا ، چه راز است ؟
     یک دم و این همه کشمکش ها
     واگذار ای فسانه ! که پرسم
     زین ستاره هزاران حکایت
     که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟
    چه شد ؟ کنون چه دارد شکایت ؟
     وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
     آنچه من دیده ام خواب بوده
     نقش یا بر رخ آب بوده
    عشق ، هذیان بیماری ای بود
     یا خمار میی ناب بود
     همرها ! این چه هنگامه ای بود ؟
     بر سر ساحل خلوتی ، ما
     می دویدیم و خوشحال بودیم
     با نفس های صبحی طربنک
     نغمه های طرب می سرودیم
     نه غم روزگار جدایی
     کوچ می کرد با ما قبیله
    ما ، شماله به کف ، در بر هم
     کوه ها ، پهلوانان خودسر
     سر برافراشته روی در هم
     گله ی ما ، همه رفته از پیش
     تا دم صبح می سوخت آتش
     باد ، فرسوده ، می رفت و می خواند
     مثل اینکه ، در آن دره ی تنگ
     عده ای رفته ، یک عده می ماند
     زیر دیوار از سرو و شمشاد
     آه ، افسانه ! در من بهشتی است
     همچو ویرانه ای در بر من
     آبش از چشمه ی چشم غمنک
     خکش ، از مشت خکستر من
     تا نبینی به صورت خموشم
     من بسی دیده ام صبح روشن
     گل به لبخند و جنگل سترده
     بس شبان اندر او ماه غمگین
     کاروان را جرس ها فسرده
     پای من خسته ، اندر بیابان
     دیده ام روی بیمار نکان
     با چراغی که خاموش می شد
     چون یکی داغ دل دیده محراب
     ناله ای را نهان گوش می شد
     شکل دیوار ، سنگین و خاموش
     درههم فتاد دندانه ی کوه
     سیل برداشت ناگاه فریاد
     فاخته کرد گم آشیانه
     ماند توکا به ویرانه آباد
     رفت از یادش اندیشه ی جفت
     که تواند مرا دوست دارد
     وندر آن بهره ی خود نجوید ؟
     هرکس از بهر خود در تکاپوست
     کس نچیند گلی که نبوید
     عشق بی حظ و حاصل خیالی ست
     آنکه پشمینه پوشید دیری
     نغمه ها زد همه جاودانه
     عاشق زندگانی خود بود
    بی خبر ، در لباس فسانه
    خویشتن را فریبی همی داد
     خنده زد عقل زیرک بر این حرف
     کز پی این جهان هم جهانی ست
     آدمی ، زاده ی خک ناچیز
     بسته ی عشق های نهانی ست
     عشوه ی زندگانی است این حرف
     بار رنجی به سربار صد رنج
     خواهی ار نکته ای بشنوی راست
     محو شد جسم رنجور زاری
     ماند از او زبانی که گویاست
     تا دهد شرح عشق دگرسان
     حافظا ! این چهکید و دروغیست
     کز زبان می و جام و ساقی ست ؟
     نالی ار تا ابد ، باورم نیست
     که بر آن عشق بازی که باقی ست
     من بر آن عاشقم که رونده است
     در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟
     وز کدامین خم کهنه مستیم ؟
    ای بسا قید ها که شکستیم
     باز از قید وهمی نرستیم
     بی خبر خنده زن ، بیهده نال
     ای فسانه ! رها کن در اشکم
     کاتشی شعله زد جان من سوخت
     گریه را اختیاری نمانده ست
     من چه سازم ؟ جز اینم نیامخوت
     هرزه گردی دل ، نغمه ی روح
     افسانه : عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟
    حرف بسیارها می توان زد
    می توان چون یکی تکه ی دود
     نقش تردید در آسمان زد
     می توان چون شبی ماند خاموش
     می توان چون غلامان ، به طاعت
     شنوا بود و فرمانبر ، اما
     عشق هر لحظه پرواز جوید
     عقل هر روز بیند معما
     و آدمیزاده در این کشکش
     لیک یک نکته هست و نه جز این
     ما شریک همیم اندر این کار
     صد اگر نقش از دل براید
     سایه آنگونه افتد به دیوار
    که ببینند و جویند مردم
     خیزد اینک در این ره ، که ما را
     خبر از رفتگان نیست در دست
    شادی آورده ، با هم توانیم
     نقش دیگر براین داستان بست
    زشت و زیبا ، نشانی که از ماست
     تو مرا خواهی و من تو را نیز
     این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟
     به دوپا رانی ، از دست خوانی
     با من ایا تو را قصد بازی است ؟
     تو مرا سر به سر می گذاری ؟
     ای گل نوشکفته ! اگر چند
     زود گشتی زبون و فسرده
     از وفور جوانی چنینی
    هر چه کان زنده تر ، زود مرده
     با چنین زنده من کار دارم
     می زدم من در این کهنه گیتی
     بر دل زندگان دائما دست
    در از این باغ کنون گشادند
     که در از خارزاران بسی بست
     شد بهار تو با تو پدیدار
    نوگل من ! گلی ، گرچه پنهان
     در بن شاخه ی خارزاری
     عاشق تو ، تو را بازیابد
     سازد از عشق تو بی قراری
    هر پرنده ، تو را آشنا نیست
     بلبل بینوا زی تو اید
     عاشق مبتلا زی تو اید
     طینت تو همه ماجرایی ست
     طالب ماجرا زی تو اید
     تو ، تسلیده ، عاشقانی
     عاشق : ای فسانه ! مرا آرزو نیست
     که بچینندم و دوست دارند
     زاده ی کوهم ، آورده ی ابر
     به که بر سبزه ام واگذارند
     با بهاری که هستم در آغوش
    کس نخواهم زند بر دلم دست
     که دلم آشیان دلی هست
     زاشیانم اگر حاصلی نیست
     من بر آنم کز آن حاصلی هست
     به فریب و خیالی منم خوش
     افسانه : عاشق ! از هر فریبنده کان هست
     یک فریب دلاویزتر ، من
     کهنه خواهد شدن آن چه خیزد
     یک دروغ کهن خیزتر ، من
    رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو
    کرده در خلوت کوه منزل
     عاشق : همچو من
    افسانه : چون تو از درد خاموش
    بگذرانم ز چشم آنچه بینم
     عاشق : تا بیابی دلی را همه جوش
    افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
     عاشقا ! با همه این سخن ها
     به محک آمدت تکه ی زر
     چه خوشی ؟ چه زیانی ، چه مقصود ؟
    گردد این شاخه یک روز بی بر
     لیک سیراب از این چوی کنون
     یک حقیقت فقط هست بر جا
     آنچنانی که بایست ، بودن
     یک فریب است ره جسته هر جا
    چشم ها بسته ، پابست بودن
     ماچنانیم لیکن ، که هستیم
     عاشق : آه افسانه ! حرفی است این راست
     گر فریبی ز ما خاست ، ماییم
     روزگاری اگر فرصتی ماند
    بیش از این با هم اندر صفاییم
     همدل و همزبان و همآهنگ
     تو دروغی ، دروغی دلاویز
     تو غمی ، یک غم سخت زیبا
     بی بها مانده عشق و دل من
    می سپارم به تو ، عشق و دل را
     که تو خود را به من واگذاری
     ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد ، تو
     چه کست گفت از این جای برخیز ؟
     چه کست گفت زین ره به یکسو
     همچو گل بر سر شاخه آویز
    همچو مهتاب در صحنه ی باغ
     ای دل عاشقان ! ای فسانه
     ای زده نقش ها بر زمانه
     ای که از چنگ خود باز کردی
    نغمه هیا همه جاودانه
     بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
    در پس ابرهایم نهان دار
     تا صدای مرا جز فرشته
     نشنوند ایچ در آسمان ها
     کس نخواند ز من این نوشته
     جز به دل عاشق بی قراری
    اشک من ریز بر گونه ی او
    ناله ام در دل وی بیکن
     روح گمنامم آنجا فرود آر
     که بر اید از آنجای شیون
    آتش آشفته خیزد ز دل ها
    هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ
     که بهین خوابگاه شبان هاست
     که کسی را نه راهی بر آن است
     تا در اینجا که هر چیز تنهاست
     بسراییم دلتنگ با هم


     


    ای شب


    هان ای شب شوم وحشت انگیز
    تا چند زنی به جانم آتش ؟
    یا چشم مرا ز جای برکن
     یا پرده ز روی خود فروکش
    یا بازگذار تا بمیرم
     کز دیدن روزگار سیرم
     دیری ست که در زمانه ی دون
     از دیده همیشه اشکبارم
    عمری به کدورت و الم رفت
     تا باقی عمر چون سپارم
     نه بخت بد مراست سامان
     و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
     چندین چه کنی مرا ستیزه
     بس نیست مرا غم زمانه ؟
     دل می بری و قرار از من
     هر لحظه به یک ره و فسانه
     بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
     سرمایه ی درد و دشمن بخت
     این قصه که می کنی تو با من
     زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
    خوبست ولیک باید از درد
    نالان شد و زار زار بگریست
     بشکست دلم ز بی قراری
     کوتاه کن این فسانه ،‌باری
    آنجا که ز شاخ گل فروریخت
     آنجا که بکوفت باد بر در
     و آنجا که بریخت آب مواج
     تابید بر او مه منور
     ای تیره شب دراز دانی
     کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
    بودست دلی ز درد خونین
     بودست رخی ز غم مکدر
     بودست بسی سر پر امید
     یاری که گرفته یار در بر
     کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
     کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
    در سایه ی آن درخت ها چیست
     کز دیده ی عالمی نهان است ؟
     عجز بشر است این فجایع
    یا آنکه حقیقت جهان است ؟
     در سیر تو طاقتم بفرسود
     زین منظره چیست عاقبت سود ؟
     تو چیستی ای شب غم انگیز
     در جست و جوی چه کاری آخر ؟
    بس وقت گذشت و تو همانطور
     استاده به شکل خوف آور
     تاریخچه ی گذشتگانی
     یا رازگشای مردگانی؟
    تو اینه دار روزگاری
    یا در ره عشق پرده داری ؟
     یا شدمن جان من شدستی ؟
     ای شب بنه این شگفتکاری
     بگذار مرا به حالت خویش
     با جان فسرده و دل ریش
    بگذار فرو بگیرد دم خواب
     کز هر طرفی همی وزد باد
     وقتی ست خوش و زمانه خاموش
    مرغ سحری کشید فریاد
     شد محو یکان یکان ستاره
     تا چند کنم به تو نظاره ؟
    بگذار بخواب اندر ایم
     کز شومی گردش زمانه
     یکدم کمتر به یاد آرم
     و آزاد شوم ز هر فسانه
     بگذار که چشم ها ببندد
     کمتر به من این جهان بخندد


     قصه ی رنگ پریده


    من ندانم با که گویم شرح درد
     قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
     هر که با من همره و پیمانه شد
     عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
    قصه ام عشاق را دلخون کند
     عاقبت ، خواننده را مجنون کند
     آتش عشق است و گیرد در کسی
     کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
     قصه ای دارم من از یاران خویش
    قصه ای از بخت و از دوران خویش
     یاد می اید مرکز کودکی
     همره من بوده همواره یکی
     قصه ای دارم از این همراه خود
     همره خوش ظاهر بدخواه خود
    او مرا همراه بودی هر دمی
     سیرها می کردم اندر عالمی
     یک نگارستانم آمد در نظر
     اندرو هر گونه حس و زیب و فر
    هر نگاری را جمالی خاص بود
     یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
     هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
     شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
     هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
     هوش بردی و شکیبایی ز سر
     هر نگاری را به دست اندر کمند
     می کشیدی هر که افتادی به بند
     بهر ایشان عالمی گرد آمده
     محو گشته ، عاشق و حیرت زده
    من که در این حلقه بودم بیقرار
     عاقبت کردم نگاری اختیار
    مهر او به سرشت با بنیاد من
     کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
     رفت از من طاقت و صبر و قرار
     باز می جستم همیشه وصل یار
     هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
    بود آن همراه دیرین در پیم
    من نمی دانستم این همراه کیست
     قصدش از همراهی در کار چیست ؟
     بس که دیدم نیکی و یاری او
     مار سازی و مددکاری او
     گفتم : ای غافل بباید جست او
     هر که باشد دوستار توست او
     شادی تو از مدد کاری اوست
     بازپرس از حال این دیرینه دوست
     گفتمش : ای نازنین یار نکو
     همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
     کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
    گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
     گفتمش : روی تو بزداید محن
    تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
     خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
     به به از کردار و رفتار خوشت
     به به از این جلوه های دلکشت
     بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
     خیر بینی ، باش در پایندگی
     باز ای و ره نما ، در پیش رو
     که منم آماده و مفتون تو
    در ره افتاد و من از دنبال وی
     شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
     در پی او سیرها کردم بسی
     از همه دور و نمی دیدیم کسی
     چون که در من سوز او تاثیر کرد
     عالمی در نزد من تغییر کرد
     عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
     بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
     روز درد و روز نکامی رسید
     عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
     ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
     که بدو کردم ز خامی اقتفا
     آدم کم تجربه ظاهر پرست
     ز آفت و شر زمان هرگز نرست
     من ز خامی عشق را خوردم فریب
     که شدم از شادمانی بی نصیب
     در پشیمانی سر آمد روزگار
     یک شبی تنها بدم در کوهسار
     سر به زانوی تفکر برده پیش
     محو گشته در پریشانی خویش
     زار می نالیدم از خامی خود
     در نخستین درد و نکامی خود
     که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
     بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
     من که هیچ از خوی او نشناختم
     از چه آخر جانب او تاختم ؟
     دیدم از افسوس و ناله نیست سود
     درد را باید یکی چاره نمود
     چاره می جستم که تا گردم رها
     زان جهان درد وطوفان بلا
     سعی می کردم بهر جیله شود
     چاره ی این عشق بد پیله شود
     عشق کز اول مرا درحکم بود
    س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
     من ندانستم چه شد کان روزگار
     اندک اندک برد از من اختیار
     هر چه کردم که از او گردم رها
     در نهان می گفت با من این ندا
     بایدت جویی همیشه وصل او
     که فکنده ست او تو را در جست و جو
     ترک آن زیبارخ فرخنده حال
     از محال است ، از محال است از محال
     گفتم : ای یار من شوریده سر
    سوختم در محنت و درد و خطر
     در میان آتشم آورده ای
     این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
     چند داری جان من در بند ، چند ؟
     بگسل آخر از من بیچاره بند
     هر چه کردم لابه و افغان و داد
     گوش بست و چشم را بر هم نهاد
     یعنی : ای بیچاره باید سوختن
     نه به آزادی سرور اندوختن
     بایدت داری سر تسلیم پیش
     تا ز سوز من بسوزی جان خویش
     چون که دیدم سرنوشت خویش را
     تن بدادم تا بسوزم در بلا
     مبتلا را چیست چاره جز رضا
     چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
     این سزای آن کسان خام را
     که نیندیشند هیچ انجام را
     سالها بگذشت و در بندم اسیر
     کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
     می کشد هر لحظه ام در بند سخت
     او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
     ای دریغا روزگارم شد سیاه
     آه از این عشق قوی پی آه ! آه
    کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
     تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
     چه شد آن رنگ من و آن حال من
     محو شد آن اولین آمال من
     شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
     این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
     عشقم آخر در جهان بدنام کرد
     آخرم رسوای خاص و عام کرد
     وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
     که مرا با جلوه مغتون داشت او
     عاقبت آواره ام کرد از دیار
     نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
     می فزاید درد و آسوده نیم
     چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
     که شده ماننده ی دیوانگان
     می روم شیدا سر و شیون کنان
     می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
     خود نمی دانم چه دارم جست و جو
     سخت حیران می شوم در کار خود
    که نمی دانم ره و رفتار خود
     خیره خیره گاه گریان می شوم
    بی سبب گاهی گریزان می شوم
     زشت آمد در نظرها کار من
     خلق نفرت دارد از گفتار من
     دور گشتند از من آن یاران همه
     چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
     چه شد آن یاری که از یاران من
     خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
     من شنیدم بود از آن انجمن
     که ملامت گو بدند و ضد من
     چه شد آن یار نکویی کز فا
     دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
     گم شد از من ، گم شدم از یاد او
     ماند بر جا قصه ی بیداد او
     بی مروت یار من ، ای بی وفا
     بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
     بی مروت این جفاهایت چراست ؟
     یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
     چه شد آن یاری که با من داشتی
     دعوی یک باطنی و آشتی ؟
     چون مرا بیچاره و سرگشته دید
     اندک اندک آشنایی را برید
     دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
     بی تأمل روز من برتافت او
     دوستی این بود ز ابنای زمان
     مرحبا بر خوی یاران جهان
    مرحبا بر پایداری های خلق
     دوستی خلق و یاری های خلق
     بس که دیدم جور از یاران خود
     وز سراسر مردم دوران خود
     من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
     پس نشاید دوستی با خلق کرد
     وای بر حال من بدبخت!‌وای
    کس به درد من مبادا مبتلای
     عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
     خلق را از درد بدبختی رهان
     خواستم تا ره نمایم خلق را
     تا ز نکامی رهانم خلق را
     می نمودم راهشان ، رفتارشان
     منع می کردم من از پیکارشان
     خلق صاحب فهم صاحب معرفت
     عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
    جمله می گفتند او دیوانه است
    گاه گفتند او پی افسانه است
    خلقم آخر بس ملامت ها نمود
     سرزنش ها و حقارت ها نمود
     با چنین هدیه مرا پاداش کرد
     هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
     که پریشانی من افزون نمود
     خیرخواهی را چنین پاداش بود
     عاقبت قدر مرا نشناختند
     بی سبب آزرده از خود ساختند
     بیشتر آن کس که دانا می نمود
     نفرتش از حق و حق آرنده بود
     آدمی نزدیک خود را کی شناخت
     دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
     آن که کمتر قدر تو داند درست
     در میانخویش ونزدیکان توست
     الغرض ، این مردم حق ناشناس
     بس بدی کردند بیرون از قیاس
     هدیه ها دادند از درد و محن
     زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
     یادگاری ساختم با آه و درد
    نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
     مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
     مرحبا بر طینت و رفتار خلق
    مرحبا بر آدم نیکو نهاد
     حیف از اویی که در عالم فتاد
     خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
     خوب داد عقل را دادند ، خوب
     هدیه این بود از خسان بی خرد
     هر سری یک نوع حق را می خرد
     نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
     کور را چه سود پیش چشم نور ؟
     ای دریفا از دل پر سوز من
     ای دریغا از من و از روز من
     که به غفلت قسمتی بگذشاتم
     خلق را حق جوی می پنداشتمن
     من چو آن شخصم که از بهر صدف
     کردم عمر خود به هر آبی تلف
     کمتر اندر قوم عقل پک هست
     خودپرست افزون بود از حق پرست
     خلق خصم حق و من ، خواهان حق
     سخت نفرت کردم از خصمان حق
     دور گردیدم از این قوم حسود
    عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
    عاشقم من بر لقای روی دوست
     سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
     پس چرا جویم محبت از کسی
     که تنفر دارد از خویم بسی؟
    پس چرا گردم به گرد این خسان
     که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
     ای بسا شرا که باشد در بشر
     عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
    آفت و شر خسان را چاره ساز
     احتراز است ، احتراز است ، احتراز
     بنده ی تنهاییم تا زنده ام
     گوشه ای دور از همه جوینده ام
     می کشد جان را هوای روز یار
     از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
     من ندارم یار زین دونان کسی
     سالها سر برده ام تنها بسی
     من یکی خونین دلم شوریده حال
     که شد آخر عشق جانم را وبال
    سخت دارم عزلت و اندوه دوست
     گرچه دانم دشمن سخت من اوست
     من چنان گمنامم و تنهاستم
     گوییا یکباره ناپیداستم
    کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
     نه شنیده ست ایچ گفتار مرا

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:30  توسط كميل  | 

    فروغ فرخزاد

     

     forough2.JPG


    فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از بهترین نمونه‌های شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.
    فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
    بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید. منبع: ویکی پدیا


     از کتاب تولدي ديگر


    آن روزها


    آن روزها رفتند
    آن روزهاي خوب
    آن روزهاي سالم سرشار
    آن آسمان هاي پر از پولک
    آن شاخساران پر از گيلاس
    آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
    آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
    آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
    ان روزها رفتند
    آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
    آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
    چشمم به روي هرچه مي لغزيد
    آنرا چو شير تازه مينوشيد
    گويي ميان مردمکهايم
    خرگوش نا آرام شادي بود
    هر صبحدم با آفتاب پير
    به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
    شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت



    آن روزها رفتند
    آن روزهاي برفي خاموش
    کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
    هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
    پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
    آرام ميباريد



    بر نردبام کهنه ي چوبي
    بر رشته ي سست طناب رخت
    بر گيسوان کاجهاي پير
    و فکر مي کردم به فردا ، آه
    فردا –
    حجم سفيد ليز .
    با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
    و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
    - که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –


    و طرح سرگردان پرواز کبوترها
    در جامهاي رنگي شيشه
    … فردا


     



     گرماي کرسي خواب آور بود
    من تند و بي پروا
    دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
    از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
    چون برف مي خوابيد
    در باغچه ميگشتم افسرده
    در پاي گلدانهاي خشک ياس
    گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم


    آن روزها رفتند
    آن روزهاي جذبه و حيرت
    آن روزهاي خواب و بيداري
    آن روزهاي هر سايه رازي داشت
    هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
    هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
    گويي جهاني بود
    هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
    در چشمهايم قهرماني بود


    آن روزها رفتند
    آن روزهاي عيد
    ان انتظار آفتاب و گل
    آن رعشه هاي عطر
    در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
    که شهر را در آخرين صبح زمستاني
    ديدار مي کردند
    آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز



    بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
    در بوي تند قهوه و ماهي
    بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
    لحظه هاي راه مي آميخت
    و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
    بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
    هاي رنگي سيال
    و باز مي آمد
    با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
    بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
    که مي ريخت


     


     


    آن روزها رفتند
    آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
    آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي
    آبي رنگ
    دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زد
    يک دست ديگر را
    و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دت مشوش ،
    مضطرب ، ترسان
    و عشق ،
    که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
    در ظهرهاي گرم دودآلود
    ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
    ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
    ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه
    ميبرديم
    و به درختان قرض ميداديم
    و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
    و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي
    هشتي
    ناگاه
    محصورمان مي کرد
    و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
    و تبسمهاي دزدانه


    آن روزها رفتند
    آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
    از تابش خورشيد، پوسيدند
    و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
    در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
    و دختري که گونه هايش را
    با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
    اکنون زني تنهاست
    اکنون زني تنهاست



    فتح باغ


    آن کلاغي که پريد
    از فراز سر ما
    و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
    و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
    خبر ما را با خود خواهد برد به شهر



    همه ميدانند
    همه ميدانند
    که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
    باغ را ديديم
    و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
    سيب را چيديم
    همه ميترسند
    همه ميترسند ، اما من و تو
    به چراغ و آب و آينه پيوستيم
    و نترسيديم



    سخن از پيوند سست دو نام
    و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست
    سخن از گيسوي خوشبخت منست
    با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو
    و صميميت تن هامان ، در طراري
    و درخشيدن عريانمان
    مثل فلس ماهي ها در آب
    سخن از زندگي نقره اي آوازيست
    که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند


    مادر آن جنگل سبز سيال
    شبي از خرگوشان وحشي
    و در آن درياي مضطرب خونسرد
    از صدف هاي پر از مرواريد
    و در آن کوه غريب فاتح
    از عقابان جوان پرسيديم
    که چه بايد کرد



    همه ميدانند
    همه ميدانند
     ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
    ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
    در نگاه شرم آگين گلي گمنام
    و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
    که دو خورشيد به هم خيره شدند



    سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
    سخن از روزست و پنجره هاي باز
    و هواي تازه
    و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند
    و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
    و تولد و تکامل و غرور
    سخن از دستان عاشق ماست
    که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
    بر فراز شبها ساخته اند
    به چمنزار بيا
    به چمنزار بزرگ
    و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
    همچنان آهو که جفتش را



    پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
    و کبوترهاي معصوم
    از بلندي هاي برج سپيد خود
    به زمين مينگرند


    تولدي ديگر



    همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
    که ترا در خود تکرار کنان
    به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد



    من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
    من در اين آيه تو را
    به درخت و آب و آتش پيوند زدم


    زندگي شايد
    يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
    زندگي شايد
    ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
     زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
    همآغوشي
    يا عبور گيج رهگذري باشد
    که کلاه از سر بر ميدارد
    و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "



    زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
    که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
    و در اين حسي است
    که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت



    در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
    دل من
    که به اندازه ي يک عشقست
    به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گل ها در گلدان
    به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
    و به آواز قناري ها
    که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند


    آه...
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من ،
    آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
    سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
    دستهايت را
    دوست دارم "



    دستهايم را در باغچه مي کارم
    سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
    و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت



    گوشواري به دو گوشم ميآويزم
    از دو گيلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
    کوچه اي هست که در آنجا
    پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
    با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
    به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
    باد با خود برد



    کوچه اي هست که قلب من آن را
    از محله هاي کودکيم دزديده است



    سفر حجمي در خط زمان
    و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
    حجمي از تصويري آگاه
    که ز مهماني يک آينه بر ميگردد



    و بدينسانست
    که کسي ميميرد
    و کسي ميماند
    هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
    صيد نخواهد کرد .



    من
    پري کوچک غمگيني را
    ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
    و دلش را در يک ني لبک چوبين
    مينوازد آرام ، آرام
    پري کوچک غمگيني
    که شب از يک بوسه ميميرد
    و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد


     



    اي مرز پر گهر


    فاتح شدم
    خود را به ثبت رساندم
    خود را به نامي ، در يک شناسنامه ، مزين کردم
    و هستيم به يک شماره مشخص شد
    پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران



    ديگر خيالم از همه سو راحتست
    آغوش مهربان مام وطن
    پستانک سوابق پرافتخار تاريخي
    لالايي تمدن و فرهنگ
    و جق و جق جقجقه ي قانون ...
    آه
    .ديگر خيالم از همه سو راحتست


     


    از فرط شادماني
    رفتم کنار پنجره ، با اشتياق ، ششصد و هفتاد و هشت
    بار هوا را که از غبار پهن
    و بوي خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود
    درون سينه فرو دادم
    و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاري
    و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي کار نوشتم
    فروغ فرخزاد



    در سرزمين شعر و گل و بلبل
    موهبتيست زيستن ، آنهم
    وقتي که واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي
    سال پذيرفته ميشود



    جايي که من
    با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ، ششصد و هفتاد و
     هشت شاعر را مي بينم
    که ، حقه بازها ، همه در هيئت غريب گدايان
    در لاي خاکروبه ، به دنبال وزن و قافيه ميگردند
    و از صداي اولين قدم رسميم
    يکباره ، از ميان لجن زارهاي تيره ، ششصد و هفتاد و
     هشت بلبل مرموز
    که از سر تفنن
    خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سياه
    پير در آورده اند
    با تنبلي به سوي حاشيه ي روز مي پرند
    و اولين نفس زدن رسميم
    آغشته ميشود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه
    گل سرخ
    محصول کارخانجات عظيم پلاسکو



    موهبتيست زيستن ، آري
    در زادگاه شيخ ابودلقک کمانچه کش فوري
    و شيخ اي دل اي دل تنبک تبار تنبوري
    شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و
    پشت جلد و هنر
    گهواره ي مولفان فلسفه ي " اي بابا به من چه ولش کن "
    مهد مسابقات المپيک هوش- واي !
    جايي که دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت
    ميزني ، از آن
    بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
    و برگزيدگان فکري ملت
    وقتي که در کلاس اکابر حضور مييابند
    هريک به روي سينه ، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز
    برقي
    و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف
    کرده و ميدانند
    که ناتواني از خواص تهي کيسه بودنست ، نه ناداني



    فاتح شدم بله فاتح شدم
    اکنون به شادماني اين فتح
    در پاي آينه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت شمع
    نسيه مي افروزم
    و ميپرم به روي طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامي
    درباره ي فوايد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
    و اولين کلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
    همراه با طنين کف زدني پرشور
    بر فرق خويش بکوبم
    من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که يکروز زنده بود
    و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست بهره
    خواهم برد


    من ميتوانم از فردا
    در کوچه هاي شهر ، که سرشار از مواهب ملي ست
    و در ميان سايه هاي سبکبار تيرهاي تلگراف
    گردش کنان قدم بردارم
    و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به ديوار مستراح
    هاي عمومي بنويسم
    خط نوشتم که خر کند خنده



    من ميتوا نم از فردا
    همچون وطن پرست غيوري
    سهمي از ايده آل عظيمي که اجتماع
    هر چهارشنبه بعد از ظهر ، آن را
    با اشتياق و دلهره دنبال ميکند
     در قلب و مغز خويش داشته باشم
    سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
    که ميتوان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
    يا آنکه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
    آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
    من ميتوانم از فردا
    در پستوي مغازه ي خاچيک
    بعد از فرو کشيدن چندين نفس چند گرم جنس
    دست اول خالص
    و صرف چند باديه پپسي کولاي ناخالص
    و پخش چند ياحق و ياهو و وغ وغ و هوهو
    رسما ً به مجمع فضلاي فکور و فضله هاي فاضل روشنفکر
    و پيروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
    و طرح اولين رمان بزرگم را
    که در حوالي سنه ي يکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
    رسماً به زير دستگاه تهي دست چاپ خواهد رفت
    بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
    اشنوي اصل ويژه بريزم



    من ميتوانم از فردا
    با اعتماد کامل
    خود را براي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يک
    دستگاه مسند مخمل پوش
    در مجلس تجمع و تامين آتيه
    يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان کنم
    زيرا که من تمام مندرجات مجله ي هنر و دانش - و
    تملق و کرنش را ميخوانم
    و شيوه ي " درست نوشتن " را ميدانم
    من در ميان توده ي سازنده اي قدم به عرصه ي هستي
    نهاده ام
    که گرچه نان ندارد ، اما بجاي آن
    ميدان ديد باز و وسيعي دارد
    که مرزهاي فعلي جغرافياييش
    از جانب شمال ، به ميدان پر طراوت و سبز تير
    و از جنوب ، به ميدان باستاني اعدام
    ودر مناطق پر ازدحام ، به ميدان توپخانه رسيده ست



    و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
    از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيکل گچي
    به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
    - آنهم فرشته ي از خاک و گل سرشته -
    به تبليغ طرحهاي سکون و سکوت مشغولند



    فاتح شدم بله فاتح شدم
    پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
    که در پناه پشتکار و اراده
    به آنچنان مقام رفيعي رسيده است ، که در چارچوب
    پنجره اي
    در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين
    قرار گرفته ست



    و افتخار اين را دارد
    که ميتواند از همان دريچه - نه از راه پلکان -
    خود را
    ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند



    و آخرين وصيتش اينست
    که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت
    استاد آبراهام صهبا
    مرثيه اي به قافيه کشک در رثاي حياتش رقم زند


    به علي گفت مادرش روزي ....


     


    علي کوچيکه
    علي بونه گير
    نصف شب از خواب پريد
    چشماشو هي ماليد با دس
    سه چار تا خميازه کشيد
    پا شد نشس



    چي ديده بود ؟
    چي ديده بود ؟
    خواب يه ماهي ديده بود
    يه ماهي ، انگار که يه کپه دو زاري
    انگار که يه طاقه حرير
    با حاشيه ي منجوق کاري
    انگار که رو برگ گل لاله عباسي
    خامه دوزيش کرده بودن
    قايم موشک بازي مي کردن تو چشاش
    دو تا نگين گرد صاف الماسي
    همچي يواش
    همچي يواش
    خودشو رو آب دراز مي کرد
    که باد بزن قر نگياش
    صورت آبو ناز مي کرد



    بوي تنش ، بوي کتابچه هاي نو
    بوي يه صفر گنده و پهلوش يه دو
    بوي شباي عيد و آشپزخونه و نذري پزون
    شمردن ستاره ها ، تو رختخواب ، رو پشت بون
    ريختن بارون رو آجر فرش حياط
    بوي لواشک ، بوي شوکولات



    انگار تو آب ، گوهر شب چراغ ميرفت
    انگار که دختر کوچيکه ي شاپريون
    تو يه کجاوه ي بلور
    به سير باغ و راغ ميرفت
    دور و ورش گل ريزون
    بالاي سرش نور باران
    شايد که از طايفه ي جن و پري بود ماهيه
    شايد که از اون ماهياي ددري بود ماهيه
    شايد که يه خيال تند سرسري بود ماهيه
    هرچي که بود
    هرچي که بود
    علي کوچيکه
    محو تماشاش شده بود
    واله و شيداش شده بود



    همچي که دس برد که به اون
    رنگ روون
    نور جوون
    نقره نشون
    دس بزنه
    برق زد و بارون زد و آب سيا شد
    شيکم زمين زير تن ماهي وا شد
    دسه گلا دور شدن و دود شدن
    شمشاي نور سوختن و نابود شدن
    باز مث هر شب رو سر علي کوچيکه
    دسمال آسمون پر از گلابي
    نه چشمه اي نه ماهيي نه خوابي



    باد توي بادگيرا نفس نفس مي زد
    زلفاي بيدو ميکشيد
    از روي لنگاي دراز گل آغا
    چادر نماز کودريشو پس مي زد



    رو بند رخت
    پيرهن زيرا و عرق گيرا
    دس ميکشيدن به تن همديگه و حالي به حالي ميشدن
    انگار که از فکراي بد
    هي پر و خالي ميشدن



    سيرسيرکا
    سازا رو کوک کرده بودن و ساز مي زدن
    همچي که باد آروم ميشد
    قورباغه ها از ته باغچه زير آواز مي زدن
    شب مث هر شب بود و چن شب پيش و شبهاي ديگه
    اما علي
    تو نخ يه دنياي ديگه



    علي کوچيکه
    سحر شده بود
    نقره ي نابش رو ميخواس
    ماهي خوابش رو ميخواس
    راه آب بود و قرقر آب
    علي کوچيکه و حوض پر آب



     علي کوچيکه
    علي کوچيکه
    نکنه تو جات وول بخوري
    حرفاي ننه قمرخانم
    يادت بره گول بخوري
    تو خواب ، اگه ماهي ديدي خير باشه
    خواب کجا حوض پر از آب کجا
    کاري نکني که اسمتو
    توي کتابا بنويسن
    سيا کنن طلسمتو
    آب مث خواب نيس که آدم
    از اين سرش فرو بره
    از اون سرش بيرون بياد
    تو چار راهاش وقت خطر
    صداي سوت سوتک پابون بياد
    شکر خدا پات رو زمين محکمه
    کور و کچل نيسي علي ، چي چيت کمه ؟
    ميتوني بري شابدوالعظيم
    ماشين دودي سوار بشي
    قد بکشي ، خال بکوبي ، جاهل پامنار بشي
    حيفه آدم اينهمه چيزاي قشنگو نبينه
    الا کلنگ سوار نشه
    شهر فرنگو نبينه
    فصل ، حالا فصل گوجه و سيب و خيار و بستنيس
    چن روز ديگه ، تو تکيه ها ، سينه زنيس
    اي علي اي علي ديوونه
    تخت فنري بهتره ، يا تخت مرده شور خونه ؟
    گيرم تو هم خودتو به آب شور زدي
    رفتي و اون کولي خانومو به تور زدي
    ماهي چيه ؟ ماهي که ايمون نميشه ، نون نميشه
    اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه
    دس که به ماهي بزني
    از سر تا پات بو ميگيره
    بوت تو دماغا ميپيچه
    دنيا ازت رو ميگيره
    بگير بخواب ، بگير بخواب
    که کار باطل نکني
    با فکراي صد تا يه غاز
    حل مسائل نکني
    سر تو بذار رو ناز بالش ، بذار بهم بياد چشت
    قاچ زينو محکم چنگ بزن که اسب سواري
    پيشکشت ."



    حوصله ي آب ديگه داشت سر ميرفت
    خودشو ميريخت تو پاشوره ، در ميرفت
    انگار ميخواس تو تاريکي
    داد بکشه : " اهاي زکي !
    اين حرفا ، حرف اون کسونيس که اگه
    يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن
    ماهي چيکار به کار يه خيک شيکم تغار داره
    ماهي که سهله ، سگشم
    از اين تغارا عار داره
    ماهي تو آب ميچرخه و ستاره دس چين ميکنه
    اونوخ به خواب هر کي رفت
    خوابشو از ستاره سنگين ميکنه
    ميبرتش ، ميبرتش
    از توي اين دنياي دلمرده ي چارديواريا
    نق نق نحس اعتا ، خستگيا ، بيکاريا
    دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
    درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي
    دنياي بشکن زدن و لوس بازي
    عروس دوماد بازي و ناموس بازي
    دنياي هي خيابونارو الکي گز کردن
    از عربي خوندن يه لچک به سر حظ کردن
    دنياي صبح سحرا
    تو توپخونه
    تماشاي دار زدن
    نصف شبا
    رو قصه ي آقا بالاخان زار زدن
    دنيائي که هر وخت خداش
    تو کوچه هاش پا ميذاره
    يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش
    يه دسه قداره کش از جلوش مياد
    دنيائي که هر جا ميري
    صداي راديوش ميآد
    ميبرتش ، ميبرتش ، از توي اين همبونه ي کرم و کثافت
    و مرض
    به آبياي پاک و صاف آسمون ميبرتش
    به سادگي کهکشون ميبرتش . "



    آب از سر يه شاپرک گذشته بود و داشت حالا
    فروش ميداد
    علي کوچيکه
    نشسته بود کنار حوض
    حرفاي آبو گوش ميداد
    انگار که از اون ته ته ها
    از پشت گلکاري نورا ، يه کسي صداش مي زد
    آه ميکشيد
    دس عرق کرده و سرش رو يواش به پاش مي زد
    انگار ميگفت : " يک دو سه
    نپريدي ؟ هه هه هه
    من توي اون تاريکياي ته آبم بخدا
    حرفمو باور کن ، علي
    ماهي خوابم بخدا
    دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
    پرده هاي مرواري رو
    اين رو و اون رو بکنن
    به نوکراي باوفام سپردم
    کجاوه ي بلورمم آوردم
    سه چار تا منزل که از اينجا دور بشيم
    به سبزه زاراي هميشه سبز دريا ميرسيم
    به گله هاي کف که چوپون ندارن
    به دالوناي نور که پايون ندارن
    به قصراي صدف که پايون ندارن
    يادت باشه از سر راه
    هف هش تا دونه مرواري
    جمع کني که بعد باهاشون تو بيکاري
    يه قل دو قل بازي کنيم
    اي علي ، من بچه ي دريام ، نفسم پاکه ، علي
    دريا همونجاس که همونجا آخر خاکه ، علي
    هر کي که دريا رو به عمرش نديده
    از زندگيش چي فهميده ؟
    خسته شدم ، حالم بهم خورده از اين بوي لجن
    انقده پابپا نکن که دو تايي
    تا خرخره فرو بريم توي لجن
    بپر بيا ، و گرنه اي علي کوچيکه
    مجبور ميشم بهت بگم نه تو ، نه من . "



    آب يهو بالا اومد و هلفي کرد و تو کشيد
    انگار که آب جفتشو تو خودش فرو کشيد
    دايره هاي نقره اي
    توي خودشون
    چرخيدن و چرخيدن و خسته شدن
    موجا کشاله کردن و از سر نو
    به زنجيراي ته حوض بسته شدن
    قل قل قل تالاپ تالاپ
    قل قل قل تالاپ تالاپ
    چرخ مي زدن رو سطح آب
    تو تاريکي ، چن تا حباب



    " علي کجاس؟ "
    " تو باغچه "
    " چي ميچينه.؟ "
    " الوچه ."
    آلوچه ي باغ بالا
    جرئت داري ؟ بسم الله



    از کتاب ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد



    ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد


     
    و اين منم
    زني تنها
    در آستانه فصلي سرد
    در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
    و يأس ساده و غمناک آسمان
    و ناتواني اين دستهاي سيماني .
    زمان گذشت
    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
    امروز روز اول دي ماه است
    من راز فصلها را ميدانم
    و حرف لحظه ها را ميفهمم
    نجات دهنده در گور خفته است
    و خاک ، خاک پذيرنده
    اشارتيست به آرامش


     


    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت


    در کوچه باد مي آيد
    در کوچه باد مي آيد
    و من به جفت گيري گلها ميانديشم
    به غنچه هايي با ساقهاي لاغر کم خون
    و اين زمان خسته ي مسلول
    و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
    مردي که رشته هاي آبي رگهايش
    مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
    بالا خزيده اند
    و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
    تکرار مي کنند
    -سلام
    - سلام
    و من به جفت گيري گل ها ميانديشم


     


    در آستانه فصلي سرد
    در محفل عزاي آينه ها
    و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
    و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
    چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
    صبور ،
    سنگين ،
    سرگردان .
    فرمان ايست داد .
    چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت
    زنده نبوده است.


     


    در کوچه باد مي آيد
    کلاغهاي منفرد انزوا
    در باغهاي پير کسالت ميچرخند
    و نردبام
    چه ارتفاع حقيري دارد .


     


    آنها ساده لوحي يک قلب را
    با خود به قصر قصه ها بردند
    و اکنون ديگر
    ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
    و گيسوان کودکيش را
    در آبهاي جاري خواهد رخت
    و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
    در زير پا لگد خواهد کرد؟


     


    اي يار ، اي يگانه ترين يار
    چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند .
    انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده ها
    نمايان شدند
    انگار از خطوط سبز تخيل بودند
    آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند
    انگار
    آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها ميسوخت
    چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود .


     


    در کوچه ها باد مي آيد
    اين ابتداي ويرانيست آن روز هم که د ست هاي تو ويران شد
    باد مي آمد
    ستاره هاي عزيز
    ستاره هاي مقوايي عزيز
    وقتي در آسمان ، دروغ وزيدن ميگيرد
    ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته پناه
    آورد ؟
    ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم ميرسيم و آنگاه
    خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد .
    من سردم است
    من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
    اي يار اي يگانه ترين يار "
    آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
    نگاه کن که در اين جا
    زمان چه وزني دارد
    و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا ميجوند
    چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟


     


    من سردم است و ميدانم که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
    جز چند قطره خون
    چيزي بجا نخواهد ماند .
    خطوط را رها خواهم کرد
    و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
    و از ميان شکل هاي هندسي محدود
    به پهنه هاي حسي وسعت چناه خواهم برد
    من عريانم ، عريانم ، عريانم
    مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
    و زخم هاي من همه از عشق است
    از عشق ، عشق ، عشق .
    من اين جزيره ي سرگردان را
    از انقلاب اقيانوس
    و انفجار کوه گذر داده ام
    و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدي بود
    که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد .


     


    سلام اي شب معصوم !
    سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
    به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل ميکني
    و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
    ارواح مهربان تبرها را ميبويند
    من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها ميآيم
    و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
    و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
    که همچنان که ترا ميبوسند
    در ذهن خود طناب دار ترا ميبافند
    سلام اي شب معصوم
    ميان پنجره و ديدن
    هميشه فاصله ايست
    چرا نگاه نکردم ؟
    مانند آن زماني که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد


     


    چرا نگاه نکردم ؟
    انگار مادرم گريسته بود آن شب
    آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
    آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
    آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود ،
    و آن کسي که نيمه ي من بود به درون نطفه ي من بازگشته بود
     و من در آينه ميديدش
    که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
    و ناگهان صدايم کرد
     و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
    انگار مادرم گريسته بود آن شب
    چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
    چرا نگاه نکردم ؟
    تمام لحظه هاي سعادت ميدانستند
    که دستهاي تو ويران خواهد شد
    و من نگاه نکردم
    تا آن زمان که پنجره ي ساعت
    گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
    چهار بار نواخت
    و من به آن زن کوچک بر خوردم
    که چشمهايش ، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
    و آنچنان که در تحرک رانهايش ميرفت
    گويي بکارت رؤياي پرشکوه مرا
    با خود بسوي بستر ميبرد


     


    آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
    آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
    و شمعداني ها را
    در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
    آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟
    آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟


    به مادرم گفتم : " ديگر تمام شد "
    گفتم :" هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق ميافتد
    بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم "



    انسان پوک
    انسان پوک پر از اعتماد
    نگاه کن که دندانهايش
    چگونه وقت جويدن سرود ميخوانند
    و چشمهايش
    چگونه وقت خيره شدن ميدرند
    و او چگونه از کنار درختان خيس ميگذرد :
    ،صبور
    ،سنگين
    .سرگردان



    در ساعت چهار
    در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
    مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
    بالا خزيده اند
    و در شقيقه هاي منقلبش ان هجاي خونين را
    تکرارمي کند
    سلام
    سلام


    آيا تو
    هرگز آن چهار لاله ي آبي را
    بوييده اي ؟


     


    زمان گذشت
    زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
    شب پشت شيشه هاي پنجره سر ميخورد
    و با زبان سردش
    ته مانده هاي روز رفته را به درون ميکشد


     


    من از کجا ميآيم ؟
    من از کجا ميآيم ؟
    که اينچنين به بوي شب آغشته ام ؟
    هنوز خاک مزارش تازه ست
    مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم......


     


    چه مهربان بودي اي يار ، اي يگانه ترين يار
    چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي
    چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را ميبستي
    و چلچراغها را
    از ساق هاي سيمي ميچيدي
    و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق ميبردي
    تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب
    مينشست
    و آن ستاره ها مقوايي
    . به گرد لايتناهي ميچرخيدند
    چرا کلام را به صدا گفتند؟
    چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند !
    چرا نوازش را
    به حجب گيسوان باکره گي بردند؟
    نگاه کن که در اينجا
    چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
    و با نگاه نواخت
    و با نوازش از رميدن آراميد
    به تيرهاي توهم
     مصلوب گشته است
    و به جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
    که مثل پنج حرف حقيقت بودند
     چگونه روي گونه او مانده ست



    سکوت چيست ، چيست ، اي يگانه ترين يار ؟
    سکوت چيست به جز حرفهاي ناگفته
    من از گفتن ميمانم ، اما زبان گنجشکان
    زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست .
    زبان گنجشکان يعني : بهار . برگ . بهار .
    زبان گنجشکان يعني : نسيم . عطر . نسيم
    زبان گنجشکان در کارخانه ميميرد .


     


    اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
    بسوي لحظه توحيد مي رود
    و ساعت هميشگيش را
    با منطق رياضي تفريقها و تفرقه ها کوک ميکند .
    اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
    آغاز قلب روز نميداند
    آغز بوي ناشتايي ميداند
    اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
    و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست .


     


    پس آفتاب سرانجام
    در يک زمان واحد
    بر هر دو قطب نااميد نتابيد .
    تو از طنين کاشي آبي تهي شدي .


     


    و من چنان پرم که روي صدايم نماز ميخوانند


    جنازه هاي خوشبخت
    جنازه هاي ملول
    جنازه هاي ساکت متفکر
    جنازه هاي خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
    در ايستگاه هاي وقت هاي معين
    و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت
     و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي و
    ،آه
    چه مردماني در چهار راهها نگران حوادثند
    و اين صداي سوت هاي توقف
    در لحظه اي که بايد ،بايد ، بايد
    مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
    مردي که از کنار درختان خيس ميگذرد....



    من از کجا ميآيم؟
    به مادرم گفتم :"ديگر تمام شد."
    گفتم :" هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق ميافتد
    بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم."


     


    سلام اي غرابت تنهايي
    اتاق را به تو تسليم ميکنم
    چرا که ابرهاي تيره هميشه
    پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
    و در شهادت يک شمع
    راز منوري است که آن را
    آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب ميداند.


     


    ايمان بياوريم
    ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
    ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
    به داس هاي واژگون شده ي بيکار
    و دانه هاي زنداني .
    نگاه کن که چه برفي ميبارد....



    شايد حقيقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
    که زير بارش يکريز برف مدفون شد
    و سال ديگر ، وقتي بهار
    با آسمان پشت پنجره همخوابه ميشود
    و در تنش فوران ميکنند
    فواره هاي سبز ساقه هاي سبک بار
    شکوفه خواهد داد اي يار ، اي يگانه ترين يار



    از کتاب اسير


    شعله رميده


    مي بندم اين دو چشم پر آتش را
    تا ننگرد درون دو چشمانش
    تا داغ و پر تپش نشود قلبم
    از شعله نگاه پريشانش


     
    مي بندم اين دو چشم پر آتش را
    تا بگذرم ز وادي رسوائي
    تا قلب خامشم نكشد فرياد
    رو مي كنم به خلوت و تنهائي


     
    اي رهروان خسته چه مي جوئيد
    در اين غروب سرد ز احوالش
    او شعله رميده خورشيد است
    بيهوده مي دويد به دنبالش


     
    او غنچه شكفته مهتابست
    بايد كه موج نور بيفشاند
    بر سبزه زار شب زده چشمي
    كاو را بخوابگاه گنه خواند


     
    بايد كه عطر بوسه خاموشش
    با ناله هاي شوق بياميزد
    در گيسوان آن زن افسونگر
    ديوانه وار عشق و هوس ريزد


     
    بايد شراب بوسه بياشامد
    از ساغر لبان فريبائي
    مستانه سرگذارد و آرامد
    بر تكيه گاه سينه زيبائي


     
    اي آرزوي تشنه به گرد او
    بيهوده تار عمر چه مي بندي؟
    روزي رسد كه خسته و وامانده
    بر اين تلاش بيهوده مي خندي
     


    آتش زنم به خرمن اميدت
    با شعله هاي حسرت و ناكامي
    اي قلب فتنه جوي گنه كرده
    شايد دمي ز فتنه بيارامي


     
    مي بندمت به بند گران غم
    تا سوي او دگر نكني پرواز
    اي مرغ دل كه خسته و بيتابي
    دمساز باش با غم او، دمساز


    از کتاب عصيان



    از راهي دور


    ديده ام سوي ديار تو و در کف تو
    از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
    نه به ره پرتو مهتاب اميدي
    نه به دل سايه اي از راز نهاني


    دشت تف کرده و بر خويش نديده
    نم نم بوسه ي باران بهاران
    جاده اي گم شده در دامن ظلمت
    خالي از ضربه ي پاهاي سواران


    تو به کس مهر نبندي ، مگر آندم
    که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
    ليک چون حلقه ي بازو بگشايي
    نيک دانم که فراموش تو باشد


    کيست آنکس که ترا برق نگاهش
    مي کشد سوخته لب در خم راهي ؟
    يا در آن خلوت جادوئي خامش
    دستش افروخته فانوس گناهي


    تو به من دل نسپردي که چو آتش
    پيکرت را ز عطش سوخته بودم
    من که در مکتب رويائي زهره
    رسم افسونگري آموخته بودم


    بر تو چون ساحل آغوش گشادم
    در دلم بود که دلدار تو باشم
    «واي بر من که ندانستم از اول»
    «روزي آيد که دل آزار تو باشم»


    بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
    نه درودي، نه پيامي، نه نشاني
    ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
    زانکه ديگر تو نه آني، تو نه آني



     از کتاب ديوار



    اندوه پرست


    كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
    كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
    برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
    آفتاب ديدگانم سرد مي شد
    آسمان سينه ام پر درد مي شد
    ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
    اشگ هايم همچو باران
    دامنم را رنگ مي زد
    وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
    وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
    شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
    در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
    در شرار آتش دردي نهاني
    نغمه من ...
    همچو آواي نسيم پر شكسته
    عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
    پيش رويم:
    چهره تلخ زمستان جواني
    پشت سر:
    آشوب تابستان عشقي ناگهاني
    سينه ام:
    منزلگه اندوه و درد و بدگماني
    كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم


    ***


    قرباني


     


    امشب بر آستان جلال تو
    آشفته ام ز وسوسه الهام
    جانم از اين تلاش به تنگ آمد
    اي شعر ... اي الهه خون آشام


    ديريست كان سرود خدائي را
    در گوش من به مهر نمي خواني
    دانم كه باز تشنه خون هستي
    اما ... بس است اينهمه قرباني


    خوش غافلي كه از سر خودخواهي
    با بنده ات به قهر چها كردي
    چون مهر خويش در دلش افكندي
    او را ز هر چه داشت جدا كردي


    دردا كه تا بروي تو خنديدم
    در رنج من نشستي و كوشيدي
    اشكم چون رنگ خون شقايق شد
    آنرا به جام كردي و نوشيدي


    چون نام خود به پاي تو افكندم
    افكنديم به دامن دام ننگ
    آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد


    آئينه اميد مرا بر سنگ؟
    در عطر بوسه هاي گناه آلود
    رؤياي آتشين ترا ديدم
    همراه با نواي غمي شيرين
    در معبد سكوت تو رقصيدم
    اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
    هرگز نبوده باده به جام من
    افسوس ... اي اميد خزان ديده
    كو تاج پر شكوفه نام من؟
    از من جز اين دو ديده اشگ آلود
    آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟
    اي شعر ... اي الهه خون آشام
    ديگر بس است ... اينهمه قرباني!

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:29  توسط كميل  | 

    سهراب سپهري

    sepehri.jpg


    از کتاب زندگي خواب ها
    خواب تلخ


    مرغ مهتاب
    مي‌خواند.
    ابري در اتاقم مي‌گريد.
    گل‌هاي چشم پشيماني مي‌شكفد.
    در تابوت پنجره‌ام پيكر مشرق مي‌لود.
    مغرب جان مي‌كند،
    مي‌ميرد.
    گياه نارنجي خورشيد
    در مرداب اتاقم مي‌رويد كم كم


    بيدارم
    نپنداريدم در خواب
    سايه شاخه‌اي بشكسته
    آهسته خوابم كرد.
    اكنون دارم مي شنوم
    آهنگ مرغ مهتاب
    و گل‌هاي چشم پشيماني را پرپر مي‌كنم.



     مرز گمشده


    ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
    و صدا در جاده بي طرح فضا مي‌رفت.
    از مرزي گذشته بود
    در پي مرز گمشده مي‌گشت،
    كوهش سنگين نگاهش را بريد.
    صدا از خود تهي شد
    و به دامن كوه آويخت:
    پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
    و كوه از خوابي سنگين پر بود.
    خوابش طرحي رها شده داشت.
    صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
    برگشت،
    فضا را از خود گذر داد


    و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
    كوه از خواب سنگين پر بود.
    ديري گذشت،
    خوابش بخار شد.
    طنين گمشده‌اي به رگهايش وزيد
    پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
    سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
    خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
    و نگاهش را روانه كرد.
    انتظاري نوسان داشت.
    نگاهي در راه مانده بود
    و صدايي در تنهايي مي گريست.


    جهنم سرگردان


    شب را نوشيده‌ام .
    وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
    مرا تنها گذار
    اي چشم تبدار سرگردان!
    مرا با رنج بودن تنها گذار.
    مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
    مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
    و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
    سپيدي‌هاي فريب
    روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.
    طلسم شكسته خوابم را بنگر
    بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
    او را بگو
    تپش جهنمي مست!
    او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.
    نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.
    جهنم سرگردان!
    مرا تنها گذار


    باغي در صدا


    در باغي رها شده بودم .
    نوري بيرنگ و سبك بر من مي‌وزيد .
    آيا من خود بدين باغ آمده بودم
    و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟
    هواي باغ از من مي‌گذشت
    و شاخ و برگش در وجودم مي‌لغزيد.
    آيا اين باغ
    سايه روحي نبود
    كه لحظه‌اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
    ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد ،
    صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
    گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي‌كرد .
    هميشه از روزنه‌اي ناپيدا
    اين صدا در تاريكي زندگي‌ام رها شده بود .
    سرچشمه صدا گم بود :
    من ناگاه آمده بودم


    خستگي در من نبود :
    راهي پيموده نشد .
    آيا پيش از اين زندگي‌ام فضايي ديگر داشت ؟
    ناگهان رنگي دميد :
    پيكري روي علفها افتاده بود
    انساني كه شباهت دوري با خود داشت .
    باغ در ته چشمانش بود
    و جا پاي صدا همراه تپش‌هايش.
    زندگي‌اش آهسته بود .
    وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .
    وزشي برخاست .
    دريچه‌اي بر خيرگي‌ام گشود :
    روشني تندي به باغ آمد ،
    باغ مي‌پژمرد
    و من به درون دريچه رها مي‌شدم.


    بي پاسخ


    در تاريكي بي آغاز و پايان
    دري در روشني انتظارم روييد .
    خودم را در پس در تنها نهادم
    و به دورن رفتم :
    اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
    سايه‌اي در من فرود آمد
    و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
    پسي من كجا بودم ؟
    شايد زندگي‌ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
    و من انعكاسي بودم
    كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم مي‌زد
    و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو مي‌رفت .
    من در پس در تنها مانده بودم .
    هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام .
    گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
    در گنگي آن ريشه داشت .
    آيا زندگي‌ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
    در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
    و من در تاريكي خوابم برده بود .
    در ته خوابم خودم را پيدا كردم
    و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
    آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
    در تاريكي بي آغاز و پايان
    فكري در پي در تنها مانده بود .
    پس من كجا بودم ؟
    حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم .
    همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
    آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
    در اتاق بي روزن
    انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
    در تاريكي بي آغاز و پايان
    بهتي در پس در تنها مانده بود


    از کتاب مرگ رنگ


     در قير شب
    ديرگاهي است كه در اين تنهايي
    رنگ خاموشي در طرح لب است
    بانگي از دور مرا مي‌خواند
    ليك پاهايم در قير شب است
    رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
    در و ديوار به هم پيوسته
    سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
    نقش وهمي است ز بندي رسته
    نفس آدم‌ها
    سر بسر افسرده است
    روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطي مرده است
    دست جادويي شب
    در به روي من و غم مي‌بندد
    مي‌كنم هر چه تلاش،
    او به من مي خندد .
    نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
    شب ز راه آمد و با دود اندود .
    طرح‌هايي كه فكندم در شب،
    روز پيدا شد و با پنبه زدود .
    ديرگاهي است كه چون من همه را
    رنگ خاموشي در طرح لب است .
    جنبشي نيست در اين خاموشي
    دست‌ها پاها در قير شب است


     ديوار
    زخم شب مي‌شد كبود.
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي‌سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب‌ها
    ضربه‌اي بر ضربه مي‌افزود.
    تا بسازم گرد خود ديواره‌اي سر سخت و پا برجاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ‌هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند.
    از نگاهم هر چه مي‌آيد به چشمان پست
    و بنندد راه را بر حمله غولان
    كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي‌بست.
     روز و شب‌ها رفت.
    من بجا ماندم از اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگها مي‌دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته‌ها مي‌داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش ها تيره مي‌انگيخت
    و به رنگ دود طرح‌ها از اهرمن مي‌ريخت.
    تا شبي مانند شب‌هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت


    سپيده
    در دور دست
    قويي پريده بي گاه از خواب
    شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
    لب‌هاي جويبار
    لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
    در هم دويده سايه و روشن.
    لغزان ميان خرمن دوده
    شبتاب مي‌فروزد در آذر سپيد
    همپاي رقص نازك ني‌زار
    مرداب مي‌گشايد چشم تر سپيد.


    خطي ز نور روي سياهي است:
    گويي بر آبنوس درخشد رز سپيد
    ديوار سايه‌ها شده ويران
    دست نگاه در افق دور
    كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد


    مرگ رنگ
    رنگي كنار شب
    بي حرف مرده است.
    مرغي سياه آمد از راه‌هاي دور
    مي‌خواند از بلندي بام شب شكست.
    سرمست فتح آمده از راه
    اين مرغ غم پرست.
    در اين شكست رنگ
    از هم گسسته رشته هر آهنگ
    تنها صداي مرغك بي باك
    گوش سكوت ساده مي‌آرايد
    با گوشواره پژواك.
    مرغ سياه آمد از راه‌هاي دور
    بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ، بي تكان.
    لغزانده چشم را
    بر شكل‌هاي درهم پندارش.


    خوابي شگفت مي‌دهد آزارش:
    گل‌هاي رنگ سر زده از خاك شب.
    در جاده‌هاي عطر
    پاي نسيم مانده ز رفتار.
    هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
    نقشي كشد به ياري منقار.
    بندي گسسته است.
    خوابي شكسته است.
    رؤياي سرزمين
    افسانه شكفتن گل‌هاي رنگ را
    از ياد برده است.
    بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
    رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است


    از کتاب آوار آفتاب
    بي تار و پود


    در بيداري لحظه‌ها
    پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
    مرغي روشن فرود آمد
    و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
    ابري پيدا شد
    و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .
    نسيني برهنه و بي پايان سر كرد
    و خطوط چهره‌ام را آشفت و گذشت.
    درختي تابان
    پيكرم را در سايه سياهش بلعيد.
    طوفاني سر رسيد.
    و جاپايم را ربود.
    نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
    تصويري شكست.
    خيالي از هم گسيخت.


    كو قطره وهم


    سر برداشتم:
    زنبوري در خيالم پر زد.
    يا جنبش ابري خوابم را شكافت
    در بيداري سهمناك
    آهنگي دريا نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ
    و از كنار زمان برخاستم.
    هنگام بزرگ
    بر لبانم خاموشي نشانده بود.
    در خورشيد چمن ها خزنده‌اي ديده گشود:
    چشمانش بيكراني بركه را نوشيد.
    بازي، سايه پروازش را به زمين كشيد
    و كبوتري در بارش آفتاب به رؤيا بود.
    پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!
    در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟
    بال‌ها سايه پرواز را گم كرده اند.
    گلبرگ سنگيني زنبور را انتظار مي‌كشد.
    به طراوت خاك دست مي‌كشم.
    نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي‌نشيند.
    به آب روان نزديك مي‌شوم،
    ناپيدايي دو كرانه را زمزمه مي‌كند.
    رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
    جوانه شور مرا درياب، نو رسته زود آشنا!
    درود، اي لحظه شفاف ! در بيكران تو زنبوري پر مي‌زند


    روزنه‌اي به رنگ


    در شب ترديد من، برگ نگاه!
    مي‌روي با موج خاموشي كجا؟
    ريشه‌ام از هوشياري خورده آب:
    من كجا، خاك فراموشي كجا.
    دور بود از سبزه‌زار رنگ‌ها
    زورق بستر فراز موج خراب.
    پرتوي آيينه را لبريز كرد:
    طرح من آلوده شد با آفتاب.
    اندکي خم شد فراز شط نور
    چشم من در آب مي‌بيند مرا.
    سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.
    جويباري خواب مي‌بيند مرا.
    در نسيم لغزشي رفتم به راه،
    راه، نقش پاي من از ياد برد.
    سرگذشت من به لب‌ها ره نيافت:
    ريگ باد آورده‌اي را باد برد



    سايبان آرامش ما، ماييم


    در هواي دوگانگي تازگي چهره‌ها پژمرد.
    بياييد از سايه روشن برويم
    بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
    و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم.
    برگرديم، و نهراسيم، در ديوان آن روزگاران نوشابه
    جادو سركشيم.
    شب بوي ترانه ببوييم چهره خود گم كنيم.
    از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشائيم.
    خود روي دلهره پرپر كنيم.
    نياويزيم نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
    نشتابيم نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور.
    عطش را بنشانيم، پس به چشمه رويم.
    دم صبح، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
    مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز
    مادر را نشكنيم.
    برخيزيم و دعا كنيم:
    لب ما شيار عطر خاموشي باد!
    نزديك ما شب بي درد است، دوري كنيم.
    كناري ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.


    و نلرزيم ، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآييم.
    آتش را بشويم، ني‌زار همهمه را خاكستر كنيم.
    قطره را بشويم. دريا را در نوسان آييم.
    و اين نسيم، بوزيم، و جاودان بوزيم،
    و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم.
    و اين گودال ، فرود آييم، و بي پروا فرود آييم.
    برخود خيمه زنيم، سايبان آرامش ما، ماييم.
    ما وزش صخره‌ايم، ما گام شبانه‌ايم.
    پروازيم، و چشم به راه پرنده‌ايم.
    تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
    در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد
    از رسيدگي پوسيد.
    بياييد از شوره‌زار خوب و بد برويم.
    چون جويبار آيينه روان باشيم: به درخت، درخت را پاسخ
    دهيم.
    و دو كران خود را در هر لحظه بيافرينيم، و هر لحظه
    رها سازيم.
    برويم، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم


    از کتاب شرق اندوه
    روانه


    چه گذشت؟
    زنبوري پر زد.
    در پهنه...
    وهم، اين سو، جوياي گلي.
    جوياي گلي، آري، بي ساقه گلي در پهنه خواب،
    نوشابه آن ...
    اندوه ، اندوه نگاه: بيداري چشم، بي برگي دست.
    ني. سبدي مي‌كن، سفري در باغ.
    باز آمده‌ام بسيار، ورده آوردم: تيتاب تهي.
    سفري ديگر، اي دوست، و به باغي ديگر.
    بدرود.
    بدرود، و به همراهت نيروي هراس



    نه به سنگ


    در جوي زمان، در خواب تماشاي تو مي‌رويم.
    سيماي روان، با شبنم افشان تو مي‌شويم.
    پرهايم؟ پرپر شده‌ام. چشم نويدم، به نگاهي تر شده‌ام.
    اين سو نه، آن سويم.
    و در آن سوي نگاه، چيزي را مي‌بينم. چيزي را مي‌جويم.
    سنگي مي‌شكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
    برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت،
    من كوهم: مي‌پايم. من بادم: مي‌پويم.
    در دشت دگر، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي‌بويم



    تا گل هيچ


    مي‌رفتيم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سياه!
    راهي بود از ما تا گل هيچ.
    مرگي در دامنه‌ها، ابري سر كوه، مرغان لب زيست.
    مي‌خوانديم: «بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به
    كران، و صدايي به كوير».
    مي‌رفتيم، خاك از ما مي‌ترسيد، و زمان بر سر ما
    مي‌باريد
    خنديديم: ورطه پريد از خواب، و نهان‌ها آوايي
    افشاندند.
    ما خاموش، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
    بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و
    زمين‌ها پر خواب.
    خوابيديم، مي‌گويند: دستي در خوابي گل مي‌چيد


    از کتاب مسافر


    مسافر


    دم غروب، ميان حضور خسته اشيا.
    نگاه منتظري حجم وقت را مي‌ديد.
    و روي ميز،هياهوي چند ميوه نوبر
    به سمت مبهم ادارك مرگ جاري بود.
    و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
    نثار حاشيه صاف زندگي مي‌كرد.
    و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
    گرفته بود به دست
    و باد مي‌زد خود را.
    مسافر از اتوبوس
    پياده شد:
    «چه آسمان تميزي!»
    و امتداد خيابان غربت او را برد.
    غروب بود.
    صداي هوش گياهان به گوش مي‌آمد.
    مسافر آمده بود.
    و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
    نشسته بود:0
    «دلم گرفته،
    دلم عجيب گرفته است.
    تمام راه به يك چيز فكر مي‌كردم
    و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم مي‌برد.
    خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.
    چه دره‌هاي عجيبي!
    و اسب، يادت هست،
    سپيده بود
    و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن‌زار را چرا مي‌كرد.
    و بعد، غربت رنگين قريه‌هاي سر راه.
    و بعد تونل‌ها.
    دلم گرفته،
    دلم عجيب گرفته است.
    و هيچ چيز،
    نه اين قايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي‌شود خاموش،
    نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل
    شب بوست،
    نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف.
    نمي‌رهاند.
    و فكر مي‌كنم
    كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنيده خواهد شد.»
    نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد:
    «چه سيب‌هاي قشنگي!
    حيات نشئه تنهايي است.»
    و ميزبان پرسيد:
    قشنگ يعني چه؟
    قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
    و عشق، تنها عشق
    ترا به گرمي يك سيب مي‌كند مأنوس.
    و عشق، تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد،
    مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
    و نوشداروي اندوه؟
    صداي خالص اكسير مي‌دهد اين نوش.


    و حال شب شده بود.
    چراغ روشن بود.
    و چاي مي خوردند.


    چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
    چقدر هم تنها!
    خيال مي‌كنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستي.
    دچار يعني
    عاشق.
    و فكر كن كه چه تنهاست
    اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
    چه فكر نازك غمناكي!
    و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
    و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
    خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
    و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
    نه، وصل ممكن نيست،
    هميشه فاصله‌اي هست.
    اگرچه منحني آب بالش خوبي است سطر بعد 


     براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
    هميشه فاصله‌اي هست.
    دچار بايد بود
    و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
    حرام خواهد شد.
    و عشق
    سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
    و عشق
    صداي فاصله‌هاست.
    صداي فاصله‌هايي كه
     غرق ابهامند.
    نه،
    صداي فاصله‌هايي كه مثل نقره تميزند.
    و با شنيدن يك هيچ مي‌شوند كدر.
    هميشه عاشق تنهاست.
    و دست عاشق در دست ترد ثانيه‌هاست.
    و او ثانيه‌ها مي‌روند آن طرف روز .
    و او ثانيه‌ها روي نور مي‌خوابند.
    و او و ثانيه‌ها بهترين كتاب جهان را.
    به آب مي‌بخشند.
    و خوب مي‌دانند
    كه چي ماهي هرگز.
    هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
    و نيمه شب‌ها، با زورق قديمي اشراق
    در آب‌هاي هدايت روانه مي‌گردند.
    و تا تجلي اعجاب پيش مي‌رانند.
    هواي حرف تو آدم را
    عبور مي‌دهد از كوچه‌ باغ‌هاي حكايات
    و در عروق چنين لحن
    چه خون تازه محزوني!


    حياط روشن بود
    و باد مي‌آمد
    و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.


    «اتاق خلوت پاكي است.
    براي فكر چه ابعاد ساده‌اي دارد!
    دلم عجيب گرفته است.
    خيال خواب ندارم.»
    كنار پنجره رفت
    و روي صندلي نرم پارچه‌اي
    نشست:
    «هنوز در سفرم.
    خيال مي‌كنم
    در آب‌هاي جهان قايقي است
    و من مسافر قايق هزارها سال است
    سرود زنده دريانوردهاي كهن را
    به گوش روزنه‌هاي فصول مي‌خوانم
    و پيش مي‌رانم .
    مرا سفر به كجا مي‌برد؟
    كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
    و بند كفش به انگشت‌هاي نرم فراغت
    گشوده خواهد شد؟
    كجاست جان رسيدن، و پهن كردن يك فرش
    و بي خيال نشستن
    و گوش دادن به
    صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟


    و در كدام بهار
    درنگ خواهي كرد.
    و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟


    شراب بايد خورد
    و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
    همين.


    كجاست سمت حيات؟
    من از كدام طرف مي‌رسم به يك هدهد؟
    و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
    هميشه پنجره خواب را بهم مي‌زد.
    چه چيز در همه راه زير گوش تو مي‌خواند؟


    درست فكر كن
    كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
    چه چيز پلك ترا مي‌فشرد،
    چه وزن گرم دل انگيزي؟
    سفر دراز نبود:
    عبور چلچله از حجم وقت كم مي‌كرد.
    و در مصاحبه باد و شيرواني‌ها
    اشاره‌ها به سرآغاز هوش بر مي‌گشت.
    در آن دقيقه كه از آن ارتفاع تابستان
    به «جاجرود» خروشان نگاه مي‌كردي،
    چه اتفاق افتاد.
    كه خواب سبز ترا سارها درو كردند؟
    و فصل، فصل درو بود.
    و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
    كتاب فصل ورق خورد
    و سطر اول اين بود:
    حيات، غفلت رنگين يك دقيقه «حوا»ست.
    نگاه مي‌كردي:
    ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.


    به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
    نگاه مي‌كردي،
    حضور سبز قبايي ميان شبدرها
    خراش صورت احساس را مرمت كرد.


    ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
    هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
    به نرمي قدم مرگ مي‌رسد از پشت
    و روي شانه ما دست مي‌گذارد
    و ما حرارت انگشت‌هاي روشن او را
    بسان سم گوارايي
    كنار حادثه سر مي‌كشيم.
    «و نيز» ، يادت هست،
    و روي ترعه آرام؟
    در آن مجادله زنگدار آب و زمين
    كه وقت از پس منشور ديده مي‌شد
    تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
    غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.
    هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.
    و فوت بايد كرد
    كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


    كجاست سنگ رنوس؟
    من از مجاورت يك درخت مي‌آيم
    كه روي پوست آن دست‌هاي ساده غربت
    اثر گذاشته بود:
    «به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي».


    شراب را بدهيد.
    شتاب بايد كرد:
    من از سياحت در يك حماسه مي‌آيم
    و مثل آب
    تمام قصه سهراب و نوشدارو را
    روانم.


    سفر مرا به در باغ چند سالگي‌ام برد.
    و ايستادم تا
    دلم قرار بگيرد،
    صداي پرپري آمد
    و در كه باز شد
    من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.


    و بار ديگر در زير آسمان «مزامير»،
    در آن سفر كه لب رودخانه «بابل» ،
    به هوش آمدم،
    نواي بربط خاموش بود
    و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي‌آمد
    و چند بربط بي تاب
    به شاخه‌هاي تر بيد تاب مي‌خوردند.
    و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
    به سمت پرده خاموش «ارمياي نبي» اشاره مي‌كردند.
    و من بلند بلند «كتاب جامعه» مي‌خواندم.
    و چند زارع لبناني
    كه زير سدر كهن سالي
    نشسته بودند
    مركبات درختان خويش را در ذهن
    شماره مي‌كردند.


    كنار راه سفر كودكان كور عراقي
    به خط «لوح حمورابي»
    نگاه مي‌كردند.


    و در مسير سفر روزنامه‌هاي جهان را
    مرور مي‌كردم
    سفر پر از سيلان بود.
    و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
    گرفته بود و سياه
    و بوي روغن مي‌داد.
    و روي خاك سفر شيشه‌هاي خالي مشروب،
    شيار‌هاي غريزه، و سايه‌هاي مجال
    كنار هم بودند.
    ميان راه سفر، از سراي مسلولين
    صداي سرفه مي‌آمد.
    زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
    شيار روشن «جت»ها را
    نگاه مي‌كردند
    و كودكان پي پرپرچه‌ها روان بودند،
    سپورهاي خيابان سرود مي‌خواندند.
    و شاعران بزرگ
    به برگ‌هاي مهاجر نماز مي‌بردند.
    و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
    به سمت جوهر پنهان زندگي مي‌رفت،
    به غربت تر يك جوي آب مي‌پيوست،
    به برق ساكت يك فلس،
    به آشنايي يك لحن،
    به بيكراني يك رنگ،
    سفر مرا به زمين‌هاي استوايي برد.
    و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
    چه خوب يادم هست
    عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
    وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
    من از مصاحبت آفتاب مي‌آيم،
    كجاست سايه؟
    ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است.
    و بوي چيدن از دست باد مي‌آيد.
    و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
    به حال بيهوشي است.
    در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي‌داند
    كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
    هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را، نمي‌شناسد.
    هنوز برگ ، سوار حرف اول باد است.
    هنوز انسان چيزي به آب مي‌گويد
    و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است.
    و در مدار درخت
    طنين بال كبوتر ، حضور مبهم رفتار آدمي‌زاد است.
    صداي همهمه مي‌آيد.
    و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
    و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
    به من مي‌آموزند،
    فقط به من،
    و من مفسر گنجشك‌هاي دره گنگم
    و گوشواره عرفان نشان تبت را
    براي گوش بي آذين دختران بنارس
    كنار جاده «سرنات» شرح داده‌ام.
    به دوش من بگذار اي سرود صبح «ودا»ها
    تمام وزن طراوت را
    كه من
    دچار گرمي گفتارم.
    و از تمام درختان زيت خاك فلسطين
    وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
    به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف «طور» مي‌آيد
    و از حرارت «تكليم» در تب و تاب است.
    ولي مكالمه، يك روز، محوخواهد شد
    و شاهراه هوا را
    شكوه شاه‌پرك‌هاي انتشار حواس
    سپيد خواهد كرد.
    براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
    ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
    ولي هنوز سواري است پشت باره شهر.
    كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
    به دوش پلك‌تر اوست.
    هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول‌ها
    بلند مي‌شود از خلوت مزارع ينجه.
    هنوز تاجر يزدي، كنار «جاده ادويه»
    به بوي امتعه هند مي‌رود از هوش.
    و در كرانه «هامون» هنوز مي‌شنوي:
    بدي تمام زمين را فرا گرفت.
    هزار سال گذشت.
    صداي آب تني كردني به گوش نيامد.
    و عكس پيكر دوشيزه‌اي در آب نيفتاد.
    و نيمه راه سفر، روي ساحل «جمنا»
    نشسته بودم
    و عكس «تاج محل» را در آب
    نگاه مي‌كردم:
    دوام مرمري لحظه‌هاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در
    مرگ.
    ببين، دو بال بزرگ
    به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
    جرقه‌هاي عجيبي است در مجاورت دست.
    بيا و ظلمت ادارك را چراغان كن
    كه يك اشاره بس است:
    حيات ضربه آرامي است
    به تخته سنگ «مگار».
    و در مسير سفر مرغه‌هاي «باغ نشاط» غبار تجربه را از
    نگاه من شستند،
    به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
    و من عبادت احساس را،
    به پاس روشني حال،
    كنار «تال» نشستم، و گرم زمزمه كردم.
    عبور بايد كرد
    و هم نورد افق‌هاي دور بايد شد.
    و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
    عبور بايد كرد
    و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
    من از كنار تغزل عبور مي‌كردم
    و موسم بركت بود
    و زير پاي من ارقام شن لگو مي‌شد.
    زني شنيد،
    كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل،
    در ابتداي خودش بود.
    و دست بدوي او شبنم دقايق را
    به نرمي از تن احساس مرگ بر مي‌چيد.
    من ايستادم.
    و آفتاب تغزل بلند بود
    و من مواظب تبخير خواب‌ها بودم.
    و ضربه‌هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
    شماره مي‌كردم:
    خيال مي‌كرديم
    بدون حاشيه هستيم.
    خيال مي‌كرديم
    ميسان متن اساطيري تشنج ريباس
    شناوريم
    و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
    در ابتداي خطير گياه‌ها بوديم.
    كه چشم زن به من افتاد:
    صداي پاي تو آمد: خيال كردم باد
    عبور مي‌كند از روي پرده‌هاي قديمي.
    صداي پاي ترا در حوالي اشيا
    شنيده بودم.
    كجاست جشن خطوط؟
    نگاه من به تموج، به انتشار تن من.
    من از كدام طرف مي‌رسم به سطح بزرگ؟
    و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
    پر از سطوح عطش كن.
    كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
    دقيق خواهد شد
    و راز رشد پنيرك را
    حرارت ذهن اسب ذوب خواهد كرد؟
    و در تراكم زيباي دست‌ها، يك روز،
    صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
    و در كدام زمين بود.
    كه روي هيچ نشستيم.
    و در حرارت يك سيب دست ورو شستيم؟
    جرقه‌هاي محال از وجود بر مي‌خاست.
    كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
    و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
    و در مكالمه جسم‌ها مسير سپيدار
    چقدر روشن بود!
    كدام راه مرا مي‌برد به باغ فواصل؟
    عبور بايد كرد.
    صداي باد مي‌آيد، عبور بايد كرد
    و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
    مرا به وسعت تشكيل برگ‌ها ببريد.
    مرا به كودكي شور آب‌ها برسانيد.
    و كفش‌هاي مرا تا تكامل تن انگور
    پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
    دقيقه‌هاي مرا تا كبوتران مكرر
    در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
    و اتفاق وجود مرا كنار درخت
    بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
    و در تنفس تنهايي
    دريچه‌هاي شعور مرا بهم بزنيد.
    روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
    مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
    حضور «هيچ» ملايم را
    به من نشان بدهيد.»


    از کتاب حجم سبز
    از روي پلك شب


    شب سرشاري بود.
    روز از پاي صنوبرها، تا فراترها مي‌رفت.
    دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود
    در بلندي‌ها، ما،دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه
    شب نازكتر.
    دست‌هايت، ساقه سبز پيامي را مي‌داد به من
    و سفاليه انس، با نفس‌هايت آهسته ترك مي‌خورد.
    و تپش‌هامان مي‌ريخت به سنگ.
    از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ‌ها
    و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
    تو شگرف ، تورها، و برازنده خاك.
    فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي‌پيوست.
    سايه‌ها بر مي‌گشت.
    و هنوز، در سر راه نسيم،
    پونه‌هايي كه تكان مي‌خورد،
    جذبه‌هايي كه بهم مي‌ريخت.


    روشني ، من، گل، آب


    ابري نيست.
    بادي نيست.
    مي‌نشينم لب حوض:
    گردش ماهي‌ها، روشني، من، گل ، آب.
    پاكي خوشه زيست.
    مادرم ريحان مي‌چيند.
    نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي‌هايي تر.
    رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.
    نور در كاسه مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!
    نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي‌آرد.
    پشت لبخندي پنهان هر چيز
    روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست.
    چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.
    مي‌دانم، سبزه‌اي را بكنم خواهم مرد.
    مي‌روم بالا تا اوج، من پرواز بال و پرم.
    راه مي‌بينم در ظلمت، من پرواز فانوسم.
    من پراز نورم و شن.
    و پر از دارو درخت .
    پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
    پرم از سايه برگي در آب:
    چه درونم تنهاست.



     و پيامي در راه


    روزي
    خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
    در رگ‌ها نور خواهم ريخت.
    و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
    آوردم، سيب سرخ خورشيد.
    خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
    زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
    كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
    دوره گردي خواهم شد، كوچه‌ها را خواهم گشت، جار
    خواهم زد، آي شبنم، شبنم، شبنم.
    رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
    كهكشاني خواهم دادش .
    روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم
    آويخت.
    هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچيد.
    هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
    رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
    ابر را پاره خواهم كرد.
    من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل‌هارا با
    عشق سايه‌هاي را با باد.
    و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره‌ها.
    بادبادك‌ها، به هوا خواهم برد.
    گلدان‌ها آب خواهم داد.
    خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم
    ريخت.
    مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
    خر فرتوتي در راه ، من مگس‌هايش را خواهم زد.
    خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
    پاي هر پنجره‌اي شعري خواهم خواند،
    هر كلاغي را كاجي خواهم داد.
    ما را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
    آشتي خواهم داد.
    آشنا خواهم كرد
    راه خواهم رفت.
    نور خواهم خورد.
    دوست خواهم داشت


     از کتاب ما هيچ ما نگاه
    وقت لطيف شن


    باران
    اضلاع فراغت را مي‌شست.
    من با شن‌هاي
    مرطوب عزيمت بازي مي كردم
    و خواب سفرهاي منقش مي‌ديدم.
    من قاتي آزادي شن‌ها بودم.
    من
    دلتنگ
     بودم.
    در باغ
     يك سفره مأنوس
     پهن
     بود
    چيزي وسط سفره، شبيه
     ادراك منور:
    يك خوشه انگور
     روي همه شايبه را پوشيد.
    تعمير سكوت
     گيجم كرد.
    ديدم كه درخت، هست.
    وقتي كه درخت هست
     پيداست كه بايد بود،
    بايد بود
     و رد روايت را
     تا متن سپيد
     دنبال
     كرد.
    اما
    اي يأس ملون!



    اكنون هبوط رنگ


    سال ميان دو پلك را
    پانيه‌هايي شبيه راز تولد
    بدرقه كردند.
    كم كم ، در ارتفاع
    خيس ملاقات
    صومعه نور،
    ساخته مي‌شد.
    حادثه از جنس ترس بود.
    ترس
    وارد تركيب سنگ‌ها مي‌شد.
    حنجره‌اي در ضخامت خنك باد
    غربت يك دوست را
    زمزمه مي‌كرد.
    از سر باران
    تا ته پاييز
    تجربه‌هاي كبوترانه روان بود.
    باران وقتي كه ايستاد
    منظره اوراق بود.
    وسعت مرطوب
    از نفس افتاد.
    قوس قزح در دهان حوصله ما
    آب شد



    تا انتها حضور


    امشب
    در يك خواب عجيب
    رو به سمت كلمات
    باز خواهد شد.
    باد چيزي خواهدگفت.
    سيب خواهد افتاد،
    روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
    تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
    سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
    چشم
    هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
    پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
    راز، سر خواهد رفت.
    ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
    سر راه ظلمات
    لبه صحبت آب
    برق خواهد زد،
    باطن آينه خواهد فهميد.
    امشب
    ساقه معني را
    وزش دوست تكان خواهد داد،
    بهت پرپر خواهد شد.
    تا ته شب ، يك حشره
    قسمت خرم تنهايي را
    تجربه خواهد كرد.
    داخل واژه صبح
    صبح خواهد شد.



    چشمان يك عبور


    آسمان پر شد از خال پروانه‌هاي تماشا.
    عكس گنجشك افتاد در آب‌هاي رفاقت.
    فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه
    باد مي‌آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.
    شاخه مو به انگور . مبتلا بود.
    كودك آمد.
    جيب‌هايش پر از شور چيدن.
    (اي بهار جسارت!
    امتداد تو در سايه كاج‌هاي تأمل
    پاك شد.)
    كودك از پشت الفاظ
    تا علف‌هاي نرم تمايل دويد،
    رفت تا ماهيان هميشه.
    روي پاشويه حوض
    خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
    بعد، خاري
    پاي او را خراشيد.
    سوزش جسم روي علف‌ها فنا شد.
    (اي مصب سلامت!
    شور تن در تو شيرين فرو مي‌نشيند.)
    جيك جيك پريروز گنجشك‌هاي حياط
    روي پيشاني فكر او ريخت.
    جوي آبي كه از پاي شكشادها تا تخيل روان بود
    جهل مطلوب تن را به همراه مي‌برد.
    كودك ار سهم شاداب خود دور مي‌شد.
    زير باران تعميدي فصل
    حرمت رشد
    از سر شاخه‌هاي هلو روي پيراهنش ريخت.
    در مسير غم صورتي رنگ اشيا
    ريگ‌هاي فراغت هنوز
    برق مي‌زد.
    پشت تبخير تدريجي موهبت‌ها
    شكل پرپرچه‌ها محو مي‌شد.
    كودك ار باطن حزن پرسيد:
    تا غروب عوسك چه اندازه راه است؟
    هجرت برگي از شاخه، او را تكان داد.
    پشت گل‌هاي ديگر
    صورتش كوچ مي كرد.
    (صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
    كوچ بازيچه‌ها را
    زير شمشاداي جنوبي شنيدم.
    بعد، در زير گرما
    مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
    بعد، بيماري آب در حوض‌هاي قديمي
    فكرهاي مرا تا ملالت كشانيد.
    بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل‌ها رسيد.
    گرته دلپذير تغافل
    روي شن‌هاي محسوس خاموش مي‌شد.
    من
    روبرو مي‌شدم با عروج درخت،
    با شيوع پر يك كلاغ بهاره،
    با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب،
    با صميمت گيج فواره حوض.
    با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه.)
    كودك آمد ميان هياهوي ارقام.
    (اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب!
    خسي حسرت، پي رخت آن روزها مي‌شتابم.)
    كودك از پله‌هاي خطا رفت بالا.
    ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
    وزن لبخند ادارك كم شد

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:27  توسط كميل  | 

    مهدي اخوان ثالث

    akhavan-(1).jpg


     از کتاب از اين اوستا


    كتيبه
    فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
    و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
     زن و مرد و جوان و پير
     همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
     و با زنجير
     اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
     به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
     تا زنجير
     ندانستيم
    ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
     و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
     چنين مي گفت
     فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
     بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
     چنين مي گفت چندين بار
     صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
     و ما چيزي نمي گفتيم
     و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
     پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
     گروهي شك و پرسش ايستاده بود
     و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
    و حتي در نگه مان نيز خاموشي
     و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
    شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
    و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
     يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
     و نالان گفت : بايد رفت
     و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
    بايد رفت
     و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
     يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
     كسي راز مرا داند
     كه از اينرو به آنرويم بگرداند
     و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
     و شب شط جليلي بود پر مهتاب
     هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
     هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
    عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
     هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
     چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
     و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
     ز شوق و شور مالامال
    يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
     به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
     خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
     و ما بي تاب
    لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
    و ساكت ماند
     نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
    دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
    نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
     بخوان ! او همچنان خاموش
     براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
     پس از لختي
     در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
    فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
    نشانديمش
     بدست ما و دست خويش لعنت كرد
     چه خواندي ، هان ؟
     مكيد آب دهانش را و گفت آرام
    نوشته بود
    همان
    كسي راز مرا داند
    كه از اينرو به آرويم بگرداند
    نشستيم
    و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
    و شب شط عليلي بود
     
    روي جاده ي نمناك
    اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
     ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
     و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
     هنوز از خويش پرسم گاه
     آه
     چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
     زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
     سگي ناگاه ديگر بار
     وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
    چنانچون پاره يا پيرار ؟
     سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
     اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
     به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
     و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
     هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
    چه نجوا داشته با خويش ؟
     پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
     همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
     درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
     ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
     تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
     تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
     چه نقشي مي زده ست آن خوب
     به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
     به شوق و شور يا حسرت ؟
     دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
     دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
     مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
     شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
     وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
     كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
     فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
     هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
     گهي چونان گهي چونين
     كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
     دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
     و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
     ولي من نيك مي دانم
     چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
     كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
     نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك


    قصه شهر سنگستان
    دوتا کفتر،
    نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
    که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
    دو دلجو مهربان باهم ،
    دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
    خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
    دو تنها رهگذر کفتر ،
    نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
    تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
    خطاب ار هست : « خواهرجان»
    جوابش : « جان خواهرجان ،
    بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
    - « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
    ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
    تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
    مي داريم ،
    نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
    - « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
    شباني گله اش را گرگها خورده .
    و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
    و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
    سپرده با خيالي دل ،
    نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
    نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
    اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
    مرا به ش پند و پيغام است .
    درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
    نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
    نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
    ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
    بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
    وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
    يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
    سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
    و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
    رهايي را اگر راهي ست ،
    جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
    - « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
    غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
    پناه آورده سوي سايه سدري ،
    ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
    نشانيها که دراو ... »
    - « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
    همان بهرام ورجاوند
    که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
    هزاران کار خواهد کرد نام آور
    هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
    پس از او گيو بن گودرز ،
    و با وي توس بن نوذر ،
    و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
    و آن ديگر
    و آن ديگر .
    انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
    بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
    پريشان شهر ويران را دگر سازند .
    درفش کاويان را فره درسايه ش ،
     غبار ساليان از چهره بزدايند ،
    بر افرازند ... »
    - « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
    گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
    ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
    « نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
    بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
    ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
    تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
    - « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
    و از بسيارها تايي .
    به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
     نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
    که گويد داستان از سوختنهايي .
    يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
    همان شهزاده از شهر خود رانده ،
    نهاده سر به صحراها ،
    گذشته از جزيره ها و درياها ،
    نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
    اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
    - « به جاي آوردم او را ، هان
    همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
    به شهرش حمله آوردند .»
    - « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
    به شهرش حمله آوردند ،
    و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
    ,, دليران من ! اي شيران !
    زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
    و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
    اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
    صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
    گرديدند ،
    از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
    پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
    و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
    و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
    ,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
    همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
    ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
    دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
    و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
    نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
    چاره و ترفند ،
    نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
    دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
    چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
    ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
    پناه آورده سوي سايه سدري ،
    که رسته درکنار کوه بي حاصل .
    و سنگستان گمنامش
    که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
    نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
    سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
    اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
    به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
    کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
    چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
    دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
    و صيادان دريا بارهاي دور ،
    و بردنها و بردنها و بردنها ،
    و کشتيها و کشتيها و کشتيها
    و گزمه ها و گشتيها ... »
    - « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
    نگه کن ، روز کوتاه ست .
     هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
    شنيدم قصه اين پير مسکين را
    بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
    کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
    - « تواند بود .
    پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
    دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
    از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
    چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
    غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
    اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
    سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
    پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
    درآن نزديکها چاهي ست ،
    کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
    پس آنگه هفت ريگش را ،
    به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
    ازو جوشيد خواهد آب ،
    و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
    نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
    تواند باز بيند روزگار وصل .
    تواند بود و بايد بود ،
    ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
    - « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
    سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
    غم دل با تو گويم غار!
    کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
    نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
    بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
    من آن کالام را دريا فرو برده ،
    گله ام را گرگها خورده ،
    من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
    من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
    ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
    دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
    کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
    اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
    ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
    درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
    فروزان آتشم را باد خاموشيد .
    فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
    همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
    به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
    مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
    زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
    گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
    دماوند است .
    پشوتن مرده است آيا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
    است آيا ؟ ... »
    سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
    سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
    تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
    ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
    ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
    شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
    غمان قرنها را زار مي ناليد .
    حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
    - « .... غم دل با تو گويم ، غار !
    بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
    صدا نالنده پاسخ داد :
    « ..... آري نيست ! »
         
     
    از کتاب زمستان


    زمستان
    سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
    سرها در گريبان است
    كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
    نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
    كه ره تاريك و لغزان است
    وگر دست محبت سوي كسي يازي
     به اكراه آورد دست از بغل بيرون
     كه سرما سخت سوزان است
    نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
     چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
    نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
    ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
     مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
    منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
    منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
     منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
    بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
    حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
     تگرگي نيست ، مرگي نيست
    صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
    من امشب آمدستم وام بگزارم
     حسابت را كنار جام بگذارم
    چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
    حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
    و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
    حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
    سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
    درختان اسكلتهاي بلور آجين
    زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است
     
    آواز كرك

     بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
    كرك جان ! خوب مي خواني
    من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
    چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
    گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
    بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
    كرك جان ! بنده ي دم باش
     بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
    ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
    قفس تنگ است و در بسته ست
    كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
    من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
    دروغين است هر سوگند و هر لبخند
    و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
    من اين غمگين سرودت را
    هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
    به شهر آواز خواهم داد
    بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
    كرك جان ! خوب مي خواني
     خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
    زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
     
    پرنده اي در دوزخ
    نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
     كه آنجا آتش و دود است
    نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
    همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
    نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
    همه رنج است و رنجي غربت آلود است
     پريد از جان پناهش مرغك معصوم
     درين مسموم شهر شوم
    پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
    نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
    در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
     به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
     خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
    به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
    ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
    تفو بر آن لب و لبخند
    پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
     نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
     سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
    چه داند تنگدل مرغك ؟
     عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
     پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
    غبار و آتش و دود است
     نگفتندش كجا بايد فرود آيد
     همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
    دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
    صدف با خويش
     دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
     چه گويد با كه گويد ، آه
    كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
    چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
    همه پرهاي پاكش سوخت
    كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
     
    از کتاب آخر شاهنامه


    كاوه يا اسكندر ؟
    موجها خوابيده اند ، آرام و رام
    طبل توفان از نو افتاده است
    چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
     آبها از آسيا افتاده است
    در مزار آباد شهر بي تپش
     واي جغدي هم نمي آيد به گوش
     دردمندان بي خروش و بي فغان
    خشمناكان بي فغان و بي خروش
     آهها در سينه ها گم كرده راه
    مرغكان سرشان به زير بالها
     در سكوت جاودان مدفون شده ست
     هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
     آبها از آسيا افتاد هاست
     دارها برچيده خونها شسته اند
     جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
     پشكبنهاي پليدي رسته اند
     مشتهاي آسمانكوب قوي
     وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
     يا نهان سيلي زنان يا آشكار
     كاسه ي پست گداييها شده ست
    خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
     و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
     اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
    ليك پشت تپه هم روزي نبود
     باز ما مانديم و شهر بي تپش
     و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
    گاه مي گويم فغاني بر كشم
    باز مي بيتم صدايم كوته ست
    باز مي بينم كه پشت ميله ها
     مادرم استاده ، با چشمان تر
    ناله اش گم گشته در فريادها
     گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
     آخر انگشتي كند چون خامه اي
    دست ديگر را بسان نامه اي
     گويدم بنويس و راحت شو به رمز
    تو عجب ديوانه و خودكامه اي
    مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
    ازپس نوشيدن هر جرعه آب
    مادرم جنباند از افسوس سر
     هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
    گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
    گويمش اما جوانان مانده اند
    گويدم اينها دروغند و فريب
     گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
    گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
    من نهم دندان غفلت بر جگر
     چشم هم اينجا دم از كوري زند
    گوش كز حرف نخستين بود كر
    گاه رفتن گويدم نوميدوار
    و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
    قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
    و آخرين حرفم ستون است و فرج
     مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
    مي دهد اميد ديدار مرا
     من به اشكش خيره از اين سوي و باز
     دزد مسكين برده سيگار مرا
    آبها از آسيا افتاده ، ليك
     باز ما مانديم و خوان اين و آن
     ميهمان باده و افيون و بنگ
    از عطاي دشمنان و دوستان
     آبها از آسيا افتاده ، ليك
     باز ما مانديم و عدل ايزدي
    و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
    باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
    آن كه در خونش طلا بود و شرف
     شانه اي بالا تكاند و جام زد
    چتر پولادين ناپيدا به دست
     رو به ساحلهاي ديگر گام زد
    در شگفت از اين غبار بي سوار
     خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
     آبها از آسيا افتاده ، ليك
    باز ما با موج و توفان مانده ايم
     هر كه آمد بار خود را بست و رفت
     ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
     زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
    زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
    باز مي گويند : فرداي دگر
     صبر كن تا ديگري پيدا شود
     كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
    كاشكي اسكندري پيدا شود
     
    قاصدك
    قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
    از كجا وز كه خبر آوردي ؟
     خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
     بي ثمر مي گردي
    انتظار خبري نيست مرا
     نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
    برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
     برو آنجا كه تو را منتظرند
     قاصدك
    در دل من همه كورند و كرند
     دست بردار ازين در وطن خويش غريب
     قاصد تجربه هاي همه تلخ
     با دلم مي گويد
     كه دروغي تو ، دروغ
     كه فريبي تو. ، فريب
     قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
     راستي آيا رفتي با باد ؟
    با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
    راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
    مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
     در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
     قاصدك
    ابرهاي همه عالم شب و روز
     در دلم مي گريند
     
    شعر منتشر نشده‌اي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
     
    چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
    چه بيني؟ آب يا آتش؟
    پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
    فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
    و او را برده از افسون ساحر خواب؟
    گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
    خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
    و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
    و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
    و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
    خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
    و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
    که بيند خواب آب و خواب خاکستر
    و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
    نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
    پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
    گلي بر آب
    اگر در خواب، يا بيدار
    و گر بيدار، يا در خواب
    گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
    بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
    بسوي پل
    روان بر آب
    و بوي گل
    و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
    و اما آب...


    کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
    و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
    کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
    چون رديف نيزه و خنجر
    يادگار قرن‌ها تاريخ
    و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
    در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
    در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
    پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
    کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
    و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
    کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
    و ببين آن طره...

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:26  توسط كميل  | 

    بيژن نجدي

    NAJDI.gif


    بيژن نجدي


    1


    نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
    با دره هايش ، پياله هاي شير
    به خاطر پسرم
    نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
    دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي
    مي بخشم به همسرم .
    شب ها ي دريا را
    بي آرام ، بي آبي
    با دلشوره هاي فانوس دريائي
    به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند .
    رودخانه که مي گذرد زير پل
    مال تو
    دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
    که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
    هر مزرعه و درخت
    کشتزار و علف را
    به کوير بدهيد ، ششدانگ
    به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
    از صداي سه تار من
    سبز سبز پاره هاي موسيقي
    که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
    روي رف
    يک سهم به مثنوي مولانا
    دو سهم به " ني " بدهيد .
    و مي بخشم به پرندگان
    رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
    به يوزپلنگاني که با من دويده اند
    غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
    و بوي باغچه را
    به فصل هايي که مي آيند
    بعد از من



     2


    کدام ساعت شني بهار را زاييد؟
    کدام فصل پيرهني دارد گرم‌تر از تابستاني
    که من عاشق دختر همسايه‌ام
    بودم؟
    همان سال چه گريه‌هايي ريخت از تن پاييز
    و چه ارقام خسته‌اي افتاد
    از صفحه‌ي غروب ساعت ديواري؟
    انگار زمستان بود که عقربه‌هاي همان ساعت
    لغزيدند تا کنار هم
    افتادند درست در جاي خالي شش و نيم
    و حالا من پير شده‌ام
    همچنان که دختر همسايه
    بي هيچ خاطره از شش و نيم. 
     
     
    3
    کسي مي‌داند
    شماره شناسنامه‌ي گندم چيست؟
    کدامين شنبه
    آن اولين بهار را زاييد؟
    يک تقويم بي پاييز را
    کسي مي‌داند از کجا بايد بخرم؟
    هيچ‌کس باور نمي‌کند که من پسرعموي سپيدارم
    باور نمي‌کنند
    که از موهايم صداي کمانچه مي‌ريزد
    کسي مي‌داند؟
    گروه خون جمعه‌اي که افتاده روي پل امروز
    پل حالا
    پل همين لحظه
    O منفي‌ست؟
    A يا B؟
    يا AB؟
     
     
     
    4
     
    ديروز که مي‌آمدم از نيمه‌ي دوم قرن بعد
    ديدم که نور آهسته مي‌ريزد
    صدا آهسته مي‌گذرد
    آهسته‌تر بسيار
    از گريه‌ي تنهايان
    حتا ديدم که ريش و سبيل زمين
    موهاي منظومه‌ي شمسي سفيد شده است
    و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد
    به آفتاب‌گرداني مي‌نگرد
    که پلاستيکي‌ست. 
     
     
     
    5
     
    بسيار پيش‌تر از امروز
    دوستت داشتم در گذشته‌هاي دور
    آن قدر دور
    که هر وقت به ياد مي‌آورم
    پارچ‌بلور کنار سفره‌ي من
    ابريق مي‌شود
    کلاه کپي من، دستار
    کت و شلوارم، رداي سفيد
    کراواتم، زنار
    اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما
    غار
    غاري پر از تاريک و صداي بوسه‌هاي ما
    و قرن‌هاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
    آن‌قدر که در خيال‌بافي آن همه عشق
    تو در سفينه‌اي نزديک من
    من در سفينه‌اي ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو
    دست مي‌کشيم به گونه‌هاي هم
    بر صفحه‌ي تلويزيون.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:25  توسط كميل  | 

    حسين منزوي

    راز بزرگ تنهائي monzavi.gif
    بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
    چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
    بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
    هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
    بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
    تا به ساحل برسد رهسپُر ِ  در يائي
    آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
    من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
    بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
    کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
    تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
    مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .


    غريبانه
    لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست
    و چشمهايت شعر سياه گويائي ست
    چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
    چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست
    چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
    که در کمال ظرافت کمال ِ  والا ئي ست
    تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
    کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست
    در آسمانه ي  در ياي ديدگان تو شرم
    شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست
    شميم وحشي گيسوي کوليت نازم
    که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست
    مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم
    که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست


    پناه غربت غمناک دستهائي باش
    که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست .
               
    معشوقه اي از تبار گل


    اي بر گذشته زملموس ؛  اي داستاني
    ارث اساطيري ِ ليلي  ؛  باستاني
    تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن
    که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني
    تو شوق ِ  پر وانگي ؛ آرزوي ِ  رهائي ؛
    که ؛ پيله ي اختناق ِ  مرا مي دراني
    معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل
    با روحي از سبزه ؛ در هياًتي  ارغواني
    تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ  شعر حافظ
    مصداق ِ  يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني
    لحن ِ  همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش
    دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني
    لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک
    از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني
    اي چون افق ؛ مشترک   در ميان ِ  دو جوهر
    اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟
    اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج
    گسترده ؛  نام ِ  توبا عشق ؛ تا بي زماني
    فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ  سرخ معطر
    رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني
    فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن
    بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني
    وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را
    گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني
    اکنون که بيگانگي ؛ روح  ِ شهر است و با من
    تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني
    با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن
    اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني


    عشق از غبار خواهم شست


    در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
    مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم
    گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند،
    هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم
    فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست
    امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم
    در پيشگاه فرمانش، دستي نهاده ام بر چشم
    تا عشق حلقه اي کرده است، با شکل رنج در گوشم
    اين داستان که از خون گُل بيرون دمد، خوش است، اما
    خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سياووشم
    من با طنين خود بخشي از خاطرات تاريخم
    بگذار تا کند تقويم از ياد خود فراموشم
    مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
    با من که شوکرانم را با دست خويش مي نوشم


    وعده ي صعودي نيست
    مي کنم  الفبا را، روي لوحه ي سنگي
    واو  مثل ويراني، دال مثل دلتنگي
    بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود
    مثل تاب بيتابي مثل رنگ بيرنگي
    از شبت نخواهد کاست، تندري که مي غرّد
    سر بدزد هان! هشدار! تيغ مي کشد زنگي
    امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابي ست
    مثل شمع قرباني در حفاظ مردنگي
    هر چه تيز تک باشي، از عريضه ي نطعت
    دورتر نخواهي رفت مثل اسب شطرنگي
    قافله است و توفان ها خسته در بيابان ها
    در شبي که خاموش است کوکب شباهنگي
    در مداري از باطل، بي وصول و بي حاصل
    گرد خويش مي چرخند راه هاي فرسنگي
    مثل غول زنداني تا رها شويم از خُم
    کي شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگي؟
    صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز
    چون غُراب مي خواند با گلوي تورنگي
    لاشه هاي خون آلود روي دار مي پوسند
    وعده ي صعودي نيست با مسيح آونگي


    شميم شمالي


    شهر - منهاي وقتي که هستي -  حاصلش برزخ خشک وخالي
    جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي
    مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار
    مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي
    چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟
    اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي
    هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت
    مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي
    اي طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
    وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي!
    چشم وا کن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!
    گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي
    حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
    هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي


    قلعه
    شهر حصاريان هميشه
    و فاتحان هر گز
    سگهاي پير
    و قحبه هاي بيمار
    شهر جنازه هاي نارس تو در تو
    يچيده لا ي کاغذ
    افتاده پاي ديوار
    و کوچه خناق گرفته
    از بوي تن ؛ زباله ؛ ادرار
    درها دهان ملتمس خانه ها
    گوئي
           در انتظار مهمان
    خميازه مي کشند
     و پرده هاي سرخ که ميلرزند
    بي شک براي گفتن
                         حرفي دارند
    در پرده رونده اي از دود
    جفت موقت من
    تند و شتابناک مي آيد
    مي آيد و دوازده بوسه را
    مثل دوازده سکه
    روي لبان بسته ي من مي شمارد
    و من درون چشمانش
    تصوير آن رنده ي غمگين را مي بينم
    که بالهاي سنگين دارد
    من چرت مي زنم
    و صفحه بي صدا مي چرخد
    ـ آقا شما چه ميل داريد ؟!
    انسان يا بستني ؟
    لطفا ژتون !
    او مو بلند ها را ترجيح مي دهد
    و ديگري ...
    فرقي نمي کند
     در زير سقف سرخ
     هر رنگي سرخ است
    ميدانچه اي قديمي
    در بلخ يا بخارا يا بغداد
    کالاي زنده رد وبدل مي شود
    من مي روم حقارت خود را
    لاي کتابهاي تاريخم پنهان کنم .

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:24  توسط كميل  | 

    مهدي اخوان ثالث

    akhavan-(1).jpg


     از کتاب از اين اوستا


    كتيبه
    فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
    و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
     زن و مرد و جوان و پير
     همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
     و با زنجير
     اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
     به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
     تا زنجير
     ندانستيم
    ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
     و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
     چنين مي گفت
     فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
     بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
     چنين مي گفت چندين بار
     صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
     و ما چيزي نمي گفتيم
     و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
     پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
     گروهي شك و پرسش ايستاده بود
     و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
    و حتي در نگه مان نيز خاموشي
     و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
    شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
    و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
     يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
     و نالان گفت : بايد رفت
     و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
    بايد رفت
     و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
     يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
     كسي راز مرا داند
     كه از اينرو به آنرويم بگرداند
     و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
     و شب شط جليلي بود پر مهتاب
     هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
     هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
    عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
     هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
     چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
     و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
     ز شوق و شور مالامال
    يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
     به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
     خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
     و ما بي تاب
    لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
    و ساكت ماند
     نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
    دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
    نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
     بخوان ! او همچنان خاموش
     براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
     پس از لختي
     در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
    فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
    نشانديمش
     بدست ما و دست خويش لعنت كرد
     چه خواندي ، هان ؟
     مكيد آب دهانش را و گفت آرام
    نوشته بود
    همان
    كسي راز مرا داند
    كه از اينرو به آرويم بگرداند
    نشستيم
    و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
    و شب شط عليلي بود
     
    روي جاده ي نمناك
    اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
     ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
     و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
     هنوز از خويش پرسم گاه
     آه
     چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
     زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
     سگي ناگاه ديگر بار
     وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
    چنانچون پاره يا پيرار ؟
     سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
     اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
     به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
     و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
     هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
    چه نجوا داشته با خويش ؟
     پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
     همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
     درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
     ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
     تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
     تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
     چه نقشي مي زده ست آن خوب
     به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
     به شوق و شور يا حسرت ؟
     دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
     دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
     مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
     شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
     وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
     كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
     فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
     هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
     گهي چونان گهي چونين
     كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
     دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
     و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
     ولي من نيك مي دانم
     چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
     كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
     نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك


    قصه شهر سنگستان
    دوتا کفتر،
    نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
    که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
    دو دلجو مهربان باهم ،
    دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
    خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
    دو تنها رهگذر کفتر ،
    نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
    تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
    خطاب ار هست : « خواهرجان»
    جوابش : « جان خواهرجان ،
    بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
    - « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
    ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
    تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
    مي داريم ،
    نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
    - « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
    شباني گله اش را گرگها خورده .
    و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
    و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
    سپرده با خيالي دل ،
    نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
    نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
    اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
    مرا به ش پند و پيغام است .
    درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
    نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
    نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
    ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
    بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
    وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
    يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
    سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
    و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
    رهايي را اگر راهي ست ،
    جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
    - « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
    غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
    پناه آورده سوي سايه سدري ،
    ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
    نشانيها که دراو ... »
    - « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
    همان بهرام ورجاوند
    که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
    هزاران کار خواهد کرد نام آور
    هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
    پس از او گيو بن گودرز ،
    و با وي توس بن نوذر ،
    و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
    و آن ديگر
    و آن ديگر .
    انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
    بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
    پريشان شهر ويران را دگر سازند .
    درفش کاويان را فره درسايه ش ،
     غبار ساليان از چهره بزدايند ،
    بر افرازند ... »
    - « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
    گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
    ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
    « نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
    بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
    ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
    تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
    - « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
    و از بسيارها تايي .
    به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
     نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
    که گويد داستان از سوختنهايي .
    يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
    همان شهزاده از شهر خود رانده ،
    نهاده سر به صحراها ،
    گذشته از جزيره ها و درياها ،
    نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
    اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
    - « به جاي آوردم او را ، هان
    همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
    به شهرش حمله آوردند .»
    - « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
    به شهرش حمله آوردند ،
    و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
    ,, دليران من ! اي شيران !
    زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
    و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
    اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
    صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
    گرديدند ،
    از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
    پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
    و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
    و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
    ,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
    همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
    ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
    دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
    و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
    نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
    چاره و ترفند ،
    نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
    دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
    چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
    ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
    پناه آورده سوي سايه سدري ،
    که رسته درکنار کوه بي حاصل .
    و سنگستان گمنامش
    که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
    نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
    سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
    اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
    به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
    کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
    چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
    دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
    و صيادان دريا بارهاي دور ،
    و بردنها و بردنها و بردنها ،
    و کشتيها و کشتيها و کشتيها
    و گزمه ها و گشتيها ... »
    - « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
    نگه کن ، روز کوتاه ست .
     هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
    شنيدم قصه اين پير مسکين را
    بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
    کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
    - « تواند بود .
    پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
    دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
    از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
    چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
    غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
    اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
    سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
    پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
    درآن نزديکها چاهي ست ،
    کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
    پس آنگه هفت ريگش را ،
    به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
    ازو جوشيد خواهد آب ،
    و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
    نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
    تواند باز بيند روزگار وصل .
    تواند بود و بايد بود ،
    ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
    - « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
    سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
    غم دل با تو گويم غار!
    کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
    نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
    بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
    من آن کالام را دريا فرو برده ،
    گله ام را گرگها خورده ،
    من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
    من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
    ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
    دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
    کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
    اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
    ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
    درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
    فروزان آتشم را باد خاموشيد .
    فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
    همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
    به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
    مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
    زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
    گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
    دماوند است .
    پشوتن مرده است آيا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
    است آيا ؟ ... »
    سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
    سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
    تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
    ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
    ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
    شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
    غمان قرنها را زار مي ناليد .
    حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
    - « .... غم دل با تو گويم ، غار !
    بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
    صدا نالنده پاسخ داد :
    « ..... آري نيست ! »
         
     
    از کتاب زمستان


    زمستان
    سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
    سرها در گريبان است
    كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
    نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
    كه ره تاريك و لغزان است
    وگر دست محبت سوي كسي يازي
     به اكراه آورد دست از بغل بيرون
     كه سرما سخت سوزان است
    نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
     چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
    نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
    ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
     مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
    منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
    منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
     منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
    بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
    حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
     تگرگي نيست ، مرگي نيست
    صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
    من امشب آمدستم وام بگزارم
     حسابت را كنار جام بگذارم
    چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
    حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
    و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
    حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
    سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
    درختان اسكلتهاي بلور آجين
    زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است
     
    آواز كرك

     بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
    كرك جان ! خوب مي خواني
    من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
    چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
    گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
    بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
    كرك جان ! بنده ي دم باش
     بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
    ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
    قفس تنگ است و در بسته ست
    كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
    من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
    دروغين است هر سوگند و هر لبخند
    و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
    من اين غمگين سرودت را
    هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
    به شهر آواز خواهم داد
    بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
    كرك جان ! خوب مي خواني
     خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
    زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
     
    پرنده اي در دوزخ
    نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
     كه آنجا آتش و دود است
    نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
    همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
    نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
    همه رنج است و رنجي غربت آلود است
     پريد از جان پناهش مرغك معصوم
     درين مسموم شهر شوم
    پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
    نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
    در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
     به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
     خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
    به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
    ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
    تفو بر آن لب و لبخند
    پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
     نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
     سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
    چه داند تنگدل مرغك ؟
     عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
     پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
    غبار و آتش و دود است
     نگفتندش كجا بايد فرود آيد
     همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
    دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
    صدف با خويش
     دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
     چه گويد با كه گويد ، آه
    كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
    چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
    همه پرهاي پاكش سوخت
    كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
     
    از کتاب آخر شاهنامه


    كاوه يا اسكندر ؟
    موجها خوابيده اند ، آرام و رام
    طبل توفان از نو افتاده است
    چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
     آبها از آسيا افتاده است
    در مزار آباد شهر بي تپش
     واي جغدي هم نمي آيد به گوش
     دردمندان بي خروش و بي فغان
    خشمناكان بي فغان و بي خروش
     آهها در سينه ها گم كرده راه
    مرغكان سرشان به زير بالها
     در سكوت جاودان مدفون شده ست
     هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
     آبها از آسيا افتاد هاست
     دارها برچيده خونها شسته اند
     جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
     پشكبنهاي پليدي رسته اند
     مشتهاي آسمانكوب قوي
     وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
     يا نهان سيلي زنان يا آشكار
     كاسه ي پست گداييها شده ست
    خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
     و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
     اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
    ليك پشت تپه هم روزي نبود
     باز ما مانديم و شهر بي تپش
     و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
    گاه مي گويم فغاني بر كشم
    باز مي بيتم صدايم كوته ست
    باز مي بينم كه پشت ميله ها
     مادرم استاده ، با چشمان تر
    ناله اش گم گشته در فريادها
     گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
     آخر انگشتي كند چون خامه اي
    دست ديگر را بسان نامه اي
     گويدم بنويس و راحت شو به رمز
    تو عجب ديوانه و خودكامه اي
    مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
    ازپس نوشيدن هر جرعه آب
    مادرم جنباند از افسوس سر
     هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
    گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
    گويمش اما جوانان مانده اند
    گويدم اينها دروغند و فريب
     گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
    گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
    من نهم دندان غفلت بر جگر
     چشم هم اينجا دم از كوري زند
    گوش كز حرف نخستين بود كر
    گاه رفتن گويدم نوميدوار
    و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
    قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
    و آخرين حرفم ستون است و فرج
     مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
    مي دهد اميد ديدار مرا
     من به اشكش خيره از اين سوي و باز
     دزد مسكين برده سيگار مرا
    آبها از آسيا افتاده ، ليك
     باز ما مانديم و خوان اين و آن
     ميهمان باده و افيون و بنگ
    از عطاي دشمنان و دوستان
     آبها از آسيا افتاده ، ليك
     باز ما مانديم و عدل ايزدي
    و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
    باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
    آن كه در خونش طلا بود و شرف
     شانه اي بالا تكاند و جام زد
    چتر پولادين ناپيدا به دست
     رو به ساحلهاي ديگر گام زد
    در شگفت از اين غبار بي سوار
     خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
     آبها از آسيا افتاده ، ليك
    باز ما با موج و توفان مانده ايم
     هر كه آمد بار خود را بست و رفت
     ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
     زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
    زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
    باز مي گويند : فرداي دگر
     صبر كن تا ديگري پيدا شود
     كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
    كاشكي اسكندري پيدا شود
     
    قاصدك
    قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
    از كجا وز كه خبر آوردي ؟
     خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
     بي ثمر مي گردي
    انتظار خبري نيست مرا
     نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
    برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
     برو آنجا كه تو را منتظرند
     قاصدك
    در دل من همه كورند و كرند
     دست بردار ازين در وطن خويش غريب
     قاصد تجربه هاي همه تلخ
     با دلم مي گويد
     كه دروغي تو ، دروغ
     كه فريبي تو. ، فريب
     قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
     راستي آيا رفتي با باد ؟
    با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
    راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
    مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
     در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
     قاصدك
    ابرهاي همه عالم شب و روز
     در دلم مي گريند
     
    شعر منتشر نشده‌اي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
     
    چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
    چه بيني؟ آب يا آتش؟
    پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
    فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
    و او را برده از افسون ساحر خواب؟
    گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
    خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
    و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
    و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
    و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
    خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
    و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
    که بيند خواب آب و خواب خاکستر
    و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
    نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
    پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
    گلي بر آب
    اگر در خواب، يا بيدار
    و گر بيدار، يا در خواب
    گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
    بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
    بسوي پل
    روان بر آب
    و بوي گل
    و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
    و اما آب...


    کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
    و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
    کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
    چون رديف نيزه و خنجر
    يادگار قرن‌ها تاريخ
    و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
    در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
    در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
    پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
    کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
    و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
    کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
    و ببين آن طره...
     

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:23  توسط كميل  | 

    قيصر امين پور

     

    aminpoor.gif


    يک رباعي


      اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
    هر دم به هواي دل ما مي آيي


    باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
    چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!


    لحظه هاي کاغذي
    خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
    شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


    لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


    آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
    سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


    با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
    خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


    صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
    خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


    عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
    پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


    رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
    شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


    عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
    خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


    روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
    در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري


    شعر بي دروغ


    ما که اين همه براي عشق
                          آه و ناله ي دروغ مي کنيم


    راستي چرا
    در رثاي بي شمار عاشقان
                                 -که بي دريغ-
    خون خويش را نثار عشق مي کنند


    از نثار يک دريغ هم
                                دريغ مي کنيم؟



    آرماني
    وقتي که غنچه هاي شکوفا
    با خارهاي سبز طبيعي
    در باغ ما عزيز نماندند


    گلهاي کاغذي نيز
    با سيم خاردار
    در چشم ما عزيز نمي مانند


     


     


    اگر سنگ،سنگ...
    اگر آدمي ،آدمي است
    اگر هر کسي جز خودش نيست
    اگر اين همه آشکارا بديهي است


    چرا هر شب و روز، هر بار
    بناچار
    هزاران دليل و سند لازم است،
    که ثابت کند:
                     تو توئي؟


    هزاران دليل و سند،
    که ثابت کند...



    با اين همه


    اما
       با اين همه
    تقصير من نبود
                      که با اين همه...
    با اين همه اميد قبولي
    در امتحان سادهْ تو رد شدم


    اصلاً نه تو ، نه من!
    تقصير هيچ کس نيست


    از خوبي تو بود
                   که من
                            بد شدم!



    گشايش


    تو را به راستي،
    تو را به رستخيز
    مرا خراب کن!
    که رستگاري و درستکاري دلم
    به دستکاري همين غم شبانه بسته است
    که فتح آشکار من
    به اين شکست هاي بي بهانه بسته است


    سطرهاي سپيد



    واژه واژه
    سطر سطر
    صفحه صفحه
    فصل فصل
    گيسوان من سفيد مي شوند
    همچنان که سطر سطر
    صفحه هاي دفترم سياه مي شوند



    خواستي که به تمام حوصله
    تارهاي روشن و سفيد را
    رشته رشته بشمري
    گفتمت که دست هاي مهرباني ات
    در ابتداي راه
    خسته مي شوند
    گفتمت که راه ديگري
    انتخاب کن:
    دفتر مر ورق بزن!
    نقطه نقطه
    حرف حرف
    واژه واژه
    سطر سطر
    شعرهاي دفتر مرا
    مو به مو حساب کن!



    روز مبادا


    وقتي تو نيستي
    نه هست هاي ما
    چونان که بايدند
    نه بايد ها...


    مثل هميشه آخر حرفم
    و حرف آخرم را
    با بغض مي خورم
    عمري است
    لبخند هاي لاغر خود را
    در دل ذخيره مي کنم :
    باشد براي روز مبادا !
    اما
    در صفحه هاي تقويم
    روزي به نام روز مبادا نيست
    آن روز هر چه باشد
    روزي شبيه ديروز
    روزي شبيه فردا
    روزي درست مثل همين روزهاي ماست
    اما کسي چه مي داند ؟
    شايد
    امروز نيز روز مبادا باشد !


    * * *


    وقتي تو نيستي
    نه هست هاي ما
    چونانکه بايدند
    نه بايد ها...


    هر روز بي تو
    روز مبادا است !


     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:22  توسط كميل  | 

    م-آزاد

    mazad.jpg


    م-آزاد (محمود مشرف تهرانی)


    در باره م.آزاد از زبان خود او بشنويد:
    روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره نوجواني و جواني‌ام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزه‌هاي كوچك فردي مي‌داد، و من كه اهل فعاليت بي‌واسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبي‌ام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانش‌آموزي به چاپ رسيد .
     با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آب‌ها از آسياب افتاد )) و هر كسي به گوشه‌اي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي تهران پذيرفته شدم .
    سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدت‌ها از انتشارش پشيمان بودم ، چرا كه تجربه‌اي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .
     از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .
    سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سال‌ها فرصتي بود كه به تجربه‌هاي شعري‌ام ساماني بدهم مجموعه ” آيينه‌ها تهي‌است” حاصل اين تجربه كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصل‌نامه آرش همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازنده‌اي داشت .
    در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفه‌اي به ادبيات كودكان پرداختم .


    كتابهاي شعر:
    1- ديار شب
    2- ايينه‏ها تهي‏ست
    3- قصيده بلند باد
    4- بهار زائي آهو
    5- با من طلوع كن
    6- گزينه مرواريد
    7- گل باغ آشنايي ( كليات)
    8- بايد عاشق شده رفت


    ترجمه و تاليف:
    1- پريشادخت شعر ( زندگي و شعر فروغ فرخ‏زاد)
    2- شعرهاي كارل سندبرگ
    3- بعل زبوب ( خداوندگار مگس‏ها)
    4- سفرهاي شگفت اديسه


    ادبيات كودكان:
    نزديك به پنج عنوان داستان و شعر:
    1- طوقي
    2- عمو نوروز
    3- كي از همه پر زورتره
    4- لي‏لي – لي‏لي حوضك
    5- شعرهايي براي كودكان
    6- از شاهنامه
                       زال و سيمرغ
                       زال و رودابه
                       هفت خوان رستم
                       كاوه آهنگر
    7- خاله سوسكه
    8- خاله موندگار
    9- گنجشكك اشي مشي و لك‏لك باغبون باشي
    10- گزيدة داستانهاي مثنوي
    11- نمايشنامه‏اي منظوم براي كودكان ( كاست )
    12- طوطي و بازرگان
    13- خاله سوسكه كجا ميري؟
    14- بز بز قندي
    15- جم جمك برگ خزون ( ترانه)
    16- بچه‏ها بهار ( ترانه)
    17- پيره‏زن گل پيرهن
    18- شهربازي و ...


    منبع: انجمن شاعران ایران



     من گیاهی ریشه در خویشم


    من گیاهی ریشه در خویشم
     من سکون آبشاران بلورین زمستانم
     من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
    من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
    مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم
    مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
     چشمه سار نیلی خوابم
     چنگ خشم آهنگ پاییزم
     بانگ پنهان خیز توفانم
     بام بیدار گل انگیزم
     سایه سروم که می بالد
    نای چوپانم که می نالد
     آهوی دشتم که می پوید
    من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید


     


      شور
          من زاري سه تاري را شنيدم
          از دورهاي دور ،
          در هاي و هوي باد .


          من زاري سه تاري را در باد
          از كوچه‌هاي دور شنيدم        
                                     كه مي‌گريست
          سروي ميان باغ
          بيدي كنار جوي.



          در هاي و هوي سبز گياهان پيشخوان ‌ها       
     
          از ريشه جدا ؛
         
          مي زاري سه تاري را از كوه         
          و هاي هاي مردي را از دشت    
          مي شنيدم كه مي‌خواندند   
          مرد و سه تار مرد .
      
         گاهي (( خدا خدايي
                                       از همدلي جدايي )) را مي‌گرييدند .
         ديدم كه پارسايي بر بام هاي سرد سحر ناله كرد و خواند
         با زاري سه تار .


             
         در هاي و هوي باران ديدم كه آب‌ها از چشمه‌ها تراويدند،    
         و گياهان دشتها روييدند .
         با شور سه تار    
               گل‌هاي سپيد    
                      در سايه‌‌ي بيد 
                                    رقصيدند .  
         آنگاه خموش ديدم   
            در آفتاب نگاه :      
                        سروي ، مستي‌ست
                              بيدي ، سازي    
         و آن مست سياه  
                          تشنه‌ي نوريست ... 
         و آن ساز خموش    
                           چشمه‌ي آوازي....


     باد ها در گذرند


    باید عاشق شد و خواند
     باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
     پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
     باید عاشق شد و رفت
     چه بیابانهایی در پیش است
     رهگذر خسته به شب می نگرد
     می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
    باید از کوچه گریخت
     پشت این پنجره ها مردانی می میرند
    و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
    پشت دیوار دریاواری بیدار
    به زنان می نگریست
     چه زنانی که در آرامش رود
    باد را می نوشند
     و برای تو
     برای تو و باد
    آبهایی دیگر در گذرست
    شب و ساعت دیواری و ماه
    به تو اندیشه کنان می گویند
     باید عاشق شد و ماند
     باید این پنجره را بست و نشست
    پشت دیوار کسی می گذرد
     می خواند
     باید عاشق شد رفت
    بادها در گذرند
     
     
     
    چو آفتاب می از مشرق پیاله براید


    کنون زمان سبز فراز آمده ست
    و لولیان خفته به خاکستر
    در برکه های آتش ، تن شسته اند
    باد از چهار سوی وزیده ست
     و ابرهای نازک تابستان
    بر قامت بلند شبانان
    زیبا و شاهوارند
    ما را روای رود به دریا سپرده بود
     تا باده ی شبانه
     فروغی شد از ارتفاع شرقی
     مستغرق زمستان بودیم
    و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک
    پوسیده بود
     آری
    مستغرق سکوت زمستان
    مرگ آوران گذشتند
     آن جام های زهر تهی شد
     و ماه سرد سیمین
    در باغ استوایی آتش گرفت
    اینک فریادی در خط سرخ آتش
    پشت فلق ستاره ی سرخیست
    و از شفق صدای پلنگی می آید
     ما را روای رود به دریا سپرده است
     و آفتاب طالع
    از ارتفاع شرقی تابیده ست
    در کوچه های شیراز
     وقتی که از شراب
     رودی روان شدیم
    نارنج ها شکفتند
     و خفتگان و رود آرامان
    گلهای آبزی را از باغهای جاری چیدند
    حافظ صدای مستوران بود
    تا هر بنفشه گیسوی یاری شد
    در کوچه باغ ها
    وقتی که از شراب
     رودی روان شدیم
    ما را روای عشق به صحرا سپرده بود
     آن ابرهای سیمین
    از قله ی بلند گذر کردند
     و بر سریر دشت نشستند
     و نیمروز شرقی بر شهرها نشست
     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:20  توسط كميل  | 

    حمید مصدق

    mossadegh.jpg


    حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری،محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می گرفت.در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تاسال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت. منبع: ویکی پدیا


     


    چند شعر  از  کتاب های  مختلف او با  هم  می خوانیم:


    1


    گل خورشید وا می شد
    شعاع مهر از خاور
    نوید صبحدم می داد
    شب تیره سفر می کرد
    جهان ازخواب بر می خاست
    و خورشید جهان افروز
    شکوهش می شکست آنگه
     خموشی شبانگاه دژم رفتار
     و می آراست
     عروس صبح را زیبا
     و می پی راست
    جهان را از سیاهی های زشت اهرمن رخسار
    زمین را بوسه زد لب های مهر آسمان آرا
    و برق شادمانی ها
    به هر بوم و بری رخشید
     جهان آن روز می خندید
     میان شعله های روشن خورشید
    پیام فتح را با خود از آن ناورد
    نسیم صبح می آورد
    سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
     می دیدم در آن رویا و بیداری
     هنوز آرام
     کنار بستر من مام
     مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
    برایم داستان می گفت
     برایم داستان از روزگار باستان می گفت
    دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
    سیه فرجام
    هنوز اما
    مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
     دریغا صبح هشیاری !
     دریغا روز بیداری !
     


    2
    ای داد !
     تند باد
     توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد
     دیگر به اعتمادِ که باید بود ؟
    دیوار اعتماد فرو ریخت
     و کسوتِ بلند تمنا
     بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود
     پایان آشنایی
    آغاز رنجِ تفرقه ای سخت دردناک
     هر سوی سیل
     سنگین و سهمناک
    من از کدام نقطه
    آغاز می کنم ؟
    توفان و سیل و صاعقه
    اینک دریچه را
    من با کدام جرات
     سوی ستاره ی سحری باز می کنم ؟


     


     3


    نه! نه! نه!
     این هزار مرتبه گفتم: نه !
     دیگر توان نمانده
    توانایی
    در بند بند من
     از تاب رفته است
     شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
    و در تمام این شب تاریک
    تاریک چون تفاهم من با تو
    انسان
     افسانه ی مکرر اندوه و رنج را
     تکرار می کند
     گفتی
     امیدهاست
     در ناامید بودن من
     اما
     این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
     این ابر تیره را سر باریدن
    انسان به جای آب
     هرمِ سرابِ سوخته می نوشد
    گلهای نو شکفته
     این لاله های سرخ
    گل نیست
     خون رسته ز خاک است
     باور کن اعتماد
     از قلبهای کال
     بار رحیل بسته
     و مهربانی ما را
     خشم و تنفر افزون
     از یاد برده است
     باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟


     


    4


    چه روزهایی خوب
    که در من و تو گل آفتاب می رویید
    به شهر شهره  ی شعر و شراب می رفتیم
    به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم
    قلندرانه
     گریبان دریده تا دامن
    به آستانه ی حافظ
    خراب می رفتیم
    و چشمهای تو با من همیشه می گفتند
    رها شو از تن خاکی
    از این خیال که در خیل خوابها داری
     مرا به خواب مبین
     بیا به خانه من
     خوب من!
     به بیداری
    به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم
     و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت
    ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم
    به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی
    درون آن برهوت
     این من و تو و ما مبهوت
     فریب خورده به سوی سراب می رفتیم


     


     5
    من از کدام دیار آمدم که هر باغش
    هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند ؟
    من از کدام دیار آمدم که در دشتش
    نه باغ بود و نه گل ?
     تیر بود و مردن بود
    و در تب تف مرداد
     جان سپرد
    گذشت تابستان
    دگر بهار نیامد
    و شهر شهر پریشیده
    بی بهاران ماند
     و دشت سوخته در انتظار باران ماند
    امید معجزه یی ؟
     نه
     امید آمدن شیر مرد میدان ماند
    اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
    و پایداری شب
    ناله هست و شیون هست
     امید رستن از این تیرگی جانفرسا
    هنوز با من هست
    امید
     آه امید
     کدام ساعت سعدی
     سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
    به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟
      


    6


    رنجوری تو را
     باور نمی کنم
    ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران
    تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را
     باور مکن
     که ابر ملالی اگر تو راست
     چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد
     دردی اگر به جان تو بنشست
     این نیز بگذرد
     تهمت به تو ؟
     تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟
    لعنت به آن کنم که دو رو بود
     نفرین به او کنم که عدو بود


     


    7
     روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
     من می شناختم او را
    نام تو راهمیشه به لب داشت
     حتی
     در حال احتضار
     آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
     آن مرد بی قرار
     روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
    هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
     و گفت وگو نمی کرد
    جز با درخت سرو
    در باغ کوچک همسایه
    شبها به کارگاه خیال خویش
     تصویری از بلندی اندام می کشید
     و در تصورش
     تصویر تو بلندترین سرو باغ را
    تحقیر کرده بود
    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
    او پاک زیست
    پاکتر از چشمه ای نور
    هم چون زلال اشک
    یا چو زلال قطره باران به نوبهار
     آن کوه استقامت
     آن کوه استوار
    وقتی به یاد روی تو می بود
     می گریست
     روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
    او آرزوی دیدن رویت را
     حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
    اما برای دیدن توچشم خویش را
     آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را
    پنداشت
     آلوده است و لایق دیدار یار نیست
    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
    آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
     آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
    شاید روزی اگر
    چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید


     


    8


    دختری استاده بر درگاه
    چشم او بر راه
     در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
     چشم بر می گیرد از ره
    باز
    می دهد تا دوردستِ جاده مرغ دیده را پرواز
    از نبرد آنان که برگشتند
    گفته اند
    او بازخواهد گشت
    لیک در دل با خود این گویند
    صد افسوس
     بر فراز بام این خانه
     روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
    جاده از هر عابری خالی ست
     شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست
     باز فردا
     دخترک استاده بر درگاه
     چشم او بر راه!

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:18  توسط كميل  |